کت

حشنی الچ وب

۱ ۳

ابی السن علی بن عثبان بن ابی علی البّلابی الفجوبری الفزتوی بسعی و اهنام و نیح

والنین وکو فد لی

طاپ واه

پانضمام فیهارس سبعه به حليةه طبع متعلی گردید

ام فا محی و با احاق فیدرسنین و مقدمه ح

در مل‌ننة حروسةٌ لنینگراد لت انم ایام یوقت

۳۹ د‌ ز سنه ۱۳۱ مملادی و ۱۳۶۶ گجری قمری و ۱۳۰۴ *جری شمسی

فهرست مندرجات کتاب کشنی ("جوب

مک و ی کی ی ی سره تور تحت باب اثبات |لعلم یگ 3 غیت باب الفتر ی و ی ی و ی ۲ ترس باب التصوّی ی ت۳۵ باب مرقعه داشئن هک ی که ی 0۱۰ باب اختلافیم الفقر و الصفوة ی کی ۰ ام 3 باب بیان اللامة ی ۱0 باب فی ذکر انیم من الصعابة و التابعین هه م3 :ت۸۵

ابو بکر عبد اللة بن عثمان الصدیق ,۷0(

ابو حخنص عر بن اطاب 3 ۱۳2/۰

ابو رو عثمان بن عنان ات یی ۱2

ابو اسن علی بن ابی طالب سوت . نم باب ی ذکر انم من اعل البیت ی 3

ابو کید ا حسن بن علی ی ات(

طالبت ی

الصادق کی 2 ی میور خر و هم و شید وا ٩۷-۶‏

سعیل بن مستّب که هر وه و اه هه

لك بن دینار و اور وه و و و و و مه من مه موه

ابو حازم اللی و و و و و وه مه و و و و و و و

ید بن وا

ابو حنیفة نعیان بن تابت افزاز ی بش و اس عبد الله بن الباراگ الروزی 2 ابو علی فضبل بن عیاض ی ی و ابو الفیض ذو النون بن ابرهیم الصری ی ابو اسعق ابرهیم بن دهم ی( بشر بن امارث الانی ی

او تن مش سکاف

ابو عمل ارزه امارت بن اسل السعاسیی ی ابو سلیمان داود بن نصر الطای ه وای از ی ۱

ابو عل شقیق بن آبرهیم الازدی 8

ابر سلیمان عبد الرهن بن عطیَة الدارای

ابر #فوظط معروی بن فیروز الکرنی ی ابر حبد الرهن حاتم ین عنوان الا ... ابو عبن الله ید بن ادریس الشافعی ی ابو عبد الله احد بن حنبل ی ابو احسن امد بن ابی امواری دا ابو حامی اد بن خضرویه که

هن ۵ ها وا ها اقا ها وا ها ۵صف‌ث۹فت۵تث«ث«ث۹ف۵ثظظ( 1 ۵ ۵0 ۵ 0 0 0 0 0 0 0

هت ه ه هو ۰

۵ ۵ وه

۵ وا ها ها وا ما ها ها وا ها ها ما ها ها وا وا وا قآ وا وا وا نا چا وا وا اقا وا وا 99ّ-.-.‌‌ .9

و ۵ ۵ هه و و و ۵ ۵ هه ۵ ۵ هن ۰ 6 و۵ ۰

۱-۰ ۱۱۳-۱۱ ۱۱۷-۲ ۱۱۹-۷۷ ٩‏ اس م۳ | ۱۳۸-۳۴ ۳۰-۸ | ۱۳۳-۰

۱۳ ۳2-۳۲ ۱۳۰ <<

۱۳۷-۳۹ ۱۳۸-۷ ۱۳۹-۸ ۳۹ | > | | سب > |

] ۳۶۳-۳ | ۳۶0-۳

|۳۴ - ۵ | ۳۹-۷

| ۵ | ۹

۲۰۲ - ۷

ابو تراب عسکر بن اصین النسفی ۱۰۵۵۵ 0۱۰ ]ت۱۳

ابو زکریّا عبی بن معاذ الرازی 0اس‌عن | ابو حفص عر بن سألم النیسابوری امداد ار او صال دون بن احد بن عتار: التصار او ۵۷| ابر السری منصور بن عتار و ی ۱۵9۳۵۷ ابو عبد الله بن عأصم الانطاکی ی وی ۰ 69| ابو ند عبد الله بن خبیق اش ی ات۵ ابو القاسم الینید بن هید بن النین القواریری. . ۱۷-۱۹۱ ابو السن احد بن مد الثوری ۱۷۷ ابو عنمان سعید بن اسئعیل اگیری با سول ابو عبل ارره احجلن بن عبی بن | ٩‏ ۷۰-۱۷۹ | ابر حد رویم بن احد هو وی ۰ ۷۷| ابو بعقوب بوسف بن حسین الرازی من ۱۷۳-۱۷ ابو السن سینون ابن عبد الله ا#واص ۱۷ ۱۷۴ ابو الفوارس شاه بن شجاع الکرمانی هتم ۵۰ ۱۷8 رو بن عنیان الکی ی ازج ۱۷۵ ابو مد سهل بن عبد الله التستری ۱۷۷-۱۷۵ ابو عبد الله تن بن الفضل الباغی شا | ابو عبد الله هید بن علی الترمذی ۱۷۹-۱۷۷ ایو تک ینز کر الوراق و ۱ ابو سعید بن احد بن عیسی الرّاز ما۱۵ ابو السن علی بن ید الاصفیانی هه ۱/۳۱ ابو اللسن مد بن اسیعیل خبر النساج ۱/۳ ابو مزه خراسانی ی و و۱ ایو العیامزن احل بن مسروق کی ی 3 ۵۳ ۳۸6 ابو عبد الله بن احد بن اسیعیل الغربی ۱۸۷۹-۱۸0 ابر علی اللسن بن علی الموزجانی همع ۱/۷ ابو ند بن احد بن السین ایربری هم ۸۸( ابو العباس احد بن حتد بن سپل الادمی ۱۸۹-۷۱۸۸

ابو الغبث سین بن منصور لام ی

بمم 2 بعیه

ابو حزج البغدادی اج وی و وه وه وه وب ابو بکر ّد بن موس الواسلی ی ابو بکر دلف بن جعدر الشبل ۷ ابو ند بن جعفر بن تصبر اثلدی 0 ابر علی بن کتّد القاسم الرودباری یت 2 ابو العباس القسم بن میدی الستاری 1 ابو عبن الله جّد بن خفیف ی( ابو عثیان سعید بن سلام الغربی رم ابو القسم ابرهيم بن تّد بن تحمود الثصرابادی . . ابر اس علی ابن ابرعیم اگصری ی باب فی ذکر ایهم من التاخرین ۷ ابو العباس اد بن گید القصاب ۳ ابو علی السن بن حتد علی الدقاق 2

ابو عبد الزه ید بن علی العروی بالداستانی ... ابو سعید فضل الله بن ید الیهنی 9 ابو الفضل جدّد بن ا لسن اتل و( عبل الکر یم ابو القاسم بن عوازن القشیرری :.:.. ابو العباس ال بن گیل الشتای ور ابو القاسم علی الکرکفی هی هه

ابو امد الظفر بن احد بن حدان ی

باب ق ذکر رجال الصوفَة ص‌ التاخر بن عل الاختصار

آنچ بودنل اتدر شام و عراق ی( اما از اعل فارس 3 انا امل قیستان و آذربایکان و طبرستان و کیش . 2 از اعل کرمان کر اما از اعل خراسان 9[ اقا از اعل ما وراء النهر هت که اقا از اعل غزنین و سکآن آن و

99-۳ |۹۷ - ۰0 ۹۷ 1۹۸-۷ | 99-۸ ۹۹

۳۰-۹ ۲۱۱-۰ ۲۱۳۰-۰-۱۱ ۲سس ۲۳

۳۲۳-۳

۲۱۸-۳

ار بسح

باب فی نرق فرفیم و مذ اعبهم و آیاتهم و مقامانهم و حکای تهم ی اما العاسبتة ۱۵ الکلام حقبقة الرضا . ۱0 الفرق بین القام و امال موی وان اما القصارتة و هسوسو سس اما الطیفورتَة که نت تن ۲ الکلام فی السکر و الصعو و اما امنبدتة ۳ اما النورتَة ی یر الکلام ف حقيقة الایثار. و ۳۳ اما السهلتة ی موی سوام الکلام ی حقيقة النفس و معنی الهوی.. ۲۶۵ الکلام نی جامرات النفس ی الکلام ی حقيقة الموی و ی مان اما اسلیبه نمض ی از الکلام ق اثبات الولاية و من اک الکلام فق اثبات الکرامات مش موی ان الکرامات یر الکلام ی اظبار جنس العجزة علی بدی من بدعی الالهتة ی ی ی ی 2 ۳۸۱۳۰۰ الکلام فی ذکر کراماتيم ور

الکلام تفضیل الانبیاء علی الاولیاء. . . س.س الکلام فی تفضیل الانبیاء و الاولیاء عبی

اللاْکة الومنین ایضا و ان ار عفن اما اخرازتة ی و ی ]کنخ الکلام ق الفناء و البقأء ۳ اما اْفيفتة ی الکلام ی الفيبة و الضور ی

اما الستارية نت تم نزن

الکلام ۴ ایجمع و التفرقة ار اما التفرقة فی اکم رز اما املولية ی الکلام ی الروم دی ی خن کشف اجات ب الاول نی معرفة وی و وت وی اج ان اب الثانی فی التوحید که کشف اماب الثالث ف الامان ی کشف اماب الرابع الطیار: و باب التوبة و ما یتعلّق بها مم یی اش پا کشف اماب امس ق الصلوع 9( باب الميیَة و ما یتعلق بیا ب ی و هکم كيتّة اسعبة من الّه تعایی باولبائه و من اولیائه ای حضرنه هی تم .۳99 کشق اجات السادساق. الزتر ی باب مود و رلستاوخ موی شب در ماع کشف اماب لسايم فی الصوم و وا سا وی باب اجوع و ما ینعلّق بها انا کشف اماب ب الامن ق‌ اج ی ی ی ی ۳ باب تا ی مرج کثف اماب التاسع فی الصعبة مع آدابها و احکامها و( باب آدابهم ف |لصعیة ی ی گوس عم باب آداب الاقامة ق |لصعرة یی ۳۹-۵ باب الصعرة ۴ النتفزد و آدابه اس مک کب ۳۶ باب آدابهم فق الاکل و باب نوموم فق السفر و اضر ب ا0عباعم باب آدابهم نی الکلام و السکوت نواعم باب آدابهم ق التزوج و التجربد یواست لام کشف اجات العاشرنفی ببان منطقهم ند الفاطهم و حقائق معأنیهم . دون دللک امال و الوقت و الفرق بینهما ...۵ ۰ ۳۴/۸

و نت ۷ ذلات القام و التمکین ص ۳ 5 ۸۳

| انس ۳۳۰۱۷-۳۷۱ ۳۷-۳۷ ۳۸۱-۳۷

۳۰۳-۳۷

هکس ۳ | کم

۳ رباعم

۳ -- لس کم

و

- ۹

2 کت

و من ذلكث المعاضرة و الكاشفة و الفرق بینهیا 3 ۳۴۸۷ و من دلگ القبض و البسط و الفرق بینهیا .... ۳۴۸۸ و من ذلك الانس و الهيبة و الفرق بینهما ی ۳۹۰ و من لك القیر و اللطف و الفرق بینهیا وا ۲۹۲ و من دلگ النفی و الاثبات و الفرق بینهیا . ... > و من دلگ السامره و العادثة و الفرق بینها .. ی ومن ذلك علم الیقین و عين اليقین و حق البقين

و الغرق بینهم 0 زد و من لك العلم و العرقة و الفرق بینها سیب 7 و من دلگ الشريعة و القبقة و الفرق بینهما ... ۳۹۸

عبارانی که استعارت پل‌برند اندر کلام انشان: .. وق الفاظشی که اندر توحید خداوند تعالی استعیال کنند . 0.۱ عبارانی که شیم ها مین ناشن ر۰ظًً ۵" 6*۳ ۳8 اجاب امادی عشر ق السیاع و بیان انواعه اه

باب سباع العران و ما یتعلّق بها و یی 010 تسام مها بسن با سا 2 باب سیاع الاصوات و الاان هه /۰۹ظش ً ۵ .6۳0 باب احکام السیاع وی تا ناخ

باب مرأتبهم ۴ حقبقه السیاع ایو را انا .0۳۳۰

باب الوجل و الوجود و التواجل و مرانبه سس ۵ .6۳.۰

باب الرقص و که و هرن سرد .60:۰

النظر ق الاحدات ات وش سس ارم

خاف, ار و و 5۵ظا 66۲۰

باب آدات السیاع ری 2 فهرست نامهای اشغاص و انساب و فبایل و ۰اعواست ان فپرست نامیای جابها هر ۰ نان

فهرست کتب و ی وف و ری و و رگ ۵۷ فیرس شعرعای عربی هه که رک هت ۰ ]3۷05-0۷ ففرست شون وق آبات فران ی شوه کرو فپرست احادیث و ده مت و ید نت نت 6۸22۵۱ فیرست اقاویل مشایغ وه ۱:02 1-4 مک هم مه هه و و و هر ۲۲0۵۲۵۵۹۵۵1

بسم الله الرحین الرحیم رب پسر و تم

شید بلله الذی کثف للولبائه بواطر یب و قشع اصفاد راز از و اراق دم الصین سیف جلاله و اداق سر المشتافین" رح " وصالم" س العیی اموات القلوب بانوار ادراکه" و المنفس" لها براحة روح الیعرفة بنشر اسیاثه و الصلوة علی رسوله محید ۲ علی" آل" و اعابه ۲ ازواجه "من بعره" ال "لیخ ابو لسن" علی بن عشان بن ابی علی العلانی" ثم ا#عویری رضی اللد زو طربق استعارت سبردم و اغراضی ؟ و نفس و باز از دل ستردم و ککم استدعاء تو اسعدك الله قیام کردم و بر تمام کردن مراد نو" آزین کتاب عزمی" نیام کردم و مر این کتاب را کثف یوت نام کردم و مقصود نو معلوم کثت و سفن اندر "غرض تو" درین" کتاب مقسوم کشت و من از حداوند تعالی استعانت آخواهم و توفیق" اندر انیام اين کتاب و از حول و فوت خود تبرا کنم اندر کفتار و کردار و بالله العون ی فصل آنچ بانترام" کتاب نام حود اثبات" کردم مراد اون دو چیز بود یکی نص

خاص و دیکر نصیب عام آیع نصیب عام بود آنست کی چون جهلةٌ این علم کین پوشند وا مصتت: ان بمتویجای زان شخ ناهد شست آن سا سا سای فان ره هی تاش یا عراام

العار شن ارو زمسطو6ه ممرکموه ما رظما ها منمورممت محی6 ۸ با زدمیی ارندوه 1 لاعش .: ادراك البعیة « صمدنه وکربائه .206 ۱ و 206 ۵ ۰ بروح ظ .: الغزئوی .۸06 ۱۰ .۵0 ۱۶ جر آجمعین .06زا لا ۵0 0 تراحته 1

.21 عرضت .200 مقصودت .19 عزم (1ط .13 مراد نو .:: تاش .10 9 ۰ .1

5 شت .24 اندر انتداء این ۱ اندر اشداء .23 و لوق حواهم .29 اندردن

۰ ۲ 28 بند نود 1 دسر بو آذا .:2 آندردن 1 اندران 3 .96 نمودم 8

۸ ۸. ۰

و 1 610۰ ۲

1 28۰ ۵

1 50 28۰

1]: 610۰ ۰

۱۵ 1 2. ۰

۲ 010 ۰

9 کتاب بخود کنند و مقصود مصنف ازان بر نیاید کی مراد از جمع و تالیف و تصنیف کردن لکز آن نباشد ک ی نام مخنف. نان کتاب زنده باشد و خوانندکان و متعلمان ویبرا دعاء "خیر کویند" کی مرا این حادثه افتاد بدو ار یکی آنك دیوان شعرم کی بخواست" و باز کرفت و اصل ند جز آن نبود آن جیلهرا بکردانید و نام من از سر آن" بیفکند و رنج من ِ کرد تاب الله علیه و دیکر کتایی " کردم هم " اندر طریقت" وی نام ۲ آن منهاج" الدین بکی از مدعیان کیک کیک دا ویس اس ان بل کی ای غر چنان نبود که" وی کرده است هر چند خواص بران قول بر وی خندیدندی" نا خداوند تعالی ی آن بدو در رسانید و اش از دیوان طلاب درکاه خود پالد کردانید ما آنچه نصیب خاص بود آنست که چون کتابی بینند و ی ای و من وی رای وف آن بهتر کنند و بر خواندن آن و باد کرفتن آن" ار و مراد حواننده او یی ی کی ات فصل" و آنچه کفتم

که طریق استعاره تب مراد ازان" حفظ آداب خداوند نود عز و جل که مر پخمبر حودرا | صلعم و متابعان ویرا بدین فرمود و کفت فاذا فرات القرآن فاستعذ بالله من الشطان الرجم" و امتصاذت و اسفارت و استعانت جملد بیعنی" طلب کردن و تسلیم امور" خداوند سبعانه و تعالی باشد و جات از آفتهای کوناکون و اصعاب" پغیبر صلعم و رضی الله عنهم روایت آورده ان" که پپغبر صلعم مارا استضاره آموختی چنانك فرآن پس چون" ننده بداند که خیربت امور اندر کب و تدییر وی بسته نیست که صلاح بندکان خدارند طریق .7 .»0 » تالیف .206 ۵ کرداند بت ظ ه خواست تیکو کنو و

-۱۵48 ط۵ کتاا0 و ۱ ۱۱۱68 طظ خه ۱۵۵۱7 ده 02 ۸ حظ عمر‌ها اللج .6مر ۰ 1 .14 حندیدی ط .13 آن ۰ .19 تام ۰ 3 .11 رکك ۰ ۰ 10 ۲86۲6۶ و ۸0۵۰ .20 ,0۲ 1 .19 0 ,18 0۷1۰ 1 ,17 برعایت ۳ .16 .0۵1 1 ۰ و مدون 0 حخنود ظ بعفی 8 9 ,100 طلاای ر1۵ ههز0 ۵ ۲ و9 ازبن 8 .9۱

۰ .99 آو ردند ۳ .7و اند

تج تعالی بهتر داند" و خیر و شری که 2 مقدر است جز تسلیم چه روی باشد مر فضارا و باری خواستن از وی تاثیر نفس و اماری آن از بنده دفح کند اندر کل احوال وی و خیریت و صلاح ویا بدو ارزائی دارد پس باید 1 اندر دراه اسغال ننده اساره کند ا باشد که" خداوند تعالی ویرا از خطر و خلل و آفت آن نکاه دارد و بالله التوفیق فصل و آچه کفم که انراضی که بنفس باز میکشت از دل ستردم مراد" آن بود که اندر هر کاری عرض نفسانی اندر آید برکت ازان کار بر خبزد و دل از طربق مستقیم جعل اعوجاج و مشغوی اندر افتد و آن از و تبرون نباشد با غرضش بر آید و با بر نياید" اکر غرضش بر آید هلال وی اندران بود و در دوزخ را کلید عز حصول مراد نفس نیست و ِ بر نماید باری وی بیشتر آن" از دل سترده" باشد که جات وی اندران بو" و کلید در بهشت بح منع نفس از اغراض وی نیست چنانك خداوند تصالی کفت و نمی النفس عن القوی فان اه هی انار ی اعاش شا اتیر ینارود کر وه اندر کاری که میکند" لعز خشنودی خدای تعالی باشد" و نحات نفس از عقوبت طلب نکند و در جیله رعونات"" نفس ۱ را حدی پدا تاقوا وا ۱۷ ی اندران ظاهر نبود و اندرین کتاب تعایگاه خود بابی اندرین معنی بیاید انشا الله تعالی فصل و آنچد کفتم که بعکم استدعاه نو قیام کردم و بر نمام کردن مرادت ازین کناب عزمی نمام کردم مراد ازان اين بود که مرا اهنل سوال ديدي و وانعة خود از من پرسیدی و اين کتاب اندر خواستی و مرادت زان فائده برد لا محاله بر من واجب شد حق سوال نو گزاردن و چون اندر حال بتمامی تشه نوسیدم بو عزم" تمام ببایست که تمام

و ۰ (1 .6 حال ۰ 1 .5 ازان ۰ ۳[ و 10۰ 3 0۲۰ 2 می داند ظ .: 0۷0 ودر حصول مراد نفس ۰ .۱0 رده .9 .۵0 9 عرضش 2 رعوبات 3 .12 تناشد 2 .14 میرادش ۰ ۲ .13 سنردن .06 ] 12 .41 ,40 تال

نسعی 3 .18 عزمی .17 تعسهای ظ .16

۲

۲ 61۰ ۰

1: 678۰ ۰

1. ۰

۳۰

ست 6 مس تا آندر حال انشداء کتات 2 تمام کرد آن حکم ِ جواب ادا

" کرده باشم" و قصد بنده چون بابتدای عمل وی به نیت مقرون بود اکرچه وبرا اندران عمل خلل پدیدار آید ننده بدان" معذور باشد و ازان باشد" که پغسبر صلعم کفت نبة البومن خیر من عمله نت کردن بانتداء عمل بهتر از بتدا کیدن عبل بی نیت و نیت" اندر کارها سلطان" عظیم است و برهان" صادق که بنده يك ثیت از حکبی بعکم دیکر شود بی ازانکه بر ظاهرش هیچ ناثیر پدیدار آید چانکه بل چندی بی تک رو ره کی کرسته باشد وبا بدان هیچ ثواب نباشد و چون بدل نیت روزه "کرده باشد" از مقربان کرد" بی از انکه بر ظاهرش" اثری پدیدار آید" چون مسافری که شهری در ات و رات ی تکوو نا نیام کت هون ی اایت کرد مسقیم کردد ماه ارت تا میسن ی ات رنه انوا ی( کزاردن حق آن باشد و الله اعلم .فصل" و آنچه کفتم که" اين کتاب‌را کثف المجیوب نام کردم مراد آن بود که تا نام کتاب ناطق باشد بر آنچه اندر کتایست مر وهی را که بصرت بود چون نام کتاب بشنوند دانند که مراد ازان جه بوده است و بدانکه هید عالم از اف تعقیی خداوندی " جعرب اند بججز اولیای حدای تعالی و جل و عزیزان درکاهش و" چون این کتاب اندر بیان راه حق بود و شرح کلیات" و کشف مب" بشریت جز این نام 8 اندرخور نبود و اعقیقت کثف هلاك معیوب باشد همچنانکه حصاب هلالك مکاشت بعنی چنانکه تزدیك طاقت دوری ندارد و" دور طافت نزدیکی ندارد" چون جانوری ده که از سرکه خیزد اندر هر چه آفتد تمنرد و آنچه از حیزهای دیثر

خیزد اندر سرکه هلال شود و طریق #سپردن معائی" بسیار" دشوار باشد جز

۰ 5 ۵ ۰۱ ۳ ۳1 2 سلطائی 1 ۳۳ ۶ .6 بت را نود .4 بران 3 .3 کردم .9 آثرا ۰ .1 14 و ده ۰ ( .3) نظاهرش ,۵۷ ]1 و ۰ 1 .10 کند 9 ۹ ۰ 13 .8 درهانی

:دکلمانشی 0 ۵ فا ۵۲ ,۱8 هی .206 ۰ فائده ۲ .16 کردن ۰ ۲ .15 و .۸06 بباشد ۳ تس ۰ .96 معانی سردن ظ :9 و .206 ظ 94 .۵0 او را 1 کواب ۰ حقیق .۲06

ات

بای آنکه ویرا از برای آن آفریده بود" و پخامبر کفت صلعم کل میسر ۰ 3 0 3 ا. 4 ی

لیا خلق له و خدای عز و جل هر یکی را از برای کاری آفریده است و

طریق آن بر وی سهل کردانیده است" اما جعاب دو است یکی ماب ریش

ِ 8 ۰ 1 ۲ 2"

نعوذ بالله من ذلك" و این" هرکر بر حیزد و یی حاب غینی و این

زود بر خیزد و بیان اين آن بود که ده یامد که ذات وی حجاب ح باشدا

3 یکیان باشد نزديك" وی حق و باطل و ندة باشر" که صفت وی ججاب

ره : 5 1 13 حق بامد و پیوسته طبع و سرش حق هی طلید و از باطل می کریزد پس

جعاب ذاتی که" ری است هرکز بر" یزد و مصنی رین و ختم و طبع یک

ی چانکد خدایعالی کفت کلا بل ران علی فلوبهم ما کانوا یکبون: مرآ اه 4 کف ای ای و سواء علیهم *انذرتهم ام

لو تنذرهم لا بومنون" آنکاه علتش بیان کرد ختم الله علی قلوبهم و علی سیعهم" و نیز کفت طبع الله علی فلوبهم" و حاب صفتی که آن غینی بود روا باشد که وقتی دون وقتی بر خیزد که تبدیل ذات اندر حم غریب و بدیع باشد و اندر غين نامیکن" اما تبدیل صفت چنالکه هست روا باشد و مشایخ یف 2 ۳ » ۱-۹ ۰ ۳ ۰ ۰ سم اين فصه را در معنی رین و غين اشارةٌ لطیف است چنانکه جنید کوید رح الرین من جبلة الوطنات و الفين من جبلة الطرات رین از جبله وطنائست و ین از جبلةٌ خطرات وطن پایدار بود و خطر طاری چنانکه از هیچ سنك تج 28 ۳ 5 ۰ هر آئینه نتوان کرد اکرچه صقاللن بسیار مجتبح کردند و باز چون آئینه زنكل کرد بیصقله صافی شود ازاچه تاریکی اندر سنكل اصلی است و روشنائی اندر آئننه اصلو " اصلّ پابدار بود آن صفت عاریتی را نقا نباشد" پس من" این کتاب کردانیده : چیزی . ما آن ۰ 13 هی 13 .12 دود .۱1 سشردیك ۱ .10 آن ([ دنگر ه آن 3 ۰0 .6 ر2 0۱0۸ 19 .2 61 ر2 ۲۵ ۰ 14 6۱9۲ 88 00۸ لو .15 .01 دا .14 ۰ .91 ممکن ۵۵۸۸۱6۵ ۱۱۵۵۱۱۱۵2[ طا و2 110 ی 18 0 وا 6۳0

و اندر هر کاری ۰ 0 ۱۱۵۱۲۵۵۵۲۵ ط6ظ2د ظ. لا[ جون ۰ ,23 ,01۲ 13 ,29 ۰ ۲,۱ هه رفتاندند .بن هلالد وی اندران لود

1 610۰ ۰ ۵

[ ۸. ۰ 1 ۱۵

] 6۲0. ۰ ۳۰

1 8. ۰

۲ 6۶0۰ ۰

۳

۲۰ ۲ 2 ۵۰

ات مر آنرا ساختم که صقال دلها بود که اندر حماب غین کرفتار باشد" و ماب لور حق اندر دل‌شان موجود داشد" تا ببرکت خواندن اين کتاب آن جعاب بر خیزد و بعقیقت معنی راه بابند و باز آنانکه هستی ابشانرا هنت از انکار حق و از ارتکاب باطل بود هرکر راه نیابند بشواهد حق و از اين کتاب" مر ایثانرا هیچ فائده نباشد" فصل" اما آنچه کفتم مقصودت" معلوم شد و سن_آندر غرضت اندرین کتاب مقسوم شد مراد ازین قول آن بود کد تا مسئول را مقصود سایل معلوم نکردد مراد سایل حصول نکردد که سوال از اشکال کنند و چون تعواب اشکال حل نشود فایده ندهد و حل اشکال ۱ 0 یعنی سوال برجملهرا" جواب بر جبله باشد چون ستایل بر جبلا درجات و اخوات" سوال خود عالم نود و باز متدی‌را تفصبل حاجت بود" و افام "حدود و بیان" آن خاصه که غرض تو اسعدك الله اندرین آن بوده است که نا تفصیل دهم و کتاب" سازم از سوال تو و بالله التوفیق فصل"*" و آچد کفتم که" من از خداوند تعالی توفیق و استعانت خواهم مراد آن بود که نشدهرا ناصر بسعز خداوند نباشد که وبرا بر خیرات نصرت کند" و توفیق زیادت دهدش و حقبقت توفیق موافقت تائید خداوند بود با فعل بنده اندر اعبال صواب و کتاب و سنت بر وجود صعت توفیق ناطق است و امت محتیح بزکروهی از معتزله و قدربان که لفظ توفیق را از کل معانی خالی کویند و کروهی از مشایخ این" طربقت کفته اند که التوفیق هو القدرة علی الطاعة عىد الستعمال و بنده خداوند را مطیح باشد از خداوند ندو نیز زیادت نود و

9

39۳ ۲ 1 ).۱و ۵ ۰ 5 ِ

قوب افرون تر اراد لمعه آزان نوده باشد و در جمله حالات تعر حال و المید للر علی نعیه العرفان ۰ ٩.‏ 0۱۲۰ 1 3 0۲۰ 13 .9 باشند .1

۰ 1 10 فصل ۰ ظ .9 .0۲ 1 8 و .206 7 مقصود و ۸ 0 و ۵ ۲ دفانده ظ

.14 سان و حدود .13 باسد .12 احوال ۲ جوات 3 ۱ تا .206 1 ی تعمل افرون ۲ .۱9 .02 ظ ور دهد ظ .جر و۵ .16 فایده 5 .15 ان

هس آچد مباشد. از سکون و حرکات ننده جله فعل و خلقی خدای است تعالی پس آن قوّی وا" که بنده بدان طاعت کند توفیق خوانند و اي کتاب جایکاه ابن متله یست که مراد ازین چیزی دیکراست و باز کشتم بسر مقصود تو ان شاء الا عز و جل و پیش ازانکه بر سر سضن شوم تخست سوال ترا بعینه ببارم و ازانعا" باتداء کتاب پیوندم و بالله التوفیق صورت السوال قال السایل و هو ام سعید #عویری بیان کن مرا اند ر حقیق طریقت تصوف و کیفیت مقامات ایشان" و بیان" مذاهب و مقلات ایشان" و اظهار کن مرا رموز و اقا اه ی صن بان خر وه بو کف نها ۱

داها" و سب ماب عقول از کنه و ماهبت آن و نفرت نفس از حقیقت آن و آرام روح با صفرت آن و آنچه بدین تصلق دارد از معاملات آن فال السئول و هو علی ین عثمان العلابی رح بدانکه آندرین زمانةٌ ما اين علم بعقیقت مندرس کشنه است خاصه اندرین دبار که خلق جیله مشغول هوا کشته اند و معرض از طریق رضا و علماء کرو مدعیان وفت را ازین طریقت صورت بر خلاف اصل آن بته است پس بیارید هست بچیزی که دست اهل زمانه باسها" ازان کوتاه بود بسعز خواص حضرت حق و مراد هید اهل ارادت ازان منقطع و معرفت هیه اهل معرفت از وجود آن معزول بعز خواص حضرت حق خاص و عام حلقق ازان بعبارت آن پنند" کرده اند و مر ماب آنرا بععان و دل خریدار کشته" و کار از اعقیق بنقلید افناده و احقیق روی خود از روزکار ايثان پوشده و عوام بدان پسند کرده کویند که ما حق را همی بثناسیم و خواص بدان خوینده" شده که اندر دل نی بابند و اندر هس هاجی و اند ی بدان سرای از سر مشغولی کویند" این شوق و تهب دی مدا خی خی ار کلممان اهاز

و سان ۵۱۱۱1160۱۱۱۱0 . حآ .4 ازان جای 3 ,3 فول را 7 .9 ۳ ظ .1 3 آن ۱۱08۱ 1 او کن ۸06 ۱ 5 مذاهت و مقامات ایشان که ۰ (1 .13 حرسر .12 کنر 18 ۰ بسند ۸ 10.73 باترها (1 دلهای ظ .8 و .۸06

۵

۱۰

۲,

۲۲ 6۲8۰ ۰

5 4. 0.

1 ۸. ۰

۲۰ ۲۳۰ ۰

۳۰

۳ مریدان از مماهده دست باز داشته و ظن معلول خودرا مثاهده نام کرده و من پیش ازین کتب ساختم اندرین معنی جیله ضایع شد و مدعبان کاذب بعضی حن ازان مر صید" خلق‌را بر چدند و دیکررا شتند و ناپایدار کردند ازالچه صاحب طبع‌را سرماةٌ حبد و انار نعیت خداوند باشد و کروهی دیک تشد لا بر آوادند و کروهی دیگر بر خوندند" و معی ندانتد و بعبارت آن پنند کردند تا بنویسند و باد کبرند و کویند که ما علم تصوف و معرفت میکوئيم و ایثان اندر عين نکرت اند و اين جمله آزان بود که این معانی کیربت احمر است و آن عزیز باشد و چون بابندش کیمیا بود و دانك سَکی از وی بسیار مس و روی‌را زر سرخ کرداند و فی الحمله هر کی آن دارو طلبد که موافق درد وی باشد و بحز آن نبایدش چنانکه یکی کوید از

بزرکان ‏ شعر

فکل من فی فواده وجم # بطلب" شتا بوافق الوجعا"

کی را که داروی علت وی حقبرترین چزها بود وبرا در و مرجان تباید نا تیان کی‌دواه: الشی .اب یی انشن ی اراخت کرش کر ۲ زان صیب باشد و پش ازبن جهال اين علم بر کتب مشایخ همین" کردند چون آن خزانهاء اسرار خداوند ندست انشان افتاد" معنی آن ندانستند بدست کلاه‌دوزان جاهل فکندند" و معطلدان" ناپاك دادند تا آنرا استر کلاه و جلد دواوین شعر ابو نواس و هزل جاحظ کردانیدند و لا محاله چون باز ملك بر دیوار سرای پیر زئی نشیند پر و بالش ببرند و خداوند عز و جل مارا اندر زمانةً پدیدار" آورده است که اهل آن هوارا شریعت نام کرده اند و طلب جاه و ریاست و تکیر وا 1 علم و ریاء خلقرا خشت و نهان داستن کدرا اندر دل حلم و محادلهر! مناظره و محارنه و سفاهت را عظمت و نفاق را 1 در 2 ۰ که 6مد ۰2 واندند ظ.ب شتند و تاپدید ده ده

و ۰ .13 همی .12 الیل .11 دشلشا .10 الرحعا 5 .9 لبطلت 1 ٩.‏ سباری پدید 3 .16 بععلدبان . افاآندند .14

ی زهد و تمنیرا ارادت و هذیان طبع‌را معرفت و حرکات دل و حدیث نفس را عصت و المادرا فقر و جتعودرا صفوت و رندفهرا فنا و نرلك "شریعت پیغمبر را ها ۱ ِ و آفت اهل زمانه را معاملت نام کرده اند" تا ارباب معانی اندر مبان ایشان جموب کته تون فان له دق جتون اقفر بت ارل ت ت سول 0 صلعم با آل مروان چکونه ثکو کفته است آن شاه اهل حقلیق و برهان تعقیق و دقابق ابو بکر الواسطی رح" ابتلینا بزمان لیس خبه آداب لاسلام و لا اخلاق الماهلية و لا احکام ذوی المروة و شبلی کوید" موافق این" لها الله ذی" الدنا مناخا لراکب" # فکل بعید الهم فیها معذب فصل بدان قواك الله که یافت" این عالم را معل بعضی اسرار خداوند و مکونات را موضح ودایع وی و مثتات‌را جایکاه لطایف آن" اندر حق ی ی اعراض و عناصر و اجرام و شاج" " و طبابع جیله ججاب آن اسرارند و اندر حل توحید اثبات این هر يلك" شرك باشد پس خداوند تعالی ابن عالم را در مصل خماب بداشته است تا طبایع هر يك در" عالم خود فرمان وی" طمانینت یافته اند و بوجود حود از نوحید حق م وب کشته و ارواح اندر عالم بمزاج وی مشغول " کثته و بمقارنه" از معل اخلای اه دور مانده تا اسرار ربانی اندر حقی عقول مشکل شده است و لطایف قرب اندر حق ارواح پوشیده کشنه" تا آدمی در مظل" عفلت بهستی_ خود مي مجیوب کشنه است و در صل خصوصیت عیاب حود معیوب کثته چنانکه رت تعالی کفت و العصر و العصر ان الانسان لفی خسر" و یز کفت انه کان ظلوما جهولا" و رسول کفت صلعم خلق الله اسلقی فی"

۰ ر[ .6 نس 7 جنانگه .لٍ ور 1 .2 1 1 .9 1 ۱ راکب .11 دوی .۱0 عار 1 ِ 1 .9 سعر 6 ٩.‏ ۳3 ۰ 1 .17 اندر .10 تب ر عالم حود ۰ 1 .13 اسباه 8 ۰ ۰ 1 .13 دافتیم ۰ .21 .011 1[ حلاص حود ,20 دقاردت ن 19 معرور * کر وی ۰ ظ0 ,83 088 .24 ,1 ,103 0۱8۵ .23 اندر مظلیه و 9 .2 کشت

من ظ .95

1 6۳۲۰ ۰

1 2. ۵8۰ ۵

م 1 .4۵ .2 ظ

1 6۶0. 4.

3. ۰

. 48 .2 ط[

1 610۰ 6.

۱۵ ۸ 2. ۰

۰ .لد ]

۷ ظلیة ثم القی علیه نورا پس این ساب ویرا در عالم مزاجی افتاده است تعلق طبایع بدو و تصرف عقل تین ۳ حهلی پسند؛ کار شده است" و مر حماب خودرا از حق بعان خریدار آمده ازانچد از جمال کثف عبر است ۳ از عقیق سر برت ردانی معرض و در صل ستوران آرمیده و از معل نصات خود رمیده و بوی توحید ناشنیده و جبال احدیت نادیده و ذوق توحید اچشیده و رکب از حقبق مشاهده باز مانده و بعرص دنیا از ارادت خداوند رجوع کرده و نفس حیوانیت بی حوة 3 مر ناطقه را مقهور کرده و" حرکات و طبعش" جمله اندر نصیب حیوانیت مقرر سده است و جز خوردن و خفتن و متابع شهوات بودن هیچ چیز نداند و حداوند عز و جل مر دوستان خود.ا ازین تجبله اعراض فرمود و کفت ذرهم یاکلوا 7 الامل وف یعلمور" ازانچه سلطان ۳ رتاش یش ون | بر ابثان پوده" بوده و عای عنایت و توفیق اندر حق" ایشان خذللن و حرمان آمده تا جبله متابع نفس اماره کشتند این" ماب اعظم است و "منیع ۱ ال کف ان التفتن لاماق بالمود" اکتون م ما بتداء کتاب کنم و مقصود ترا" اندر مقامات و ححب پیدا کنم و" بای لطیف مرا آنرا مسوط کردانم و عبارات اهل صنایح‌را شرح دهم و لجتی از کلام مشایخ بدان پیوندم و از غرر حکایات مر آثرا مددی دهم" تا مراد تو بر ابد و انکان ی دربن علم نکرند" از علیاء ظاهر و غبرهم" بدانند" کی طریی" تصوف را اصلی قویست. و فرعی مثبر و جملةٌ مشایخ کی" از ال علم دودند" جملة

سعلد 1 0۲۰ 6 سره 1 : پسنده او و ۸06 اد و ۰ 1 اند .1

9 « کر ] ن ظ ۰ .01 1 19 پوشدره 11.1 .9 61۸5 وق ۵۸( .10 طلش بو او 8 ۱۵۲۲ ۲۱6۵۵۸۸ .18 .59 12۱ 0۱0۸ ,1 مسج سور 1 .14۰ که این

آذکه نز اندر ین (رعلم ۰ ۳ ) .90 کم ۰ .0۷ 1 .1۷ ۱ ۰ .17 ۸۰ ۳۲5۵۲۸6 110

نوده « ایشان : طريیقه لظ و بداند « غب آن .# گرد

اند و

ست ات

مریدانرا بر آموختن علم باعث بودند" و بر مداومت کردن نا ایشان حریص کردند" و هرکز تس لهو و هزل نبوده اند و طریق لغو نبرده اند از پس آنك بسیاری از مشایخ معرفت وعلماء ایشان اندرین معاثی تصانیف ساخته اند و بعبارات لطیف از خواطر ربائی براهین" نسوده" و بالله العون و الوفبق و حسینا الله و نعم الرفیق

یاب بات العلم فوله تعالی ی صفهة العلماء ابا یخی الل من عباده العلیاء" و پغیبر کفت صلعم طلب العام فريِضة عل کل

13 ۳ 1 سس 15 :

سم و نیز کفت عم اطلبوا الم و لو بالصین و بدانك عسلم سیارست و عبر کوناه و آموعتن جملة علوم لو هودم فربصه نو ۵ علم

رن 5 ۱ 1 ۰ و " علوم هر بل بدان مقدار دسر لت تعلق دارد وم مر سناحتی و فت و و 93 ۶« 5 3 94 ها ه 26

۳ اندر سس و طب مر احتما را و حخیات مر فرایض و مدت حیض را

و اچ بدین ماند پس فرایض علم چندانست کی عبل ندان" درست آید و" ِ 0 تک نارای ِ بی منتفعتی لقوله تعالی

دس نحص 0

که علم مقرون عیل باشد کبا فال عم الیتصد بلا فقه کالمار فی الطاحونة

من نع پس بدانك " از علم اد" عبل بسیار آنوان کرفت" و" باید

93 37

متعبدان بی فقدرا تفر خراس ماننده ار ی بر بی .5 نود ه 1 ۰ داشعند 9 داشته اند ۲ بران انخت از ۶ بوده اند 1ظا .1 حود برهان ۰ لطایف ۲ اندران ۰ نقت ۱:6 ۷ طریقت نا ۰ 0۲۰ 1 11۰ و 1 ۲ ,13 95 69 ,886 ۲۲۸) .12 اندر صفت علها 11۰ نیوده اند 10۰ 1 صذاعتهای انا ۱8 .00 1 .12 سمست احللت ظ .18 یمور .708 13 8 94 .ده ذا شناحتن اوئات را جه از 206 ۵ تلو وه مگر ۰ دصناعتهای .7و عدت را .96 مر فردصده / ۳ مر فراببض ۳ 1 .2 و لب مزاحمتهارا کسانی را که علم نا 31 ندان 0 که وه ناشد .9۹ ندان علم 5 بداو ن عمل .34 داید که 1 ۱ اندی 13 اراد ۵ و 6۲۱۵ 2 6۷۵۵ .39 9 علوم 1

هی دی کون کوده 1 9 مانند .37 .00 ظ .80 وان کرد ۰ 0۲۰

1 61۰. ۰

[3 ۸.

] ۸. 0.

۸ 2. ۰

6۴0۰ ۰

۱۵ 1 ۰ ۰

1 650, ۰

0 تین باشد. و دج / رفته نود" و از عوام کروهی دیدم کی علم را بر عىل فضل نهادند و کروهی عیل‌را بر ععلم و اين هر دو باطل است ازانل عمل بی علم عمل نباشد" عمل آنگاه عبل کردد کی موصول علم باشد" نا بنده بدان مر ثواب حق‌را متوجه کردد چون نساز کی تا تست علم ارکان طهارت" و شناخت" آب و" معرفت قبله" و" کیفیت نیت و ارکان نماز نبود "نماز نباز نبود"" پس چون عمل بعین علم عبل کردد" جکونه جاهل آنرا "از عمل" جدا کوید" و آنا ۳ بر عبل فضل نهادند هم ممال باشر"" کی علم بی عبل علم باشد" اه آموختن و باد داْتن و باد کفتن وی جیله "نیز عیل باشد" ازانست کی بنده بدان مثایست و اکر علم عالم تفعل و کب وی " نبودی ویر بدان" هیچ ثواب نبودی و این سجن دو کروهست یکی آنان کی" نست بعلم کنند مر جاه خلق‌را و طاقت معاملت آن ندارند و تحقیق علم نرسیده باشند عبل‌را ازان جدا کنند کی" نه علم دانند" نه عبل" تا جاهلی کوند" فال نباید.حال" باید و دیکری کوید" علم باید" عیل تباید و از ابهیم ادهم رح می آید کی کفت سنکی دیدم بر" راه افکنده و بران "سك ت_ 11 مر بکردان وان کفتا" بکردانیدمش دیدم که" بران نبشته بود کی" انت لا تعمل بیا تعلم فکیف" تطلب" ما ا! تعلم نو بعلم خود عبل می باری* ال باشد که نادند | طلب کنی

حود عم ۵ ارانهر نهاده اند 1 دیدم کروهی * ساند 9 باشند 5 .: سود ۰ ۲ ...12 ۰ .11 علم شناحتن .)10 نود ۰ 9 نود .8 7 که ۰ .7

جادکه حدای ۰ .19 است ی .18 کند 17۰ آزدن 16۰ مسگودد ۰ ۰۰ .14 علم ۰ .18

وی سس سس سس تست و سم و سس و سس تس تسه وق صس تا سس موه

تعال و میگوید نبذ فریق من الدین آونوا الاب الله وراء ا, ظهورهم کانم لا بصلسون ۱ م عالعی (علم ظ( دعیل ال عالم‌ان ۳۹ ی کرد مات و مقنول ۳ ظ 2 نود و92 7 3 ازانچه 1 زاچه ظ ,رو ظ 29 و م0 لا و9 لا0 ند ازانکه 1 .96 ان ۲ او ر 1 ظ جه او لوشُمّه نود :3 در 3 و ,6 ود که کم ود 31 ۰ ,30 آرند 20۰

نکني 11 علما ظ .206 .40 کف ۸ .39 .001 ۹ 9 .0۲ .37 برحوان پس

سا بعنی" کاربند آن باش کی دانی تا سرکات آن نادانسته نیز بدائی و انس بن مالك کوید رضی الله عند هم العلیاء الدراية و مات یز الروادة زانچ اخوات جهل از علما منتفی" باشد آنك از علم جاه و عز دنیا طلبد نه عالم ود زیرالد" طلب جاه و عٌ از اخوات جهل برد" و هبچ درجه نیست اندر مرئبه چون علم کی چون آن" نباشد "یعنی علم" هیچ" لطیفةٌ خداوندرا تعالی پشناسد و چون آن" موجود باشد هیه مقامات ت و مرانب‌را سزاوار راشرك شد" فصل بدانك علم دو است ست یکی علم خداوند از مر روما بنده اندر جنب علم خداوند تعالی متلاشی بود زیبراك علم قع ات ونیی و بدو فایم و اوصاف ویرا" نهایت نیست و علم ما صفت ماست و" نبا فایم و اوصاف ما آمنتها می باشد"" لقوله تعالی و ما اوتیتم من العلم الا قیلا" 9 جیله علم از صفات مدحست و حدش احاطة الیعلوم" و تبیین" البعلوم است. و نیکوترین حدود آوی ی کی العلم صفه بصیر ای بها عالما و خدلی عز و جل کفت و الله حبط بالکافرین " و نیز کفت و الله بکل علیم" و علم او بل علیست کی بدان همی" داند یله" موجودات و معدومات‌را و خلق‌را با وی" مثارکت نیست و منجزی نیست " و از وی جدا یست" و دلیل بر علیش ترئیب فعلشس" کی فعل مک علم فاعل اقتضا کند پس علم وی ناسر وه یط طالب‌را بابد کی اعمال اندر مشاهدٌ وی کند چنانك داند" کی او" بدو و افعال او" بیناست حکایت" هی آیید" که اندر بصیه رئیی بود بای ازان" خود رفته بود چشمش

ازان .0۲ .7 است . دبا .۸06 که .4 منفی ۸ که ۰ 9 .۵۲ 3 .1

.0۲ آثا .هد وی دود .12 علم 11۰ ۰ .10 ,01 .9 بلندتر که اکر علم

انش ۰ .19 .87 6۲۳۷۲5 ,17 0۵8 .18 متناهی (مستفی ( اند .1 .01 .16 آورا

۰ 0۱۱۸۲ ,2 008 94 .18 6۷۵ 07۳8 .23 اين است .299 .01 .91 سن .20 باظهار 1 .: است .۸06 نو ود نو آند رن 100 ۰ همه 2 می .95 تسام و6 میرن ۵و و د6۵ه ظ ۰ وی ظ وی .33 مسداند .32 اظهار ظ

باغ .37 آرند .36 المکایت 58 ح

۱:۳ ۷

1 6۲0. ۰ [ ۸. ۰

۵ ,60 1 .0 ۸ م1 ۰ 6۶1۳0۰ 3 ۱۵

۳/۳ بر جمال" زن بررکر افتاد مردرا بثغلی بفرتاد" و زن‌را کفت درها در سر کنتا" هید درها" ستم الا" يك در کی آن" نمی توانم در" بست کفت کدام درست آن کف آن"" 0 که مان ما و حداوند ات ۲۹ جلاله مرد پشیمان شد و استغفار کرد حکایت" حانم الاصم کفت رضی الله ع" چهار علم اختیار کدم" از همه" عام بستم کنتند کداست آن کفت یکی آنك بدانتم" خدای‌را تعالی بر من حقیست کی جز من" نتواند کزارد" "کی آنرا" بادای آن مشضول کثتم دیم" آنلك بدانستم کی مرا" رزقیست موم کی "بعرص من زیادت" نشود از طلب زیادتی" بر آسودم سیم آنك بدانتم" کی مرا طالییست یعنی مرلك کی از وی" نتوانم کریخت اورا - بساخنم " چهارم آنكك بدانستم" کی مرا خدایست جل جلاله مطلع بر من از وی شرم داستم و ناکردنی را" دست آبداشتم کی" چون بنده عالم بود بی خداوند تعالی بدو ناظرست چیزی" نکند که قيامت "از وی" شرم دارد فصل اما علم ۱

۲ 3 36 ی 37 8 : 9 40 . بنده بای کی در امور خداوند تعالی باشد و معوفت وی و فریضه بر

سره علم وفت باأشد و آلچ بر موجب وقت کار آید ظاهر و باطن و" این بدو" فست" یکی" اصول" و دیکر" فروع ظاهر اصول فول شهادت و باطنش تعقیق معرفت و ظاهر فروع برزش" مصاملت و باطن" تصعيع نیت و قیام هر يد ازین بی دیکر" ال باشد ظاهر" حقیقت بی" باطن نفاق"

در 3706 زن کفت 4 فرستادی ۲ فرستاد 08 .: خود .۸06 حسن ‏ همی نمیتوانم 17 .0۲ 12 دری ۰ ۵۲۰ ظ ,10 01۲۰ 9 .۵1 .8 دری 7.1 مر -1106185 ح( ,18 علمهاء ۰ 0۵1.۶ 3[ ۰ و ۰ .10 ۹5 ۰ .18 0۲۰ خ و ۳ .13 ست

۳-1 دیگر ۰ .19 ,۱۲۵۵8۲0 ۱۵6 ۱۱۵ ۵ علم زاو :وال۱۵ ما0 لا زیادت زیادت وگ .4 00 13 .9و دیگر .ده 3 ان ۰ 1 .91 ۳ 7 .90 از ناکردنی .31 دانستم و .206 یشناحتم 1 ۶ اثرا 1 برك اثرا انا .2۶ ازو .97 دانستم ۰ .39 ,۵۲ ۲ قق 00 32 اندر .36 ۰ 3 .35 ازو 11 رین .23 باز داستم و .32 قسمت .۸06 1 .00 ظ .44 قسمت ظ آن بر دوه 00 ۲ ۵ هه ۲ ود باشد ظاهری ی .80 دی‌تری .19 باطنش 1 ورزرش .417 نایاش ۰ .46 اصولست 45

نود ۰ 52۰ .0۰ .51

و باطن حقیقت بی ظاهر زندفه ظاهر شریعت بی باطن نفس" و باطن بی ظاهر هوس پس علم حقیقت‌را ده رکنست یکی علم بذات خداوند عز و جل وه نوی بو نی تشخ از دا لت وی تغل بعلاله ورد عنل بصفات وی" 3 احکام آن و سدیکرا علم افعال و حکمت وی و عسلم شریعت‌را" سه رکنت یکی کتاب و دیکر سنت و سیم اجماع امت و دلیل بر علم پاثبات ذات و صفات پاك" و افعال خدای تعالی "لقوله تعالی " فاعلم انه رب کت مد ار" و نیزکنت آفلا رون ی اقبل ی خلت" و بان این یات بسیارست کی جبله" دلایلند بر نظر کردن اندر افعال وی تعالی و تقدس نا بدان افعال" فاعل را "بصفات وی" بثناسند" و پیغبر کفت صلعم من علم ان الله تعالی رنه و ای نبیه حرم الله تعنالی لحمه و دمه علی النار ما شرط "علم بذات" خداوند تعالی آنست کی عافل و" بالغ بداند که خداوند تعالی موجودست اندر قدم دات" خود و لیر و بی حدودست و آندر مکان و جهت نیست و ذاتش موجب آفت نیست از خلقش کی" مانند نیست" ویرا ی تت هرجه اندر وهم" صورت کرد و اندر حرد اندازه ندد وی تخل رل آفریدگای آست و دارسته و بروردکار ان قولو شهار ار قاط معط ون انب زب که" صفات وی تعالی" بدو موجودست کی آن نه ویست و نه جز وی

تثِِ ۰ 39 عر 33 34 35 ۹۹۳ ی ۱ بدو فاییست و او بخود فايم و دایم چون علم و فدرت و حيوة و ارادت ی

1 خداوند تعالی .6 دی؟ ی وی .4 نقص نود .3 و .۸06 31 .2 ,01 .1

۰ .21 6115۲ .و47 0708 .12 فول اوست ۰ ,0۷ .لا سر .706 9 سیم ۰ ۵۲۰ ظظ ۰ 000 نا فز ,17 دی 88 0 ود 47 ت0۱ 25 008 .14 .41 طلالاه ر8 0708 بو ,۵0 ظظ یرو بل دات ۱ .20 شناسی ۰ .00 1 صفت آ صفات وبا ۰ 99 9 م0۳ 42 0۲۵۸ 2 لو 206 26 و 2۵6 و 206 2 ۵0 .23 بدات

۰ 34 است ۰ 3 موجود و بدو 32 ۵۲۰ .3 90 صفانی است .29 اش آن (ابن 1 ) صفات ۸0۵6۰ .35 و برا

1 8. ۰

60۵,

۱

سا وا و سح و بصر و کلام و بقا لقوله تعالی ان علیم بذات الصدور و نی زکفت و له علی کل شم فدبی ونیز کفت ی و رکفت و هو السیع الصیر وئیز کفت فعال لیا برید" و نیز کفت قوله الق" اما علم باثبات اتصال وی آنست کی بدانی که وی تعالی و تقدس آفریدکار خلفانست و خالق افعال ایشانست و عالم نابوده" هست شعل وی"

شده تس ِ ۳ ی خالق ۳ تعالی الله خالق تعالی نبا رسوللن آمدند را سس قس عت رل معید مصطه تن جیله حقست 7 ار ایهم ۴ تعالی منه آبات ۳ دیکر سنت اش لقوله تعالی و ما _ الرسول یب و ما نهیکم عنه مسسنم و سدیکر اجماع 2 عم لا بجتیح امتی علی الضلالة علیکم نالسواد

ااعظم و در جیله احکام حقیقت وا وی خواهد تا جبلهرا جیع کند نتواند ازانك " اطایف كِ تعالی را نهایت نیت فصل ندانك کروهی اند از ملعده" لعنهم الله کی مر" ایثانرا صوفطائیان خوانند" و مذهب ایثان اد هت ی در و علم خود نیست یا یثان کوئيم " که

این دانش کی می دانید کی #بچ -چیز علم درست نیاید " درست هست یا نی اکر کویند" هست علم " اثبات کردند و اکر کویند" نیست پس چیزی کی درست

-10 010۱5 .6۵ 0۲۲ ,40 0۳۵۵ .3 ۵4 61۱ و2 0۷۳0۵ 2 453۰ 0۲۷5 ر8 0۲۵ .1 7 م11 0۷۲۵8۶ .5 9 0۲۲ ۲۵ اهاط رن 62 ۰ هطست .06 .10 0۲۰ .9 ننود 9 0 7 و ۰ ۳ .73 61۲۷۸ ,0 008۸ .6 ,109 ۳ ل‌ 0 08 .10 اورا لمگعوها ظ با .17 فجنتت ر18 0۲۵۵ .۱8 ضرر است سده ظ1

تست وی مت مه

۰ 3 .19 7 0۲۱۲5 69 08 138 ۵0۲ 17 5 طد61 8 0۵٩۱‏ هن ام الحکتاب ست .95 کوشد 4 .00 ملاحده و9 له 1 ازیه .91 سیوم .20 پبس عسلم ] که .106 28 ددسست ...97 کوئیم را ابشان .26 تباید 1۳1

30. ۰

)ات ساید" آنرا معارضه کردن معال باشد. و با اه وی هزات و کروشی هی از مصده کی تعلق بدین طریق" دارند همین" کویند کی علم ما #چ" چز درست نباید پس ترلك علم مارا تمام‌تر از اثبات آن" باشد و ی ای وهای شام ان ار شروی نباشد " پا بعلیی" بود با بتعهلی" " پس علم مر عم" را نفی نکند و ضد نباید و بعلم ترلف علم #صال باشد" ماند ایها جهل و چون درست شد کی نفی علم جهل اسر , و بعهل نود و جاهل مذموم باشد و جهل قرینةً کفر اطل" باشد" کی حق‌را تعهل تعلق نبود و این خلاف جیلهٌ مشایخ است و چون این فول را" مردمان شنیدند و بدین" ارتکاب کردند و کفتند که

۰ 1" ۱ 99 ۹ ۰ خز اه 23 مد هت حمله اهل دصوی انسست و روش‌شان حسن ۳ اعتقاد انشان

24

ند از بش ادیقعی تال از ماندسن‌ها ابو حل بخداوند تصالی تسلیم کرديم تا "در با" ضلالت خود همی باشند اکر دین کریبان‌کیر" ایثان کرددی" تصوف" بهتر ازین کنندی و حکم رعایت‌را" دست و و و اد ۰ نان خدای عز و جل بدین چثشم ننگرندی و احتباط روزکار و " اکر قومی از ملعده" تعلز ق باحوار" کردند تا یال" ایشان "خودرا از یا شتا عونت ی آنقر‌شانه عر اشیان بدا کند چرا بايد کی هیکنان! بر" ايشان قباس کید" و اندر مصاملت ایشان مکاب

عیان بر دست کرند و قدر ایثان "اندرین در زورفا ارندد و قرا تا یک ۱

انا » همچچنین.: طریقت 4 که 8 .: است ظ نماشد هست ظ نباشد 31 هل ۶ ۱۶ بعلم نا و .206 ظ ننود ۵ تن و وه 8 و انشان ظ 2 با هچ ۷ ,20 جمله .۸06 ۱ ۰ دود 18 و باطله 3 .17 او ۰ دود .1 نود .14 علمی 1 .13 ۰ نا کشت اعتقادسان .2۰ انست ‏ .92 مشانح ات و .706 1 ۶ برین کیرندی ۱ کیردی نا 31۰ کرسان .30 اندر 2 حمله ۳ .29 آمرو ز 1:1 .91 یر .2 ندین :3 ملاحده .37 .00 .30 آزبن ۰ .36 ندادندی .24 از ۰ .33 و لصری .13 کنند .وه را با .2 عدل .706 1 .رب ۰ ز آفتهای حود ۹0 ِ 1 .39 احرار مصنف کوید که ۰ .40 اند

2

1 ۸.

1 61۳۰ 24۰

1 ۰. ۰

]: 20۰ ۰

1 61۲8۰ ۰

بت منتبان علم" که کلاه رعوفت را عز علم نام کرددست" و متایعت هوارا سنت رسول عم و موافقت شیطنرا سبرت ابید" مناظر هسی رفت اتذرانشان کش ملیر مة دوازده کروهند" تبلق کروه از ت مبان تصرف اند کفتم اکر تكك کر

در میان ایشا آبازده کروه اندر میان ی" اند ابثان "خودرا از يك ۷ بهتر آنکاه توانند" داشت کی شما از بازده کروه" اما ایتعله از نیع فتوا*! زمبانه است و اهاز که پدندار آمدست و عیاوند تقال پوسته ارلبای خودرا اندر میان قومی " متور داشته است و آن فومرا از جهت ايشان اندر میان خلق #عور داشته و نیکو کفتست آن پیر پیران و آفتاب مریدان علی بن بندار ااصیره *" رح فساد القلوب علی حسب فاد الزمان و اهله "* اکنون من" فصلی اندر" افاویل ایثان ارم " تا تنبیهی باشد" مر" آنرا کی" از حق تعالی عناتی اندر کار وی" صادق است از منکران دین طایفه و بالله الموقیق فصل ید بن الفضل" البلجی کوید رح العلوم ثلثة علم من الله و علم مج الا و عل بالله" عم باه علم معرفنست" کی هید" اولیاء او" اورا بدو داننته اند و تا تعریف و تعرف او" نبود ايثان ویر ندانستند ازایع هیه اسباب اکتاب مطلق از حق تعالی منقطع است و علم بنده مر" معرفت حق را علت نکردد کی علت معرفت وی ثعالی و تقدس هم هدایت" و اعلام وی بود و علم من 1 علم شریعت برد کی آن از وی با فمان وا و طریق حق و بیان درجات" اولیا بود" پس معرفت بی پذیرفت"" شریعت درست

منتسمان ۰ ۵ 1۱۵ ,مقتسان عد اللل عامری ۰ 0۲۱01۲ ۱۵ ۸ طظ .1 کروه ملاجده آن مانه 1 مبانه 1 .4 امام ۸ .3 کرده نود .2 این "1۳ مفتبان از بل کروه خودرا ۰ .۰د اند .206 ۱ ۰ ازیشان در » یکی .7 کفتند .: از فترتهای ۲ فترتهای 30 .عد .»0 ظ مر توانند نگاه ۸ «۱ ازان .عم ان .هه دود .94 بباریم از« ما« اهلها ۰« صرفی:: آن فوم پیدا .:: زمان معرفت مود 0 .00 2 فصل ظ1 فصل ۵ ۵ 0 .2 در کار او .706 .26 .۵0 .9 درجت 3.4 و .206 .90 بدایت 8 38 .0۲ 3 وی 3 .00 .32 انسیا و 206۰ .31 پذیرفتن .0: است 1 .99

ود نباید و برزش شریعت دی اظهار مقامات راست باید" و ابو علی ثقفی رح کوید العلم حبوة القلب من المهل و نور العين من الظلمة" علم زندکی دلست از مرك جهل و نور چشم بقین است از ظلیت کفر و هرکهرا عسلم معوفت بست دلشس بعهل مرده است و هر کدرا علم شریعت نیست دلش ننادایی بیمارست پس دل کفار مرده باشد کی بعداوند تعالی جاهل اند و دل اهل غفلت بیبار" کف‌یفرمانهاء وی جاهل اند" ابو بار ورای ترمذی کوید رح من اکتش بالکلام من العلم دون الزهد" تزندق و من اکتفی بالفقه دون الورع" تفقا هر که از علم توحید بصارت" پسنده" ؟ند و از اضداد آن روی نکرداند زنددق شود و هر که تلم شریعت و فقه بی ورع پسنده" کند فاسق کردد و مراد اندرین" آنست کی بی معاملت و مجاهدت رید توحبد جر" باشد و موحد جبری ثول و فدری‌تعل باشد"" تا روش وی اندر مان جر و قدر درست آید و این" حقیقت آنست کی آن" پیر" کفت رحية الله علیه التوحید دون ابر و فوق القدر پس هرکه" بی معاملت بعبارت آن پسنده" کند" زدیق شود و اما فقدرا شوط احتیاط و نقوی باشد" هرک" برخص و" ناوبلات و تعلق شبهات مثغول کردد و بدون مذهپ بکرد معتهدان کردد مر آسانی,ا زود باشد" کی نفسق در" افتد و این جیله از غفلت پدیدار" آید و نیکو کفنست" شخ الب‌ثایخ بعیی بن مصاذ الرازی رح اجتنب صصبة ثلنة

اصناف من الناس العلیا"" الغافلین و الفقراء المداهنین و المتصوفة" الماهلین

اما علاء غافل آنان باشند که دنیا را قبلةٌ دل خود کردانیده باشند" و از شرع

106۰ و ۰ [(] .4 باشد .100 ۵ و ۰ 1 *# لی و رزش ۷۳ وررش "1 .1

ازین پسند 9 .0: پسد آن .06 ۰ تغتسق ظ 7 فقد .206 ۰ فقد ۰ 1 ,17 فول ۰ .16 ۵۷۰ .15 تاید .14 باشد و موحد جسری ۰ 1 ۰ جمری و از ۰ .91 بسد (1 .90 از عم توحید .19 طربقت 9 آن ۰ 1 .14 بعلم و و شردعت دی ورع پسد کند و .206 ۰ نود و :: اصداد آن روی نگرداند الیتصوف 1 ,0 و ۸06۰ 13 .20 کفت آن پدید 97 اندر ,0 00۰ م36 ۵۲۰ 13 .یو

31 1 ۰

1 5. ۰

۲ ۰. ۰

۲ ۵ ۰

1 6۲۲, ۰ ] 3. ۰ ۵ ۸ ٩. ۰ 1: ۸. ۰ ۱۰ ۱۵ 1( 6۲0۰ ۰ ۰

مت ۲۰ ت‌- اسان اخار رده ون اش ای توت رف وفرگاه اقتان طواف‌کاه خود کردانیده" و جاه خلق‌را محراب خود کرده" و بغرور" زیرکی خود فریفته کشته" و برقت کلام خود مشغول دل" شده و اندر ایمه و استادان زبان طعن بر کشاده" ۲ نقهر کردن ردان دین" یی که بر وی زنادت آوزقن نود" متغیل کته ای تن اند بل قادیع وی لمتن‌بدندار اند ابا حقد و حندرا مذهب کردانیده" تا این هید" عل نباشد و علم صفتی بود که انواع جهل ازموصوف آن بدان " منفی باشد" اما فقراء مداهنین آنان باشند" 5 ۳ 21 9 کی چون "فعل کی" بر موافقت هواء وی باشد" اکرچه باطل بود بران فعل

9

9 4 25 ی 26 97 2

ویر مدح کویند " و چون" بر مخالفت هواء ایشان" کاری کنند" اکرچه حنی بود ویرا بدان ذم کنند" و از خلق بیعاملت خود جاه" بویند" و بر باطل مر خلو را اهنت کته اما تضرت ها امنوف ر نی مر ًّ__

باشد و ار ادب نیافته"" ۲ اوشهال زمانه" لهشیده و شاسائی کود

پوشیده باشر" و حودرا در میان ایشان انداخته " و در عرمتی طریق نیسای" ین سپرد" اندر عبت ایشان و حمق" وی وبرا بران داشتم" ک جلدرا چون خود پندارد و آنکاه طریق حق و باطل" بر وی متکل" بود پس این سه تروه را 1 آن موفق"" باد کرد و مرید را" از مت ایشان اعراض فرمود مراد آن نود ابشان اندر دعاوی خود کادب بودند و اندر روش نانیام " ابو یزید بطامی رح کوید عملت فی الصاهدة ثلثین سنة فسا وجدت

۰ 7 سشده و ۰ .5 کداننده وا حصر ز ۰ دود ۰ ۳ .9 و ظلمه ۰ .1 0 ۰ ۳۹ نل ِ 12 ونین را در .:: و .206 شده .10 و سکن زیادلی د راز کرده 8 مداهن آن ۱۵ شود اه نا زر نم نا فد و 200 1 .ق1 آید .ور ۳1 پدا بدان 06۰ ۵ آن جد کند ‏ کند ۲۲ ۶ کی فص کی فضسل 108 باشد حامنع 20 جای ۲ ,وو ۳9 بو کند بو .وه نا آو .26 ۳ ۰ .25 3 29 دود حود را در مبان حلق افگنده :6 34 ننوده 32 در .106 ها دارد ۰ .00 مت و .00 اتستاط نی ند ود افگنده ۰ .0۲ .37 در .36 نمو .۸06 .35 ۳9 5 ۵ ۲ 0 9 مرید آن .49 موافق طرر .3 پوسنده .47 باطن ظ 1 و3 .5 باشد 10 حق 9

ثشا اشد علی من العلم و متابعته کفت سی سال محاهدت کردم بر من هیچ چیز ستر از علم و متابعت آن نبامد و در جیله قدم بر آنشس نهادن بر طبح آسانتر ازانك ت_- علم رفتن و بر صراط هزار بار کذشئن" بر دل جاهل آسانتر ازان آید" کی یلد مسئله از علم آموختن و اندر دوزخ خیه زدن "نزديك شوه دوستر کی" يك مسثله از علم کار" بستن پس بر تو بادا علم" آموختن و اندران کال طلییدن کال" علم شده جهل بود بعلم خداوند غاد ما رای دای وهای ای وان ی و که بنده جر" علم بدکی نتواند" دانست" و شدکی حماب اعظم است از خداوندی" نک اندر ین معنی کودد ۳ الم عن" درك الادراك ادرالك * و الوقف" فی طرق الاخبار اشرالد"

ال تن و نس ول فص باس مهد شاد بر نو مال علم خود ویرا معنی ظاهر کردد پندار علشس بر خیزد و بداند کی علم وی بجز گجز اندر علم عاقبت وی نیست کی" تسیات‌را" اندر حق معانی تاثیری نباشد" مز او از دریافت علم دریافت" باشد" و الله اعلم

باب الفقر بدانك درویش‌را" اندر راه خداوند عز و جل مربتی عظبم است و دروشانرا خطری بزرلك صعیا فال الله تعالی للفقراء الذین احصروا فی ِ" ری ار لارض مصییم اه مامل ا ادیت ۱

ام سس تست تسه و سس تست 9 تست

زان ود بر .100 ,6 0۲۰ .5 نود .4 ۳ 1 .3 بل ۰ ۲ .9 آزان دود 3 .1 کال داش نادانو است و حبرائی # نو دم 13 .10 بعلم .9 و بکار. ۶ .0۲ 8 .7 فاسق .18 دارد 3 .14 نمیدآنی ۰ 0۲۱ ([ .12 و .۸06 "آظ .1۱ ز دانش حود ممزیی که نادائی _ و .19 حداوند 1 9 و در شواند داست 7۵6.۰ ۲ .۱7 تواند 13 ۰ چون 1 خود و اندر کمال خود .06ج .جه عاجز .206 8 جد .0 8 الوفق ظ 9 چم ممقی ۸ 0 2.۱ و بر جهل ۰ دا .6 کردد .95 مقر 1 4 .33 آين ۰ .39 اسما را ام 6۱۵۵ ۲۵۲ ۸ .3 و 30 شود ,20 مفتی ظاهر :7049 18 ۰ .74 تدای ,2 054 .56 دروستی .3 .00 ۳ .34 01۰ 1 علم ۰ 1 در بافته 9 ۰ 61055 ر16 00۵

[" 1. ۰

65۳0۰ ۰

صف

۰

1 ٩. ۰

۸ ۸. ۰

۱۱ 6۳8۵ 4 ۰

1 ۶۰

1 61۳۰ 20

۰ .هه ۸ .۱۳

1" .. ۰

جوم عن اتضاج بدعون ربیم خ ر مار رل" سم فقررا اختبار کرد" و کفت اللهم احیتی مسکینا و ارس او ان فی زمرة الا و نلر شید نو سامت مداد تفال. رین دیرا مر احبای فقول الملامکة من احماءك فیقول" فقراء" المسلمین" و مانند این آبات و روابات سا اسی با هی ی اه موی نات ناخ اند سر ضمت رزیل 9 ششفن عر آفقرا و" مه‌اجرین بودند" آنان کی اندر حکم ادای" عبودیت" و عبت" پیخسبر عم نشسته بودند اندر معد وی و از تال" یک" اعراض کرد و برد" معارشه تفه و ندرا سای روز" یگ استوار" داشته و توگل بر وی کزده تا رسول صعم مامور بود" عبت قبام کردن حق" ایشان چنانك 3 * عز من قاثل و لا نطرد یرمق بریدون وج وجهد َو ی و لا نطع من اغفلنا قلبه عن ات سول عم هر کها یکی" ازیثان بدیدی" کفتی مادر" و پدرم فدای آنان اد کی خداوند

تعاا ی بر من" از برای ابشان " عتاب کرد پس خداوند تعالی مر فقررا مرنبتی و درجی

بزرك دادست و مر" فقرا را بدان مخصرص کردانیده تا شلد" اساب ظاهری و ای کنته ند و یکلیت ۳ رجوع کرده نت فقر ایثان جر ایثان کشت نا برفتن آن نالان شدند" و آمدن آن" شادمان" کشتند" و مر آنرا" در کنار کرفند و از اخوات آنرا جیله" " خوار کفتند" اما فقررا رسی و حقیقتی

اوئوا .6 کن ظ ,6 فقر ظ .4 9 ۰ ۲ .3 سر .106 ۰ .16 6۲925 ,92 0708 .1 آن .206 .11 احبار .0: المساکین 9 الیسکین ‏ 9 الفقراء 5 . الله ۰ .7 اولو 3 .18 متأدعت .706 12 حق تعالی ۰ .16 ادات ۰ نود ۵ اند .4 وه فرای .13 نمامد عق ۶ نوده اور :2 ندادن روزی ۰ ترلك .20 چیله .وه دئبا .206 13 ۵ ۰ ۵ ۳ ۰ ای ۰ ۳ ۰ 3 ۰ ۰ 4 ن شانگاه از نماز سام را نماز حفتن میان نماز ۰ هدرن 6 کفت مادرم 1 ِ مد, ظ 29 ۳۳۹ ۰ .27 ظ6۲95 ,18 0۲08 .27 بامداد و برامدن اتات ۳ 5 :9 بامدنش ,0 کنر ۲ رگد ۲ .وه ترلك ۰ ۰ ۵ 39 با من .106 .32 .01 ٩۱.‏ و ۲06۰ :0 13 .4 لحعیله 131 .40 ۳ سرد 13۱ ردیر .29 سادان

تن یت است رسش افلاس اضطراریست و حقبقتش افبال اختباری" آنال" رسم دید باسم" بارامید و چون مراد نیافت" از حقیقت برمید و آنك حقبقت بافت روی از موجودات بر تافت و بفناء کل اندر رویت کل ببقاء کل" بثتافت" من لم یعرف سوی رسیه لم بسچ سوی اسبه پس فقیر آن بود که هیچ" چیزش نباشد و اندر هیچ چنز" خلل نه" بهستی اساب غنی نکردد " و نیستی ین معتاج سیب نه" وجود و عدم اساب ننزديك فقرش یکسان بود و اکر انتدر نیستی خرم‌ثر بود نیز" روا بود ارام مشایخ کفته اند کی هر چنند درویش دست‌تنلنر" بود" حال بر وی کشاده‌تر بود ازیراچه" وجود معلوم مر درویش را شوم بود نا حدی ک مچیزرا دور نکند از هم بدان مقدار اندر ند شود پس زندکاز نی دوستان حق 0 الطای" حفی و اسرار آبهن الیش نا هی بق بالب دنا :دار رای هار پس مناع مناع باشد از راه رضا" همی آید" کی درویش "را با مکی ملاقات افتاد ملك" کفت ‏ حاجی واه" کفت من از بلدةٌ بندکان خود حاجت تخواهم کفت این چونه باشد" کفت مرا دو ننده اند که" هر دو خداوندان تو اند یکی حرص و دیکر طول امل و رسول کفت صلعمم الفتر عز لاهله پس چیزی کی اهل را عز بود مر نا اهل را ذل بود و عزشس آنست کی فقیر محفوظ الحوارح بود از زلل و محفوظ الحال

حلل نه بر تتش معصیت و رود و نه بر حالشس خلل و آفت "صورت کرد" ارام ظاهرش مستغرق نعم ظاهره" بود و باطنش منبح نعم باطنوگ نا نفسشس " روحانی بود" و داش رای" خلق‌را بدو حواله نباند و آدم را بدو

۸ بافت ‏ دا رنب م ۰51 پس .۲06 احتار ظ .2 و .206 131 .9 و اضطرار است

بسئی ۵ .12 و ۰ حبزش .10 ظ ِ ت ۳

سود ؟: ۰ .16 تنکدست ثر .15 ۰ نا 14 وی سب احتیا و (.00 ن) شود هی ۲ هتر است 1 .20 دالطاف . .0۱۲ ,18 زبراکه 1 زیرانکه ۳ ۶ .17 روا ۰ ۱ :2 مللل 3 .وه صادق ۰ "1 .99 حکانت ( العکایت 8 ) آورده اند .رو دهتر است آن ۰ .29 دروش "1 نود .97 دروش ۰ (1 .26 از من ۰ ( .95 بدروش و .106 .35 .0۲ .34 ۳ .33 باطن 39 ظاهری 1 ظاهر 3 31۰ کذرد ۰ .01۲ 13 ,99

61۰ ۰

1. ۰

1 ۰

۸ .1. ۰

1 610. 4.

1 ۸.

13 5. ۰

۳۰

م۲ نست نه نا از حوالةٌ خلق و نست آدم فقیر بود و بسلك این الم غنی نکردد "اندرین عالم و بت آن عالم غنی نکردد" اندر آن عالم وکین ندر پل ترازوی فرش بر پثه ستعد و يكل نفس وی اندر" هر دو عالم گنیر فصل" و خلاف کرده اند مشخ "این قصه" رحمهم الله" اندر فقر و غنا تا کدام فاضلتر است" اندر صفات خلق ارام خداوند تعالی غنی بر حقیقت است و کال اندر جلةٌ اوصاف ویراست جل جلاله یی بن معاذ الرازی و احمد بن ابی العواری و حارث العاسیی و ابو العاس" عطا و روم و ابو ان بن شمعون و از متاخران بخ الیشایخ ایو سعید فضل الله بن ید الیبهنی رحية الله علیهم اجیعین" برانند کی غنا فاضلتر کی" فقر و دلبل آرند" کی غنا صفت حق تعالی است و فقر بر وی رو ِ: پس اندر دوستی صفی که مشترك ناد مبان ده و خداوند تعالی تیامتر بود ان صفت کی بر وی تعایی و تقدس" روا زباشد کوتم این شرکت اندر اسم است نه در" معتی که شرکت معنی را میائلت باید چون صفات وی قدیست." و ازان خلق معدث این دلیل باطل بود و من همی کویم" کی علی بن عثمان العلابی ام وفقنی الله بالجبر کی غنا مر حق را نامیست بسزا" و خلق مستعق این نام نباشند وفقر مر خلقرا "نامیست بسا" و "برحق" آن نام روا نباشد و آنك از مر" کمی را غنی خوانند نه چنان بود کی غنی بر حقیقت بود و نبز دلیل واحح‌ترین" نك غناء ما بوجود اسباب بود و ما" میب باسیم اندر حال قبول اسپاب و وی مسیب اللسیاب است و غنا" ویر" سب نیست پس شرکت آندرین صفت باطل بود " و نیز" چون اندر عین" شرکت روا نیست کس‌را" با وی آندر صفت هم روا نباشد " و چون » در بیان آنکه فقر فاصضل از غنا .6مم 1 ع در 0 ظ و هه نج باشد

از ءد است 6 جمله .106 .10 بن .206 و اند ۸ این فصن را .206 .7 .0 که 6مد زکویم ۵ ازانکه بر خداوند تعالی آن صفت هد نباشد مد کنند .هه

مرحق تعالی را 8 .9و نامی سزاست .91 نامی سزاست .90 میکودم ۵ قدیم بود .۱8 اندر دات 6 29 ,0۲ .29 است .9 او را 8 .26 .۵9 .95 واعح بر .94 هم اد .23

نسود .32 .05 .31 ۳ .30

مت اندر صفت روا نبود" اندر اس هم روا نبود ماند شا تسمیه و نسییه" نشانیست میان خلق" و" آنرا حدی" پس غنا "مر خدای تعالی‌را" آنست کی ویرا #يچ کس هیچ چیزٌ باز نیست و هر چه خواهد کند مرادش‌را دافعی نی و خدراش ر

. 10

۹

۵

نی و بر فلب اعیان و رتش ضدین توانا و همیثه ِ صفت بود و" باشد واه تال مشی و نا موق میرن رستن از اه کارا هو

۲ جبلم "معدث و متغیرة" 2 مب طلب " و تعسر و موصح و نز از بسن ان

تابتع | تال حقیقت" قوله تعالی با ایها الماس انتم الشقراء الی الله" و نیزکفت و الله الضنی و انتم الفقراءه" و نیز کروهی از عوام کویند" توانکر را فضل نهیم بر درویش ازیراچه" خداوند تصالی اورا اندر دو جهان سعید آفریده است و منت توانگری بر وی نهاده و ۳ کرود ایا" عتاء کثرت دنبا و بافتن کام" و راندن شُهوت خواهند وبرین دلیل کنند کی بر غنا شکر فرمود و اندر فقر صبر پس صبر آندر دلا بود و شکر اندر نعما" و بعقیقت نصا فاضلتر از بلا بود کوئیم" بر نعمت شکر فرمود و شکررا علت زیادت نصت کدانید و بر فقر صبر فربود و صبررا علت زیادت قربت" کردانید و هت که نتفر متیر که افتل ان عفلست: شیر کته عفلشی سر غفلت " زیادت کنیم" و هر که اندر فقری که اصل آن لت است صبر کند فربتش بر قربت زیادت کنیم اما آن غنائی" کی مشایخ مر آنرا فضل نهند بر

در حی ۳ 0 1[ .8 0۱۲۰ ([ .4 حدای ۰ ۱ .3 ,0۲ ,1 .2 تباشر

2 آن 3 همشه .106 آفریششی 3 .۱۱ مانع 1 ۲ یی و ۳ ۱ رنب ۰ 18 .۵0 131 .17 حدث و ۳ ,2 و .106 .14 زبراکه / زیر آنکه 1 و رانکه 2 و 10۵ 1 .80 6۱۱۲ و47 0۲0۸ 20 .16 611 فرب مت ؟ 0 ِ ۰ .32 ۰ (1 .26 شرت ۰ .95 ۰ .91 این .23

۱۱ 0۱۱۵ ای مد وا ای تام ۵ موی 1 میرن .99

مك 010۸ .31 .و0 مد و تعمت را 3 ۰ ۳ عل زنادی (0۷۰ :۱) نعمت کرد ۵ 06

1 .35 کت 0 .34 غفاتشس .33 عفلت ۰.۰ .148 ۳۹

۲ 610. ۰ ۸ 1. ۰ ۵ ۱ [ 1. ۰ 1+ 6۲. ۰ ۱۵

5 1. ۰

۸4 8. ۰

۲ 61۰ ۰

۰ ..؟ "[ م [

اد فقر مرادشان نه آن .ود" که عوام مر آنرا غنا خوانند" که این غنا یافت نعم" بود و آن" یافت منعم پس یافت وصلت چیزی دیکر بود" و یافت غفلت چیزی دیکر سیخ ابو سعید رح کوید الفقر هو الفنو بالله و مراد ازین کثف ابدی باشد بیشاهدت حق کوئیم مکاشف میکن ابیاب باشد پس اکر ایین صاحب ماهدت‌را مع. اسر از مثاهدت صحناج آن" کردد با نه اکر کوید نکردد ال باشد و ی 0 بغراونر" قایم ااصفه و ثادت الیراد باشد و تافامت" مراد ۹ اشسات* اوصاف 7 عنا درست تباید کی عین بر -خد موعنا را فابل ست ارایع توش دش کته نیاز باشد و علامت حدث عین احتیاج پس بافی ااصفة غنی باشد و فانی الصفة مر هیچچ اس را شایسته نباشد" پس الغنی من آغناه الله ارام غنی بالله فاعل بود و اعناه ال مفعول و فاعل عود فایم بود" و مفعول بفاعل قایم" ِ ی تفاس هصق رس دی وان کی روت وم کر از بن عثمان الملایی ام رفقتی الله چنین" کویم " کی" چون درست شد کی غنء بر حقیقت" بر بقاء صفت درست نیاید کی بقا" صفت" محل علت بود" بدلایل مذکو" 1 موجچب اف و فناء صفت خود عنا نباشد ازیرالك هر جد بخود باقی نباشد آنرا نامی ننهند" پس غنارا فنا صفت" بود" و چون صفت؟* فنی شد ممل اسم 7 باز جیلةً مثایخ و ببشتری از عوام فضل نهند فقر را بر غنا ازانكك" کتاب و

کویم ۵ ۵ 00 غنا ظ هه ظ و غنا مد ۵۸ + نعیت و کویند ۶ باشد 0 ۱ وحود 1 .13 و .106 ۸ .12 5 اوامتی 11۰ ۳ دود 9 10۰ مشاهده ۰ .9 میگویم ار .20 (زظ ,ور میکولم .18 .01 .17 فبام ,6۰ .16 نو .15 فای ۲ 1

و .۸06 2 آدمیت صفت ۸0۶ ۱:۱ جه حق بقیت ٩‏ ۵۶ در نشدکی راکمه نون 5 فائی .206 1 و ندهند ظ ندهندش ۱۲ 2 .0 9 مذلور :2 موجب آأفت پس 0 نا پس ۲ .۸06 ی .91 0 باید ِ 3 0 ۳ 3 و

سرب ازاچه .39

بت سنت بفضل آن ناطفست و بیشتری از است بان" محتمع اند" اندره یا از و سم ان بط 2 13 قزیین بییا سن" هی رفت ان عطا دلبل آورد بر آنك اغنیا فاضلترند که با انشان"

بقیامف حساب کنند و" حساب شوانیدن کلام نی واسطه باشد اندر حل عتاب و عتاب از دوست ددوست اشد چنید کفت اکر باغنیا" حساب کنر" از درویان عذر خواهند و" عذر" فاضلتر از عتاب حسات و ایتعا لطفة عججب " است کوئيم کر" اندر تعقیق حبت" عذر بیکانگی باشد" و عتاب محالفت

و دوستان اندر ی باسند که این هر دو اندر احوال ایشان آفت تباید

14

ازانك عذر بر موجب تقصیری_ که وی دوس ی باشد"" چون

26 ۰ 98 ۰

تقصیری دود" ۳ باشر ۳ داش شسی آباه کسن ۳ وم * 1 ده و هر دو وت باشد " و در جیله ی باشند فقرا

ِِِ- و دوست ۱ ی ۳ ۳

33

سماه 0 فقیرا آثرا ۳1 نامش از و فقسوست اکرجه امسرست فقمرست هتلاك کقت ال نداد موی نه اسرست: ارهته:عانگاهنن. ست

5 1 4 و و اه 37 3٩‏ سریرست ازیرالك اغنیا صاحب صدنه" بوند" و فقرا صاحب صدق" و هرک 39 ۰ ۳ ۳ 40 ِ را ۰ ۶۱۰ صدق چون صدهه نباشد پس آندر حقیقت فقر سلیمان چون غنا 41 ۱ نق ره و ۳ و

191 دمبان .100 .5 حکانت ,1 العکانت 5 .4 00 ۵ 4 .01 .9 بدان 8 بل .۵2 .10 بدان ۲ بران ۱ .6م دایشان 1 9 00۰ .7 این 6 مىان

1. 1(

کیت ۲ ۰ ,01۲ .16 اه ۰ .15 01۰ دا .14 حواهد 1 .13 کند 3 .12 ۱ اعنا ۰ تقصیر ۸ .2 از .106 :1 زازاچه معل ظ نود 20 و ۸06 19 .۵0 3 .18 ط موو ,۵9 ۸ .99 طلاد انن .27 خودرا .98 حفی ۸ .95 اندر فرمان دوست .19۰ هه زیراچه فلز نید کفته ۱ جد و ع0د جه باشند 8 اوراظ ویرا ۸ «: تقصیری در ناشد .11 تباشر ظ ۵0۰ 39 ,0۲ 38 تماشد ۰ 13 .37 باشر صدی ظ

3 ۸. ۰ 11 6۲۳0. ۰ ۵ ۸ ۸. ۰ 1 ۸. ۰ 1 ۳

۱ 6۲0 ۰

5 ۸. ۰ ۵ 1 1 ۰ ۸ 1. ۰ ۱۰ ۲ 6۶0. ۰ ۱۵ ۰

نک العبد و سلیبان را اندر" استقامت مکش کفت نعم العبد" چون" رضای رحین حاصل شد فقر سلیمان‌را چون غناء سلیمان کردانید و از استاد ابو القاسم فثیری من شنیدم که کفت مردمان اندر ققر و غنا "هر کی" من کفته اند و حود را چیزی" اختبار کده و من آن اختبار کنم 1 حق مرا اختبار کند و مرا اندران نگاه دارد اکر "توانکر داردم" غافل کذاشته" نباشم و اکر درویش داردم حریص و معوض نباسم پس غنا نعمت و اعراض" اندر وی آفت و فقر نعیت و حرص اندر وی آفت معانی جمله نیکو" روش اندرو" حتلف و" فقر فراغت" از ما دون و غنا مشغولی دل بغیر چون " فراغت آمد فقر از غنا اولی‌ثر نه و عنا از فقر اولی‌تر ذه غنا کثرت متاع 3 فقر قلت آن" و متاع یلو" ازان خداوند چون طالب برد "ملکیت بکفت" شکت از میان " بر خاست اه ی ری ای اوح ند بگی را رمزیست و من بمقدار امکانن اقاویل ایثان ارم اندرین" کتاب انشاء الله عز و جل" یکی از متاخران کوید لیس الفقیر من خلا من الزاد انیا الفقیر من خلا من المراد فقیرنه آن بود کی دستس از امتاع و" زاد" خایی بود فقیر آن بود که طبعش از مراد خالی بود چنانان" خداوند تعالی ویر" مالی دهد" اکر مراد" حفظ مال باشدش " غنی بود و اکر مراد ترلك مال بائدش " هم غنی بود ی نی یی هر ی ی ی شرت با یمن تس کوید رین علامة الفقر خوف زوال" الفقر علامت صعت فقر آنست کی بنده اند رکبال

ولایت و قبام مشاهدت و فنای صفت می ترسد از زوال و قطعیت پس کال" ان"

صاحچبت ۰ 3 .4 29 طاات 28 مرن * در ۶ .4۸ 6۸۵ م38 0۷۵8 .1

اختیاری .0 0 بو امکایت (حکایت ۲) مصنف کوند که (.۵۵ 1 ) .۸06

.14 اندر وی 1 و معاملت ۳ ۰ 9 عفلت ۱۲ .071 .10 نوانکرم دارد ن[ .9

مانه .0 ملل کفت حجیله .18 متاع ۱ .۱7 نو .106 3 .1 دل .206 .16 .0۲ شم ۳ 7 2 ی پ 0 ۰

,6 .27 تلنکه 20 لوشه ‏ .25 .07 13 2 دردن .93 طربقت .29 از ۰ .91

.35 ققبر و 0 ۰ 0۲۰ 1 .33 تلود .32 مرادش 31۰ وی ۰ .30 مال ظ ۰ .01 .98 اکر

حال ۰ .89 تکمال ۰ 01۲۰ .37 الرازی .100 .6 حفظط و ۸06۰

رسید که از قطمیت ننیمد" روم" کوید رح من نت" اافقیر حفظ سره و

و صیانة نفسه و اداء فرائضه" آنلك" سرش از اغراض محفوظ باشد و تن" از آفات" مصون و احکام فرایض بر وی جاری" چانك 3 پر اسرار کذرد اظهار را مشغول نکرداند آنچ بر اظهار کذرد اسرار را مشغول نکرداند" و" له ان اه کاف امس ماه دا یو ایس علاست انالت فریت نید ۸ کل بنده موافق ۳3 و این" هم بعق کرد" بشر حافی کوید رح افضل الیقامات اعتقاد الصبر علی الفقر الو القبر اعنقاد کردن بر مداومت صبی" بر درویشی و اين صبر کردن و اعتقاد" کردن از جبلةٌ مقامات بنده بود و فقر" فنا* مقامات ننده" بود پس اعتقاد" صبر بر فقر علامت روبت آفت اعمال " بود وت قفا اسان ما مر هیاس را ال فش موی تاو

اعتقاد کردن کی هرکر روی نکردانم از طریق فقر شبلی کوید 3 الفقیر ۱ ستغبی بشیء دون ال و تک ج چیز آرام نایز" ازلم جز وی مراد و " کامشان نباشد" و ظاهر لفظ 0 و تون ار ای

چون اورا بافتی توانگر شدی پس هستی نو دون وی است" چون سس بدون" 9 نیابی و چون اور یافتی " تو اب وانگری کثی و جون تو از راه بر خیزی توانکر کی" باش و اين آمعنی بعقیقت" مخت غامض و اطیفت بنزدي" اهل "این معنی" و حقیقت معنی اين آن بود که الفقیر"

ت۰۰ ۰ ۰ ۳۹ 1 . و هم وه ۲ 40 ایستغتی عنه یعنی فقیر آن بود کی هرکر مر آنرا" غنا نباشد و اين آن

نع ( تعمت ت1)ققیر آنست 10 :فرانض 3 لهمت 1 .3 دن ید .106 .2 رسد .1

.12 [ بر 06 1 ۱ ۵ 1 نز نود ۵6‏ تا۵ 8 آفت 7 تسش ۰ کو 6 .18 مداومت :1 ۰ نود ۰ 13 16۰ معی ۰ .15 ناشد ,14 ,۵1۲ ,13 کزاردن .24 الفقر من سمت 1 :22 و افعال ۰ 2 و .106 13 ,20 02۰ 19 و .06 1 توانر 3 .91 کام ساشدش ۰ گرد .25 تقر ندون 1 فقر ندون 3 ۰ 13 ,33 ,۵1۲ ,39 ,۵۲ 1 3 جو سترك دون .30 و .۸00 99 و .706 ۳ .28 ۰ 39 مر او و 3 آن ۰ 11 .37 حقیقت ۵ شرد .3 من .34

40. 13] ۰

]" ۸. ۰

1 ۸. ۰

1: 670 40

۸ 0. ۰

1 ۸. ۰

0۳0 ا ۵

13 1. ۰

۸ ۰

۲ 8. ۰

تا سق داش ی ان کت ای ها دس تزع مقصود را بیابد" و نه کلیت ما نیست کرد اندر دنبا و آخرت ازایج یافتن چیزیر مجانست باید و وی" جنس نه و اعراض از حدیث ویرا غفلت باید و درویش عافل نه تین کرفتا رین فتاده" همیشکی و راهی پیش آمده" مشکل و آن دوستیست با آن 1 کی‌را بدیدار وی راه نم و وصال وی از جنس مقدور خلق نه و بر فنا تبدل" صورت نه و بر بقا تفیر" روا نه نه هرکر فانی باقی شود نا

,18 13 دوستا ان وی از سر سر

کردنید غارشای این راهان آز سس تینوی اهاز

م. 20 منزه از ز اوصاف و احوال خملق: زو تین تقو كٍِِ_ اشتیر ساند؟" " دیکری‌را بدان اولتر از خود دانند" و بل کت راک من

اش" چون امد با اد دشی سکن برد ون آن" فده بدا" ید

وصلت دود و با ات ی

کی اولیتر از خود داند "ندان آنرا" بدو دهد" و اندرین" قول دو معنی است" سکونش" در حال عدم رضا نود و بذلش در حال وجود بت ازایچم" راخی فابل خلعت بود و اندر خلعت نشان قربت دود وت تاركك حلعت بود که اندر حلعت نشان فرفت" بود" سکونشی " اندر ۳ انتظار ار او ی ی 9 آن وجود غیر وی نود و وبرا دا غیر آرام نبود" بترك آن بکوید" و اين معنی قول

کارم- ظ .6 ۳ 4.1 تباید .3 یعنی حواجه صد الله انصاری ۰ 29 است 1 .1

ندیل ۱ و 0 1 ,9 ۳ ۰ امد 1 .: کرفتاری افناده ان فناد 1 فتاده ساحتد اند من حرف 13 .4 منت است .۸06 .18 0۲۰ .12 ۵ .11 تغبری 1 .10 ( مقامات ابشان مقامات ۲ .189 نمود ۵ و1 نیود و .2106 17۰ عماره ت ایشان 18۰ و وال ابضا الاضطراب عند الوجود ۰ 91۰ | مقر .90 نعیت 1 .19 ۳۳ انشانرا ۱0 پدید 29 رل۵ 1 2 نود کند نو داند .ته ساید .99 ناشد .93 تساند .29 ارانکه 38۰ عون "ای .34 دی .100 : سود .33 درین د1 32۰ عظیم کاری بود ۰ .31 کرد ۰ و .00 131 .0 سکوتشی ۵ 39۰ و دئگر.706 .38 فردت 37۰ نت ظ .30 معتی

مت شیخ الیش ایخ ابو القاسم العنید" بن مد" رصن است" الفقر لو القلب عن ااسکال جون دل" | ز اندبثه شکل خالی نود و سکل مرجود لصز انداختن آن" چه روی بود"" شلی کوید رح الفقر بر البلاء و بلااه کل عز درویشی دریای بلاست و بلاها* وی " جبله عز است " عز نصیب غیرست" مبتلا در عین بلاست ویرا از عز" چه خبر نا آنکاه که از بلا بسبلی نکرد" آنکاه بلاش یله عز کردد و عزش جمله وقت و وقتش جیله حبت و محبتشی 8 جبله مشاهدت تا دماغ طالب" محل دیدار شود از غلِةٌ خبال تا بی دیده بینده کردد و بی کوش شونده و بس عزیز ندءٌ باشد کي بار بلا"" دوست کشد کی بلا "عز بر حقیقت" است و نعما ذل" بر حقیقت ازانچ عز آن بود کی بنده را بعق حاضر کند و ذل آنك غایب کند" و بلا* فقر نان حضورست

خراسی(عا اما عست است ‏ کین ام لعق ی عایب از حق دی اه زا تور ماهنت و ری انس تملق [/ بدان بهر صفت کی باشد غنیست بود"" جنید کوید رح با معشر" الفقرا انم انا" تصرفون بالله و تکرمون لله فانظروا کف تکونون مع الله اذا خلونم به ای شا که درویشانید شیارا بخداوند شا" شناسند و از برای ویر" کرامت کنند" بنکرید تا اندر خلا با وی چکونه باشید یعنی چون خلق" شارا دیش خولند حق شارا زرد" شا حن طریقت درویثی چنه حواهید کزارد و اکر خلق" شیارا بنامی" دیکر خوانند لاف دعوی سم آن ازیشان بینید" کی شا نیز انصاف دعوی خویشس" می ندهید کی باز پتر ازان کی وجود .۸06 .: دلش 4 که کفت .۶.206 بن جنبد 0[

۰ : فقم افیاست فقرست :1 2 و ۰ .11 او .10 فقر دارد ۰ 00۰ .7 عبر دود 1 عزری ۱8 بلاهای 3 جمله 10 منت 18 و 706۰ .19 عبر 13 .13 اراد ری را (ملائی ) که معنی ۰ ۰ ,6۲ (1 .22 .۵۲۲ .21 از حق ۰ .90 دلی 19 َ که و ظ .206 28 .00 .97 دیدارش ۰ .0۲ 1 .و2 مشتاهدت ظ .بو

۰ .34 .۵۵0۵۵8 6۵3۷۲۵ ظ طظ 0160۵2۸ .33 او ۰ ۵۲.۰ .31 ,0۲ 3 .30 معاشر 11

هود .40 من . مام .39 ۰ 3 و .206 1 زنگزاند .96 .6۰ .86 حود .4۰ مینسندید ظ «: ینام مر / زیگرار و مر

1 610. ۰ ۵ ۱۰

۰ 5 ظ ۳

۸. ۶

۸ 2. ۶

11 ۸. ۰

خلفتن ارام آیداتتد و ار ان آی شاشن : عتاق. اک خلقش اران او دانند و او ازان او نید" و عزیزتر آنلك" خلق اورا نه انا فا ار ی بود مثل آنك خلفشس ازان او" دانند و او نه" ازان او باشد" چون یک" بود که" دعوی طیبی کند و بیمارانرا علاج" کند و چون خود بیبار شود طبیب "دیکرش ناد" و مثل آنك خلقش ازان حق دانند و او" ازان حق باشد " چون ۳0 بود کد دعوی طبیبی کند و نیما رآثرا علاج " کند چرن حود تیمار شود" داروی حود نیز داند" " کردن" و مثل و حلقش ده ازان حق دانند و او ازان حق بود" جرن یی بود که طبیب باشر" و خلق را بدان علم نه و وی" از مثغولی حلق فارغ 3 خود را بغذاهاء موافق و شرتهاء نیئو و مفرحها* سازکار" و هواهای معتدل نیکو میدارد تا نیما ر نکودد" و چشم خلق ۲ ز جیلةٌ اج وال" او فرو " دوحته بانط ما عران 4 اند الفقر عدم بلا* وجود و" عبارت ازین قول منقطع است یراد ری ی نناشد و عبارت جز از ی نتوان . کرد پس ابعا چنین صورت بود" کی فقر هیچ چیز نبود و عبارات" و اجتماع جیله اولیای

ی تعالی " بر" اصلی نباشد کی" اندر عبن خود فانی و معدوم باشد" و" ایتعا ازین 1 نی عدم عين خواهند کی عدم آفت خواهند از عين و 7

و فنا" صفت آلت رسیدن و ارسیدن" از پیش ایثان بر کرد که" مر ایشان

عویز رین باس آنکه ه ۰ .3 حود ۰ 7 .: پسترین مردمان و دارو »: وی ۰ 3 19 مودی شود .11 ۰ .10 حق « او + او ات 5 دارو مردی نود .18 وی .7 دیگر بایدش تا داروی او بداند 6 1 .15 و .706 "1 و 00.1 د ۰ براند .93 طسب دیئر نبایدش و ( ۰ 1) سود ۰ .22 اما .9۱ -10 0 0۷830[ ,31 مرج ,0۲۲ .29 2 .93 طنیت نود 1 لود طسب ا مردی .2۵ .37 عبارت ۲ .:9 کرد ده ۰ :1 .34 حود 1 .30 جمله از حال «: با 01610 شد وه ۵ ۵ اه نود .40 آن .39 ۰ ار جیای ۰ 1 .38 خداوند ‏ ۰ "1:1 .40 را .206 ۰ _ دود .44

ی ای مت ای ما ای کی ای ۳ متکلیان که صورت ان معن " معلوم نکرده بودند و برین می خندبدند کی اين سجن معقول یست و کروهی دم از مدعیان 1 نامعقول چیزی ۳ اعتقاد" کرده بودند و اصل قصه معلوم‌شان " نبود و می کفتند کی فقر" عدم بلا وجود است" و هر دو کروه بر خطا بودند یکی ازیثان بعهل مر حق را منکر شد وچ" جهلا" حال ساخت و بدان پدیدار آمد و مراد" عدم و" فنا اندر عبارات" اين طایفه سیری شدن " آلت مذموم بود و صفتی" ناستوده اندر بو یی یی کی هی یه ونر ۳ ور کل تنعای کف غارتت است‌وانتی کل اسات اصل باه اما کل کاه اسرار انستت نا امور وی مکنسب وی بود فعل را" سبت بدو بود و معائی را اضافت بدو" و چون امور وی از ند کب رها شد بت فعل ازو منقطع بود آنکاه آلچ بر وی کذرد او راه آن چیز باشد نه راهبر آن" پس هیچیز را حفرد نگشد و از خود دفع نکند هیه اآن عد ابش آچ وی نعان جح و" دیدم کروهیرا از مدعبان ارباب اللبان کی نفی کمانشان" از ادراك آنث 5 33

4 و بت 1 دصه می نفی وجود نمود و ان حود سعت عزیر است و دیدم کی نفی مرادسان

برد مع یو کی موی 6 .. پ :وهی ره اون بت َ 1 از حقبقت فقر می ی صفت نمود اندر عين فقر و دیدم کی نی طلب حق و

حقیقت را" می" فقر و صفوت خواندند" ودیدم‌کی اثبات هواشان می" نف کل نمود" وه کر اندر درجتی از جعب فقر اندر مانده نودند ازایچ پندار این حریث

.8 مصنف کوید که (بده ظ) .4 .0۲ بل .3 بعی .2 مر عدم روش انثاترا .1 ۰ واعماد .۸06 ,۱7 : فمول کرده بودند و .7 این سن .206 .: را .206 1

.17 .01 بل .16 ۰ .18 5 .14 دیگر .13 ۰ .19 الفقر .:: ۳ انشان .10 .2 صفت سنوده و (.01 1 1 .0۲ با .20 صفت 1۱۰ برسندن ۸ :1 عتا رت و فعل وبا 1 .26 عارشی با .20 اندر س دروسی 1 ۰ در حمله 20۰ ۳ مصنف .۸۰6 .30 عین .29 7 نو راه رو نود .2:6 .27 و فعل را این 1 می نمود اندر (اندردن عین فقر .34 ۰ 3 آین کیال ایشان ۱ 9 منشمود .42 .0۱۱ .41 حوانند ۸ .40 .0۲ 39 حقنقت 1 .33 مننمود .37 .۵۲ .36 ناشد

3

۸ ۲. ۰

1 1. ۰

۱۰

1 5.

[ . ۰

۵ ۰

۲ 3. ۰

۰ .1 ار

مردرا علامت کمال ولایت بود و بوی" و تهبت" این حدیث غاية الغایات است ان ار ول کال یط ان و یس مشک اتزاه آشان رشن وسقامات‌سان شون ارات اشان ندانن نا عام. باشد" اندر محل خصوصیت کی عوام اصول از اصول معرض بود و عوام فروع از فروع مصیب کی کی از فروع باز ماند کی باصولش ننسبتی بود" چون از اصول باز ماند #یچ "جاش نست" نباند و این جیله آنرا" کفتم تا راه این معانی" بسپری و برعایت حق این" مشغول باش و اکنون من طرش

این طایفه اندر باب تصوف پدا 9 آنکاه اسامی الرجال بیارم" آنگاه احکام"؛ 2 و معارف و شرایع بان کنم" آنگاه" اختلاف مذاهب و" مشالخ متضوف تیان اناد اداب رسوز > "مقامات ان ببقدار" امکان "شرح دهم" تا بر تو و خوانندکان حقیقت این کثف کردد و بالله التوفیق

اب مرن فال اه تصالی و عباد الرصن آآنین بسفون علی اقرض هر و آذا خاطبهم الماهلون قالوا سلاما" و قال رسول الله صلعم من سبح صوت" اهل التصوف فلا بوّمن علی دعائهم کتب عند الله من الفافلین و مردمان اندر تحقیق ین ات سن کفته اند و کتب ساخته" کروهی" کفته اند کی صوفی را از آن جهت " صوی خوانند کی جامة صوف دارد و گروهی کفته اند کی بدان" صوفی خوانند کی اندر صف ین باشند " ۳ کفته اند کی" بدان صوفی خوانند" کی تولی باصصاب صفه کنند" و ۳ کفته اند

داستن بر .6 ۰ با .2 معنی .۸06 م1 .4 بعنی . نهیت 1 تولی 1 1 تولای 1 .1

« .12 درای آن 11۰ جای سنش سود با 7 ساشر 1 .7 را دانستن ۱ ۲۵6‏ و للا ۵ ۱۱062157 و ۰ 15 اصول رمور و اشارات و .14 آنرا 7 13۰ معصی ۰ ام .19 ارم و 01 ) ۰ ,0۵1۲ ( ,17 ۱۱۵۵۵0۲۵۸80۲۲۰ ۱5۵1۱۱۱6 ۱1( 10296011111 مقامات به .7 22 و .206 2 متصوفه 7 بان کنم و (0۳۰ 1) .21 .01 .90 ۰ 29 و .۸06 1 صورت ال :2 61 ۳5 ,25 0۲۲۸ .2 مارم 95 اشان هدر

داشد ال .33 از برای آنرا ۱ ۳ برای آن :3 حجوانده اند بل ٩1.‏ برای .30 ازان

کرده کرده ایر 11 86 کوند ۰ 0۲۰ .34

۱ ان ی و ام اس ساب بت اف زین سای یی بائد پس صفا در جیله حبود باشد و ضد آن کدر بود و رسول صلعم " کفته است" ذهب صفو الدنیا و بقی کدرها و نام لطایف اشیا" صفو آن چنز باشد" و نام کثایف اشیا کدر آن چیز پس بچون" اهل اين فصه اخلاق و معاملات خودرا مهذب کردند" و از آفات طبیعت تما چنتند مر ایثانرا صوفی خواندنوة و این اسی" است مر این" کرودرا از اسیاء اعلام ازایع حطراهل آن اجل آنست ستقاق تابر" و اندرین زمانه وی خلق را خداوند عز و جل آزدن قصه و اهل این" موب کردانده است و طفةٌ اي قصه بر دلهاء ایشان بپوشانیده" تا کروهی پندارند که اين برزش"

ک معاملات ایشانرا بتوان" پوشید تا اسیشان"

صلاح ظاهرست معرد بی مشاهدت باطن 3 ۱ وهی پندارند که این حبلت"

8 24 »

وی حقیقتی و اصلی نا حدی ؟ ی برویت اهل هزل و" علیاء ظاهر تا ی" کرده اند و یاب" این قصه خویند شده نا عوام بدیثان نلید کردند" و طلب صفا باطن‌را از دل باویده" و مذهب سلف و صایدرا بر طاق نهاده" ان " الصفا* صفة الصدیق" # ان اردت صوفیا" علی الحقیق

زیچ صفارا اصلی و فرعی است اصلس انقطاع دلست از اغیار و فرعش "خلو دست " از دنیا سس و این هر دو صفت صدیق رت بو یکر عبد الله

ن ابی شحافه رض ازایچ امام اهل این" طریقت وی" بود پس پس القطاع و "اندرین معانی (۰۲ ۲) اندر 206 بدان صوفی کویند نظ .: کفت ۱ .+ اجه ظ .: حقیق این طریقت لطایف (معانی .06« 1) بسبار است 7 نود مر زمه از رد نز هه ن ! جرهانا نود اه جیرهت ان 0۳۰ با

.1 اسم ۱۰ .13 حواشد ۳ 2 پس ۰ :جسمه ظ .۱۱ کرد ۵ اند ۱۵ ۱ ‌ِ ۰ ۰ ۳ پوسنر ۵ ۰ فص ,06 ,19 شم .18 باند با آأب ۳ انثاتر 18۰ نموان ۰ ار ۰ مور ان .0۱۲ .28 لا۵ با .24 01 .23 اس.می افت ۱ اسیی 1 ِِ ۰ .23 ورزش ِ مجو کرده (کرده 1 5:1 0 کرده اد 0 جات ۳ 9 ایکا .27 دمن فلت اين را 7 حلوت دلست ۰ صفا :1 .یو الصدق با .33 ان "اش پانرا ,32 0 :داد ۸ .31

با بر و انا ۵ او ۱ .ده نا .تد .۱۰ ۲

۰ .1 ظ[

۵ .148 . و

۱۵ 1 2. ۰

چم دل وی از اغیار آن بود که هیه صعابد برقتن پضبر عم بعضرت معلا و مکان مصفا کته دل کشته بيدند و عمر رضّ ششیر ب کید کی هر که کوید مر" بمود سرش" یسرم صدیق ار بیرون آمد و آواز بلند بر داشت و کفت افیا پا ییافو نمی اها رت ایور فرص شرت آنکاه بر خواند" و ما مد الا رسول قد خلت من قبله الیسل افان مات او قل انقلیتم علی اعقانک" آنك معبود وی معید ود یر" برفت و نك خدای صدرا می پریتید وی زنده است" هرکر نمیرد آنكك دل در فانی بندد" فانی" فنا شود و رنجخ وی جله هبا کردد" و آنل جان بعضرت بافی فرستد چون نفس فنا شود وی قایم" بيقا شود پس آنكل اندر مد بچشم آدمیت نکریست" چون وی از دبا بشد نعظیم عبودیت" از دل این" با" وی بشد و هرکه اندر وی ثم" حقیقت نکریست رفتن و بودنشس" هردو مر اورا یکسان نمود " ازیراك اندر حال "یقا بقاش‌را" بعق دید و اندر حال فنا فناش" از حق دید از محول اعراض کرد" ببعول اقبال کرد" قیام محول بصول دید بسقدار" ارام حتی وبرا تعظیم کرد سویدای دل اندر کس نبست" و سواد عين بر خلق نکشاد ازج کفته اند" من نظر ال الملق هلكك و من رجع الی الق" مللد کی" نظر بلق نثان هلكك بود و رجوع بح علامت" مالک" اما خلو" دست" از دای رای انش وسهرههداعت اما وال سمل راو کلیمی در پوشیده" بتزديك" پیغبر عم آمد پیضبر" عم وبرا" کفت ما خلفت لماك فقال الّه و رسوله مر عبالن" خحودرا چه باز کذاشتی از مال خمود 8 ده ر8 هو و که فمد 12 + را ,6 : که پیضیبر ۶ مصطفی 1 .:

نکریته است : باتی ند شود ۱۵ هه رو و 06د ۵ که ۰ 7 وی ۰

بقاهایش را ۲ .9: دود :1 دودن وی ۰ بعین .16 .00 5 .18 وی :017.۰ ظ .14 سمل .13 .00 ۱ شعر ( .9 ثیست ره امکان .06 و .کم کظ و 2206 رأ.206 .20 وی ز داش ۱ دستش ۱ .* خلوت بللنا .50 دود .۲06 20 نشان .02 ان .97 الق

۰ .36 رسول .38 نودب 11 34 و .106 .39 مواسی ۲ موالی 1 موای .39 عال .3

ح کفت دو خزینٌ بی‌نهایت و دوک بوغایت کفنا چه چیز کفت یکی بت خدای تعالی و دیکر متابعت رسواشس چون دل از نعلتی صفو دنبا آزاد کئت" دست از کدر آن خالی کردانید و اين جبله صفت صوفی صادق بود و انکار اين جیله انکار حق و ماب عبان بود و کفتم کی صفا ضد کدر بود و کدر از صفات بشر بود و بعقیقت صوفی بود آنك اورا از کدر کذر" بود چنانك اندیه حال استغراق مشاهدت بوسف عم و لطابف جبال وی زنان مصر را بشریت غالب شد و آن" غلبه بعکس باز کشت چون بخایت رسید بنهایت رسد و چون نهایت رسید ایشانرا بران" کذر اقتاد و بفنا"" بشریت‌شان" نظر افتاد کفتند ما هذا بشرا" نشانه وبرا کردند" عبارت از حال خود کردند و ازان بود که مشایخ این طریقت رح کفته اند لس ااصفا* من صفات البشر ان ال ی ی کر ها ات شیارا مدر جز بر کدر یست و مر بشررا "از کدر" کذر یست پس مثال صفا بافصال نباشد و از روی مصاهدت مر بشربت‌را زوال نباشد و صفت "صفارا بت پافصال و احوال نباشد و اس آنا تعلّق باسامی و القاب نه السفا" صفة لاحاب و هم شموس بلا ساب ازانك" صفا صفت " دوستانست و آنك از صفت خود فان" و بصفت دوست باقی بود دوست انست و احوال ایشان نزديل " ارباب مصائی" رن آفتاب عیانست چنانك حبیب حداوند محید البصطفی را صلوات الله علیه پسبدند از حال حارثه کفت عبد نور الله قلیه لین - او ند ایست کی دلش از صدق " ایبان منورست*" تا روش از تاثیر

که من ی 96 .27 ِ« 99 لس آن مقمریست و او شور" ریا" مصور" است چنانك" صکفته اند" ضیاء

۱ ۲ از اه اه مه ۲ کرد ۲ کنم لا ه کشتم ظ .

9 ۰ و .106 .11 .81 61215۲ ,19 6 ۰ شرت ۳۳ .9 کفت پل .8 بدان .18 ازاچه ۶ .0 ب :1 ازان عد شربت ۱ الگدر ب: توا ۱ ۶: و المدر سوز است از .5و لور 1 بایان نز .2 حال .29 نزدیش 1 : و .206 0 صفات که که شعر نا شعر ۸ 1 .30 و .99 تصو لد 28 رادانی ۸ .27 سور بر ۰ ۸ :1ظ .20

1 2. 102۰ ۵

۰ .2 از

م ۱ 1558۰ .5 ۸

۲۰

1. ۰ 4. 00

۵ 3 2. ۰

۸ ٩. ۰

1 8 ۰. 0.

الشیس و القبر اذا اشترکا انسوذج من صفاء الحب و التوحید اذا اشتبکا جیع نور آفتاب و ماه چون بیکدیگر مقرون شود مثال صفا* بت و توحید باشد کی تا یکدیگر مون سود ود نور ماه و آفتاب‌را ۱ چو" مقر | ر دود آثعا که نور بت و توحید جار باشد تا ایتزا بدان" اضافت کنند اما اندر"

دنا هچ نوری" یست ظاهرتر ازین دو تور ۳ تور دیده" آندر سلطان آفتا

و ماه آسیانرا ببیند" و دل ینور" توحید و بت مر عرش را ببند " و بر عقبی مطلع شود اندر دنیا و اندرین" جیله مثایخ این طریقت رح نیح اند بر آنك چن ده از ند مامت یه شود و از کر حول ال کید و از

تلومن و تغتبر آزاد سود و تهید اخوال یود اصفت ‏ دود وی از مجبیله اوصاف جرا بعنی ان سر هچ صفت حمبر" خودا" نگردد ۲ هار انا 1 نایب رود این فا عفر ات ی کاشن از تصرف " ظنون منزه کردد" تا" حضورش‌را ذهات نباشد و وجودش را اسنات ند للن الصفاء حضور بلا ذهاب و وجود بلا اساب حاضری دود یو : واغزین. "ید بی‌یب و علت زبراك ای تن ضوات کرد

30

حاضر نباشد و آنك سب" " علت وجد وی شود او واجد نبود" و چون بدین درجه برسد آندر دثیاً و عقبی فلی کردد و اندر جوشن" انسائیت ربا" زر و کلوخج" بنزدیلل" وی بکسان شود" و یچ بر حلق دشوارتر" دود از حفظ احتام تکلت تر او ور چنانك حارثه زوین" " پغامسر عم درل وی" کنت حم کت ابعت با سارت تست بو

بور 1 7 در .6 را آن ! بان 1 .5 آقتاب واحد از ۰ .۵1۲ .3 و ۸ بتواند دید 1 در هان ور آفتات و ماه ر ونر دیر (دیدن ا,) بلذا .00 .9

۰ موصوف 1 1٩‏ ۵۲۰ .13 بیط ا 12 .0۲ معصرفت و 10.06۰ ده سنند 1 9 ۰ .0۲ پم .19 مود بل مد ۸ :۲1 .1۶ در ۱7 شود ۰ 16 .07 بل .15 و موصوف .26۰ نید .25 وحدی ب, وجدی .94 .06 پل و ۰ .99 نصوف ۷1 ۰ و .106 0 1 39 شود و .106 .32 روش 80 ۸ .30 و وجدأی شود 20 و .200 ۲ 28 97 برد حارث فقال ۲ .:4 .1 .40 نودیان .39 شود وی :3 د شوار :6 دود .35 نزدرل 1 .91 "1

تالله ۰ .42

او حقا فقال عم انظر ما تقول یا حارئه ان کل حق" حقيقة فما حقيقة ابانك فقال عزلت" نفسی عن الدنبا فاستوی عندی حمرها و ذهبها و فْتها و مدرها فاسهرت لیلی و اظأت نهاری حتی صرت" کانی انظر الی عرش ربی بارزا و" کانی انظر الی اهل الصتة بتزاورون فبها و کانی انظر ای اهل النار بتصارعون" یه" و" فی رواية یتغامزون" فبها" العدیث بامداد پکا " چکونه کردی با حارئه کفت نامداد دم و من مومتی ام حقا پغامبر کفت عم تيك نگاه کن با حارثه تا" چو میکونی کی هر حقی را" حقیقتی و درهانی بود" برهان این کفتار لو چیست" کفت آنك تن را از دنیا بکستم؟" و نشان این آنست کی زر و سنك و سیم و کلوخ "آن نديك" من "یکان شد" و چون از دنیا کسته شدم بعقبی" پپوسته شدم تا بهشت را می نیم ور و عرش را" کفت عرفت فالزم قالها" تلایا شا با ها نم ملارسی ن. پرتن, یرفن بو فصو تاهشان مر کاملان ولایت‌را و معققان اولیارا بدین نام" خوانده اند و یکی از مشایخ ۱۳ مصفا مود صافی بود و آنكد مستغرق دوستی" شود و از غیر دوست بری شود صوفی بود و بر مقتضی لفت اشتقاق این اسم " درست نکردد از هیچ معنی " ازانش این معنی معظم زر" ازانست 1 این را جنسی بود با ازانعا مشتق و گ اشتقا" شم از شم معانست خواهد" و هر چه" هست ضد صفاست" اشتقاتی شوه ادص ری اینشت اظهر مق انیس است»عتی هل وا نز عبارت نشود" لن الصوفی منوع عن السبارة و اللشارة چون صوفی از کل باهنطو6ه ‏ بتروگامیت رمتممفند ۸ واظظ ع یه ار او 1 .+ سرت ۸ < عرفت .9 سوه .1

نودم ۶ موم ۲ ۱ 0 ده و شفاوزون بلظ ۶ ه بلظ ‏ لته 6 1 پس ظ .۸06 .15 هرکر حقی را بر هر حقبقی را 1 هر جزب | 1 .14 .00 ار .18 .00 بو بععقی 0 تکسانست او توديك .18 کستم جوچیز است نا و :6 خوانند و .۸06 بر آنکه جز آن ۶ ثلتا .:د فال (۲۵ می بینم .۸06 .38 عظم نر .54 حیز .33 اسم ۳ 2 دوست .: صفاه .30 صای ,0 صفاه جه کر ۰ آشهر ۸۵ ۸0 و .206 30 کدر .۸06 :: خواهند ۵ : اشقاق بر 26 .05 1

و مناج اشارت نگردد

1 4. ۰

۰ .1 بر

۸ ۲. ۰ 1 1.

۰ .له رز

8 8. ۰

84 ود ۸

۳۰

هت ۳۰ نت نب باشر! با و صبران وی باشد ادن وا مر

8

غود و متمتقان و ابا ایشانرا متصوف خر و تصوف" تفعل بود و تکلف" و این فرع اصلی باشد و فرق این" از حکم لغت و معنی ظاهرست الصفاء ولاية لها آنة و روابة و التصوف حکاية للصفاء" بلا شکابة پس صفا معنی متلالیست " و ظاه" تصوف حکایت ازان معنی و اهل آن" اندرین درجه بر سوه قنیست. یکی صوفی" و دیکر متصوف و سدیکر" مستصوف پس صونی آن بود که از خود فانی برد و بعتی بانی از فضه طبیع تیوه من مار پسوسته و ۳ آنل بعاهدت این درجدرا می " طلد 7 اندر طلب حود را بر معاملت ایثان درست همی کند و مستصوف آنكك از برای" منال و جاه و حظ" دنبا خودرا مانند ایثان کرده ناشد" و ازین هر دو و از" هیچ معنی" خبر ندارد تا حدی که کفته اند الستصوف" عند كت 1 غیرهم کالذیاب مستصوف بنزدیاد صوفی از حقیری چون مکس بود و آچ این"

کند سزديك وی هوس دود و ننزديك دیکران ون کرد تاد شمه هستش آدریدن و" تجتی مردار" آخوردن باشد" پس صوئی صاحب وصول بود و متصوف صاحب اصول و مستصوف صاحب" فصول" آسرا کی صیب وصل امد بیافتن مقصود و رسدن ببراد از مراد بی مراد شود" و از مقصود بی مقصود و آنرا کی نصیب اصل آمد بر احوال طریقت منیکن شد و اندر اطایف ن سا کن و ِ سکم کشت" و آا ک نصیب فصول" آمد از جماه باز ماند و بر درکاه" رشن فرو" نشت و برس از معنی" کوب شد" :6 .00 1 و از 7 ۵ و آندر ندانند 4 .3.07 حمله از است .1

4 است و .۶06 متلالی ۰2 الصفا از .:: معنی .06« ۰: اقتضا کند .6هد تفعل

۰ ,90 همی ۰ و ۰ .18 سیوم 1 بگی ۷ ۰ دود ۰ .16 سم اند .15 محی .100 ۰ ۱ .26 المستصوفه .6 .01۲ .94 معی بر .:2 نود 2 حفظ 1 .۱ه مال و 2 حاچت ظ نود :3 مراد 1 .30 .00 .ود و کفتار نی افار نود جد .۵7 لا .ته فصل بر فضول .38 شد بل .۵۲ .32 ,0۲ .36 عا 2 :6 شد .3۰ فصول ۲

۵ ۰ ۲ ۳ 2 3 کت .4۵ معایی ۰ ۲ .41 قرو در 3 .40 بدرکاه نا .19

ی و جعاب از وصل واصل از ماند " و مشاح 1 اندرین فصو رموز سیارست تا وی ی کلت اا اعضا نوا یرادا تزع ۱ کت اه اوه تسس سا ال ول سل دا مصری رح کوید !اصوثی اذا نطق بان نطقه من المقایق و آن سکت نطقت عنه الجوارح بقطع العلایق صوفی آن بود کی چون یکوید بیان نطقش حقایق حال وی بید بعنی چیزی نکوید که او" آن نباشد و چون خحاموش باشد معابلتش معبر حال وی باشد" و بقطع علایق حال وی ناطق شود یعنی کفتارش هیه بر اصل بح باشد و کردارش بعمله" رید صرف چون میکوید فولشس هید حق بود و چون خاموش باشد فعلش هیهفقر" جنید کوید رح التصوف نعت اقیم العبد فیه فیل نعت للعبد" ام نست*" لس فقال

#- کم ی ۰ 16 نعت العق حقتقة و نعت العید رسیا" تصوف نعتست کی اقامت شده درانست

۰ ۰ ۵ 4 *. ز رموز ایشان اندرین

کته را تس و کی هی ری ای وان نعت خلق بعنی حقیقتش فناء صفت ننده تقاضا" کند و فناء صفت نشده بیقاء صفت حق بود و این نعت حق بود و رسش دوام جاهدت بنده افتضا کند ۲ دوام محاهدت صفت ده بود و چون بیعنی دیگر رانی چنان بود که اندر حقیقت توحید بنده‌را" هیچ" نعت درست" نیاید ازالچ نعوت "خلق مر ایشانرا" دایم نیست و نعت خلق عز رس" نیست کی نعت وی" باتی و و ال نع باشد پس حعقیقت ازان حق باشد و معتی این آن بود که خداوند عز و جل ننده را فرسود کی روزه دار و بروزه داشتن

۱ ۶ 3 ۳ ۱ و بر ننره سم صایی ننده را داد زور8 و از روی رسم آن صوم ننده را" باشر ۳ باز

.6 .0۱ پل .5 باد کنم ۰ ,4 معتی .3 مشایح ان فصد را معیوت ترا 1

.14 اامعند از و ۰ 13۰ حمله ت] 11۰ شود وی 9 او ۰ .۵1۲ پل .7 .0۵1

۰ ,90 .۵0 ور افشصا .13 3 ۰ .17 اند است .10 ر سم پل رسم 1 .1 01.۰

98۰ دود بط .95 حلق .4 ار ی .230 سده مر او را 23۰ دوست آلر .91 شده را ازان ننده داد ۳ظ

1 ۸. ۰

5 2. 188. ۰

۲ 1 ۰

۸ ۸. ۰

۳۲۰

۲] 8. ۰

۸ 4. ۰

۳۰

۳ وت

: و ۲ هگ 1 ۰ 3 ی ۳ و اضافت هید ۳۳ مر هر زو را بضود" رسم و از نود" نه حقیقت"" ابو اکن نوری رح کوید التصوف ترلك کل حظ اللفس تصوی دست بداشتن حمله حظوظ تفسایی نود و اين بر دو کونه باند نی

رح 3 تا ٩‏ ۱ 1 ۳ دود و لین رس بشد و آکر ح ال وست. این فناء ۳ این؟ " حقبقت مشاهدت نود پس نرك حظ فعل نده نود و فناء تا فش ک‌ 5 ۰ 0 ه 5 *1) ۰ ون فول مبین شد قول جنید رح کی پیش ازبن فولست"" و هم ابو السن وری رح کوید" الصوفة هم الذین صفت ارواحهم فصاروا فی الصف الول بين بدی الق صوفسان آنانند که جانهاء اشان از کدورت نقویت از 0 و ۳ اف ین شاف شوه هرا لام اه باه نی اون وه اعلی با حق بارمیده اند و از غیر وی اندر" رمیده میده" و همو کوید رح الصونی الذی لا ببلك و لا ببلك صوفی آن بود کی هیچ چیز اندر بند وی ناید" و 24 . اقا ها 9 27 وی اندر بند هچ چیز نود و اين عبارت از عین فنا_بود کی فانی صفت مالك نبود و" مبلولد نه ارام صعت ماك بر موجودات درست افند" و مراد : 0 : ۱ ی ۰ 0 و 30 آزین انست کی صوی هچ چیز را از متاع دنیا ۱3 ملك نکند و خود" اندر لعت حکم و ملك نفس خود نیاید" سلطان ارادت خودرا از ۱ 34 35 ۵ 3 غیر بکسلد تا غیر طیع ند دی از وی لد و این فول لطفست مر همه ظ .7 .00 .6 اوصاف ۲ .: است .06 .4 از .106 و مارا .1 باز داش:ن از (.02 ) 2 و ۰ اظ لا و ۰ ینم .10 ,01 د[ .9 جیز را .8 رفت ۳ ۰ 0۳۰ آ وی باشر 1 15 .0۲ 1 .۱4 معنی .206 13 26 نماشّد .6ه او هم در .24 ناشد حق ,2 صای ۲ .91 تفای 0 رز .19

حود :3 نناشد 32 حود را 21 که .20 آید ,9 .00 از .ج2 الصفه 27 فا از عبن نکیلد زب تکلد اه

ام کروه زا بفنای ۳ کویند و ما غلطکاه" ایشان ترت کتاب بباریم نا ثرا معلوم شود انشا" الله عز و جل" این" الیلا" رح کوید التصوف حقيقة لا رس له تصوف کف یت ِ ور" رسم یست و آلچ رسست نصیب خلق باشد اندر معاملات" و حقیقت" " خاصا و ی مس ۳ تصوف از حلق اعراض کردن بود ا معاله مر آورا 3 نبود ابو عمرو" دمشگی رح کوید لتصوف روبة اللون عین التقص هل غض الطرف عن الکون" تصوف آن بود که اندر کون ننکری جز بعین نقص و اين دلیل بقاء صفت بود بل‌کی چثم فراز کنی از کون و اين دلیل فنا" صفت بود ازالچ نظر" از" کون باشد" چون کون نماند نظر هم نباند و غض طرف از کون" بقاء بصیرت ربانی بود یعنی هر که بخود نایینا شود بح ین" کردد" ازاچ کون طالب" سم طالب بود و کار وی از وی بوی"

باشد " ویرا از خود بیرون راهی نباشد" پس یکی خودرا بیند ولیکن نافص بیند و یکی سقم ار بخود هرا کتذرو ند و ال مین مق اورخه ناففن:نند دید وی ماست." و آنك می ثه ببند تتانیتائی مجیرب نیاید" و اين اصلی تا ۱ 2 ان ۳ ابو بگر شیلی رح کوید" التصوف شلد لاه صیانة القلب عن روبة الغیر و ل غیر تصوف شرکست ارایچ آن صائت دل نود" از روبت عبر و خود" غیر نست بعنی" اندر اثبات توحید رویت غیر شركث باشد" و تون اندر دل غیر را فیمت شف ات رذن مر وا از دار غیر معال باشد"" حصری" ر ح کوید التصوف ضمان آلیر من ٍ کدورة الصالفة تصوف صفاء سر بود از کدورات خالفت و معنی

7 العلانی ز . + علو نز عممان ۲ .5 اندر بن علط از .9 کل ۲ .9 فناء ۰ 1 .13 الکونین فلز توت از آن ۰ ممعاملت ۱ ازائيه رسم . ِ طالت 19.۰ شود بل نود " ۰ .19 .۵1۲ فا لی ۰ ۳ .16 و .00 ۳ .15 اندر . ۳ ۰ : است. 0۰1۰ بل .99 ۳ .23 سود و ۱06۰ بل ۰ نود ۵ ۰ 1:۳ .20 کر .37 شاید بر نماند ۲ .9۰ سای ۵ می ند هه سای (ناسائی 1) مج ی .32 .0۲ بل ۰ و 64 :1 .30 حدلث ۰ .29 معالی ل .28 متصوی ۳۳ حص ی ی ۸ .2 دود و 36 دود .35 .02 بل .34 وجود .33 و .206

۰ .2 آز

۷. ۰

[ 1. ۰

۰ .له از

۸ 1. ۰

۲ ۸1. ۰.

71 8۰. ۰

1 8. ۰

۱۰

۳

اين آن برد کی سرا از ضالفت حمتی تاه داد زا دومتی مواقفت بید و موافقت ضد مالفت باشد" و دوست‌را" اندر" هید عالم بعز حفظ فرمان دوست نبائد" و چون مراد یکی باشد مخالفت" از" کم صورت کرد" و مد بن علی

وغل ی اس لت ری کید اقصی اوه مس دام علنان

اش زاد عليك فی التصوف تصوف نیکوخوئی" باشد" هرکه نکوخوت!

15 14

۳ ۱ تیک" بر دو که باشد يکي با خلق و دیکر 1 نسکوخوم ار بح رضا ناش" شضاء وی" و لیکوخوی " با خحاق حیل ثقل مصصت یشان" برای حق و این هر دو خود" " تطالب آن" ار کدف وندو | تعالی صفت استغناست از رضا* طالب" و" سضط طالب و این هر دو صفت اندر نظارةٌ وحدایت وی بت" مرتعش رح کوید ااصوفی" لا بسق هیته خطونه الب صوفی آن بود کی اندیثةٌ وی با قدم وی برابر بود "النته ای" جیله قول و این نثان " حضوری دود بی غیت بر خلاف آنك کویند از خود غایب*" بعق حاضر لا بلی اعتی حاضر و بخود حاضر و " این عبارت از جیع الحیح باشد ِ ازاچ تا روبت نبود" بعور" غیت نبود از حود و چون رویت بر خاست حضوری

و 37 ۰ 1 ۱ قاس 9 ۵ 40*7 ۳ : بی غیشت و تعلق اين نعین ‏ بقول ی اسیرزج هرن 1 بری: ل الدارین مع الله غبر الله صوقر آن دود که اندر دو جهان هچ جر ستر عز خدای عز و چل و در جیله هستی بنده غیر نود و چون غیر نند خود را نیند و از خود بکلیت فارغ شود اندر حال نفی و اثبات خود" جنید

1 ( ۰ آن کمز لظ . باید ؛ در دوستی ظ ود بر ظظ .1

۰ که .06 ۰۰ نيك خسوتی 7 تگموی ظ ۰ فسن . : مین باشد و ۰ "1 ۲ خلق »: یکی بالظ »۱ حق : تسکوتر 1 نك بلط .13 او »: یگموی تر ۰ .24 ۳ وجه 9 از .۸06« وی « او« بود «د خوی , تیلهوی و ۸06۰ 1 0: حاص لب ۰ بعنی بی غست ۰ نود .106 3 .30 خود .35 نود .34 .07 1 .32 است و .206 32 یشان بل .1

و 206۰ ۸ که کفت 4 فول ظ ۰: معی .206 نامعنی 1 .0: نود

.9 اللصوف ۰ و ۰ ۱:۲ 20 عصبت ۰ 1 .256

هه رح کوید التصوف مبنی علی ثمان خصال لاه" و الرضْا* و الصبر و الاشارة و الغرنة و لس" الصوف و السياحة و الفقر اما الضاء فلابهيم و اما الرضاء فلاسعق" و اما الصبر فلاییب و اما اللشارة فلزکربا و اما الخرية فلیعیی و اما "لیس ااصوف" فلبوسی" و اما السياحة فلعیبی و آما الفقر فلععید صلوات الله علیهم اجیعین کفت بنای تصوف" بر هشت خصلت است اقندا بهشت. پیغمبر عم" سنارت هیر آن چدان؟ بی که پس" فا" کد و بیضا بان" ک* بان شا رضا داد" و بت" جان عزیز خود بکفت و بصبر بایوب" کی اندر بلای کرمان" مب که و بثات برکریا" ک* خمدارند کف" اذ تدی ربه تداء خقب* و بعربت بیعیی " کر اندر وطن "خود غریب" بود و اندر میان خویثان ازیشان" تاه تاه ی ان ساحت خر ید چجان ردب کج کاس

و ان نداشت جون دید 5 ۳ بدو مشت آب میحورد د" کاسه سداخعت و چرن بدید" که" بانکثتان تحخلیل" میکرد شانه بینداخت و بلیس صوف بوسی" کی هبه جامهای وی" پشمین بود و بفقر یر" علیهم السلام که" حدای من جل "کلید هید" کنعها* روی زمین ندو فرستاد و کفت مجنت وی توریب یو وا خدابا مرا يك روز سیر دار و دو" روز کیسنه و اين اصول" انندر مصاملت مخت نیکوست؛

حصری " رح کوید الصوفی و و بعد وجوده" صوفی آن

لس التصوف بر فلاسیعیل اسعق ۲ فلاسمعصیل ! .5 لسی بر ,2 ۰ الم .1 .10 اسیعیل 706 ظ پسی را .9 جنان .8 ابراهیم . ۰ 3 .6 و صوسی بر .5 وی پسسر ۸ .13 ۰ لبم .19 اعق اسعیل اسصیل اسعق ظ .:: ۰ ال ِِ 17. ِِ 18. 13 ۰‏ ۰ آیوت .15 ِ فدا حصعرد از حویشان 7 1 .99 0 ۶۰ یی 2 .2 ت6۳ ,19 0792 .90 دیکر ی با دید 20 که ۰ از .2۶ حود ۰ 27 دید .90 ۳ .30 عید (مصطفی ۰ ) .34 .00 پل ۰ موسی .32 حعلال 31۰ 0 وجود 1 حضری ۸ 1 اصل 1 .»: نك .97 هید کلید ۲ ظ

۵

۸ ۸. ۰ 290۰

1 ۸. ۰

1 ۸. ۰

بح ۳ ۲ جع سر ۶

۵ ۸ 2.۰

]( 1. ۰

۳ ات

توق ای هن مورا شین ناهد وراد ی ویرا هستی نه دعن ون ۶۱ هرکرک نکند و آیم" کم کند مر آنرا" هرک نید و یک معنیش آن بود کی باتش را هرکرناافت نباشد و اانتش را هرکریافت نه با" اثبانی بو ی تفی و" یا نفی نود بی اثبات و مراد از جیلة انن عبارات" 9 حال و از کی ساقط و وی کی اد یا نات کت ۱ و با قفویی لور ی کش اه ی نا هی ۱ جمع کووه از خود بخود قیام یابد و صورت اين جر" اندر دو پیغامبر عم شاه تیا" کرد کی میبی صلرات له عید کی اندر یجودش عدم نید" و ات ۱

عدنشی وجید نید نا کفند" آل تقرح اد مادک ی آرایش خواس* و زیت طلب کرد و دیکررا ساراستند و ویرا خود _ علی تا

72

الصیرافی الئیسابوری کوید رح التصیف اسقاط الرویة للود ق ظاهرا و باطنا شرت اس کات ار ماه اش پرتی نی بند ازاچ" اکر ظاهر نکری آبرظاهر نشان توثیق یابی چون نگاه کنی ۰ ظاهر اند ر جب" توفسق حق تعالی ده پر پم ستعد رل رودت

ظاهر یکوئر" و اک" ۳ بر بان نشان تاد" يب چون نکاه کنی معاملت" باطن اندر جنب" تائید حن یذ نهر" نتركك باطن بکوئی" جیله

مر زین و وت ید دن احید المقری رح کوید التصوف استقامة الاحوال مح ی اضر تام ی

عبارت ۰ ۵۷۸۰ 1 6 نا ۱ .5 ۱ معتی آنکه 1 آثرا .0 ۱ .3 هر جو .3 3 سود 1 تا نا فد بخ جر با سرب تاسر ده شود ه: اویکلی (کلی هه ظ. ۰ 26۱ 0۲۸۲8 ,20 ۵8( .0۳۲ .18 نا کف .100 وان ۰ ۰ 0۱۱ .18 و 106۰ 1 .14 ظاهر و باطن ۰ ۵0,۰ آد] .93 حق اشت از ۰ ,611۱۲۳1 94 ۷۵۸ .21 ِ ۰ 01۰ .19 معاملات .30 و .206 2 .00 دا .93 چنانکه ۷ .9 مر .206 .2 ده لسمد با .96 ِ ۰ معاملات از حق .100 ,3 جون .34 نکوئی با .33 ترلد ,9 چیی از .9۱ جون .106 .40 تکو 7 پآ .30 نگراید نت

۳ بعنی احوال مر سر صوفی را از حال نکرداند و ۳ اندر نفکند زیچ 3 | که دل صد حول احوال باشر؟" احوال" اورا از درجء استقامت نیفکند و از حق تعالی از ندارد" فصل آنچ کفته اند ۳ مات ابو حفص حداد نیسابوری" کوید رح التصوف کله آداب لکل وقت ادب و لکل" مقام ادب و لکل حال ادب فین لزم آداب الوقات بلخ مبلخ الرجال و من ضیچ الداب فهوٌ بعید من حیث بظن القرب و مردود" من حیث بظن القبول تصوی یله آدایبت کی هر وقتی" ومقامی و حالی را ادبی بود ک هر که ملازمت آداب اوقات کند بدرجت مردان" رس" و هر که آدان*" ضایع کند او" دور باشده از پندار نزدیکی و مردود باشد از کمان برد *" بقبول حق" و" بدین" معنی آفریست" ابو" الصن نوری رح "که کفت" لیس اصوف رسوما و ا علوما و لکنه اخلاق تصوف رسوم و علوم نیست ولیکن اخلافت یعتی اکر رسوم بودی تعاهدت حاصل شدی و اکر علوم بودی تعلم" بدست آمدی لکن" کی جک از خو ار ای معاملت"" آن با خود درست نکنی و انصاف"" از خود" ندهی حاصل نکردد و فرق میان رسوم و اخلاق آنست ی " فعلی بود بتکلف و اساب وی موسر ور و و اخلاق فعلی بود مود ی تفر اسات ظاهر موافق باطن"" از دعوی خالی"" مرنعش رح کوید اتصوف حسن الق تصوف خلق و اين بر سه کونه باشد یکی با حق بکزاردن اوامیر حق" بی ربا و دیکر با خلنی بعفظ حریت مهتران و سفقت بر کهنران 3 انصای همعننان و از جمله اعراض" و انصاف اطلییدن

و هو .7 کل بر اششانوری ,1 .6 نداردش .4 .0۲ 1 .3 است 2۶۰ 0۲۰ بل .1

14 و ۰ 1 .19 رسد ادا .12 مرادان با ۰ .0۲ 131 .10 را ۰ ط و ۰ ۲۲

تیال است .90 این 01۰ .13 حود با .11 لرون با .16 نزديك ظ ۰ .0۲ ال

آن ۰ 2 معاملات ۷[ پس .94 بتعلیم ۰ . وید ۸ .92 ابی ظ .1 سول

۰ ال ,32 .۵9 ۵1 31 ۵ 11 .30 رسم 1 .29 آن دود .29 در خواهی و ۰ 1 . بو عرض ۲ عوض 1 .3 وی ۰ و .۸06 3 .39 دود

۵

۱۵

۰ .1 ظ

۶۰ از

۰ و ۲

.9 ظ[

٩ ۰0

رس و سدیکر با خود متاست هوا و شطان ناکردن" هر که اندرین سه معی خودرا درست کند" از تبلاخویان باشد و اين کی باد کردم موافقست با آنک" از عایشةٌ صدیقه مر پهیدند" کی میارا خبر ده از خلق دس کفت از قرآن بر خوان کیا فال الله تعالی خذ العفو و امر بالعرف و |

عن الماهلین"" وهم مرتعض رح کوید هذا مذهب کله جد" فلا »۳ نش

من الهزل این" مدهب تصوف همه جدست مر آ تهتال مسامژند و اندر

معاملت" مترسیان و از اهل تقلید بدان گریزید و چون عوام اندر اجل زمانه نکریستند و مر" مترسیان متصوف را" بدیدند و بر پای گوفتن و سرود کفتن و بدرکاه سلطنیان" رفتن و از بریی" لقمه خرقه خصومات" کردن انشان مشری شدند" اعتقاد بعیلد ند کردنر" ار ک اصل ادن طریقت هی او ریش هر توانزن. بر وه ابر" و معلوم نکرد اننده ازر۳" ۳1 رمانه فترنست. روزکار بلا لا محالة" جون حرص مر سلطانرا عور افکند مر عالم‌را بفسق و ریا مر زاهدرا بنفاق هراینه" هوا نیز مر صوفی‌را با کی و سید کفتن: افکند ‏ بان آهل طرتها ناه شین ابا اصرل* ۳ 0 تباه نشود" و" ندانك" کروهی از اهلل هزل" "کی هزل" خودرا اندر جد : بآ ۱ 3 1 احرار پنهان کنند جد انثان هزل نشود؟ و ادو علی فرمیستی" کوید رح التصوف " الاخلاتی الرضية تصیف اخلاق راضی" است و کردار پسندیده" آن نود کی نشده اندر هیه حال*" ام دوک اند فرص ای ی ای او توش ری کل اتضون هو المرية و الفتیة و ترك ااسکلف و الا تصوت آزادی نود کی ده از ۰ 0۳9 ,8 010۵ پرسند .5 نک .10 زندایکه و .۸06 3 و .206 ۶ سیم 7 اهل .1۶ .07 .۱2 .هه 11 معاملات ۰: با با هزل ۰ .0 ظ و جرا .1 .18 ه .18 و ۰ لبم .17 ِِ- .16 ِ و ۲۵6۰ .۱5 سلاطین .14 زمأثرا

.31 دهنل ا[ ۰۵۰ .20 اکر .20۵ 1 .99 داب ت 1 97 اصل 3 و .206 .9 رصد 1 راصبه نز .34 هو .106 .33 رمانشاهی ۰ ۷۶ ۸ «(1 ق وی 01۰ «] وبثل الدنبا ۰ 0 .30 رضی ۱ .39 پسندکار .27 احوال 2 و رضی 206۰ 1 .ته

هم شد هوا آزاد کرد و فتوت آن بود کی از دید" فتوت معرد شود" و ترك تکلف آن بود کی اندر متعلقات و تصیب نکوشد" و "مضا آنك" دنبارا "نا اهل" دنا بگذارد و ابو السن تیه رح کوید التصوف الوم اس بلا" حقيقة و قد کان "من قبل" حقيقة بلا. اسم تصوف امروز نامست بی حقیقت و پیش ازین حقیقتی بود بی نام یعنی انسدر" وقت صحایه و سلف این اسم نبود و معنی اندر " هر کی موجود " ود اکنون اسم هست و معنی نی یعئی معاملت " معروف نود و دعوی معهول اکنون دعوی معروف شد و معاملت" "عهول اکنون این مقدار از" عقیق و" مقالات مشایخ رح اندرین کتاب" نباوردم اندرین" باب تصوف تا بر تو اسمدك الله طریق این کشاده کردد و "مر منکران را کوئی کی مرادنان" بانکار تصق چیست اکر* ام درا تکار سفن بك نیست کیمعای آندر حٌ ات تاه او ال عم ان مارا ار کنو ابار کل شرفت پیضامیر عم و خصال ستوده "کرده باشند" ومر ترا" وصیت کنم نا حق اين را مراعات کنی و انصاف بدهی تا دعوی کوناه کنی و ناهل این نسکواعتقاد و ال التوفمق و علیه لتوکل و الصدد

پات مره دای تزانان لیس هه شا شین اه شیاتس ات ازجا که رسول عم فرمود علیکم بلباس" الصوی" دون خلاوة الایمان ی قلدیکم و

نیز یک" از صایه کوید ون کان ری بو قوف ی و الثوب حتی ترفعیه کفت برشیا باد آعامة" پشیین" تا خلاوت ایملن تانید هم عم جامة

بوستعرز باهل ۲ .: سخاوت آن بود که . + ننکوشدظ .: شوند ۸ ۶ دیدن .14 ی آن در در 10 ولا ۰ ۰ ولا بوشتعی 1 مو(.0۲ 1) منگران | بن بن رابدان بکوی ۰ در .18 باب ۱۱۰ .۵۲ .1۵ اذ1 .ود معاملات اسعرلد اللو دیا سعد ۰ 99۰ باشر .93 اسمبات .9و اين ۰ ۲ .91 مرادسان 1 .90 متصوده .97 لس الیرفععات 90 5 اهل .25 ده اولماء اندر بن (کتات ۰ (1) جعامة تضعی ۱ .32 .0۰ باز الس با 1 90 حنی ۰ ال .99 تلنس 98۰ پیخاسو .37 کرده اند .30 پوشدن .۸00 1 .35

4

۰ 1 با

1 5. 292. [ +

۰ .8 ظ

1 ۸. ۰

۲ هر

۰ .که 71

۰ .5 بل

۵

ورام سح وی ی ات مد ان شاه مکن تا رقعد" لزی بعنی پیوندها بران نکذاری" و از عیر خطاب رو گی آید که وی مرفعةٌ داشت سی پیوند" بران کذاشته وهم از عمر می آبد رس که کفت بهترین جامها آن بود که موّت آن کنتر بود و از امیرالژدنین علی رض می آیدکه پیراهنی داشت آستین آن با انگشت او" برایر سود و ار وقنتی پیراهنی 1 رازثر بودی " سر آستین آن" فرو دریدی و یز رسول را را صلعم ترمان آمد از حدای عز و جل وت ال الله تعابی و ثيابك فطهر ای* فقصر" مین صری کوید رح " هفتاد بار بدربرا" بدیدم" هیورا جامٌ پشمین بود و صدیق اکبر رض ۳ هرید" جام صوف پوشید و" حسن بصری رح کوید کی شاد سفیق کل اجان شا شید و صی ‏ س اسظات علی "ین ابی طالب" رضوان الله علهما و" هرم بن حبان رضّ روایت آرند اه هر این ی دی نا اه ییا مها ان کداو و 0 بصری و مالك بن" دیتار نوری نی صاحب مرفعا صوف بودند " و از امام تس ابو حنیفه ‏ رض روایت آرند" و این" اندر کتاب تاریخ البثایخ" که محید بن علی التیسذی" کرده است مکتوبست کی وی در ارل" صوف پوشدی " و فصد عزلت کردی " تا پیغامبررا عم بخواب " دید" که ترا اندر میان خحلق م وداج سب ات من وین دست از عزلت بداشت و هرکز جامةٌ نیوشیدی" که آنرا قییتی بودی و داود طائی را"

نود .106 .6 رفعه ۰ .0۲ .4 پنوندها بران با عایشه .۸06 انا مر .206

پوشدی پیراهن بر .:: باناشتان ۰ پیراهن بل ۰ ستکتر و حخطات .206 .7 .17 که 100۰ و ۰ ۱1 زنفض بر فقصوو نا ۰ 4 611 74 ۲۳۵8 .14 بار رز 13۰ سلیمان را ۵:۰ هم ۰ 1۵۱ .۵۸ از .90 تعریدش .۱۵ که .۸06 زدیدم بر «: پدر را بر آمبر 13 .20 .00 .28 سین بل ۰ امبر المومنین ,6 نا .9۸ ما۵ .نو دیدم .9۶

عالم 11 ۰ دوده لا .32 ,00 لیا .31 دیدیر .30 از ۰ ۸ .29 0۷۰ .98 المومتین .39 حلمم نرمذی 38 مش‌ایحخ . 3 7 روابت ۰ .30 و 106۰ 33۰ کوفی ۰ ,34 0۱۲.۰ بل مس .100 43۰ در حخوات 1 .42 کرده 1 کرد الط ,41 پوسمدة ۲ پوشر رد .40 انرا

4 3 ۵ ۰ 0 طائی .6۰ لموشیده بر نموسد .45 .0۲ ظ .وه

بت ان ده

سس ۳ 1

نزديك" ابو حنیفه" ۳ ۳ مرقعا ۳ صوف اصعاب چم تصغیر نکریتند" بو حنیفه کفت سیدنا ابرهیم بن ادهم آمد اصصاب کفتند بر زبان امام مسلمانان هزلی نرود" دی این سیادت بچه یافت گفت عدمت بر دوام ک «عدمت خداوند ۰ وا توت ات وی را ی ستوها فج و اکر اکنون بعضی از اهل زمانهرا فاد انیر " لسن مرفعات و ی اه

و جبال خلقست و با" بدل موافق ظاهر نستند" روا باشد کی اندر لشکر مبارز

یکی باشد و در جمله طوایف صحقق اندلك باشد" اما جمله‌را نسبت بدیشان" کنند هر کاه کی" بيك چزشان با ایشان ممائلت بود از احکام لقوله عم من ن نقوم فهو منهم هر که نوی توف کند بگرداری کند 2 اعتقادی"" ما کروهی ر ۱ چشم بر رسم " ظاهر معاملت" ایشان , افتاد" و تم ر سر ویر متیانن با ارقانه 0" ند از چهار معنی بیرون نباشد ‏ کروهیرا صفاء باطن و جلاء ظاهر" و لطافت طبح و ی کر ۳ باسرار" ایشان دیدار دهد تا قربت صحققان

و رفعت کبرای " ایثان بینند" و ارادت آن درجه دامن کر ایثان کرد" تعلق بدیثان کنند" بر بصیرت و ایتداء حالثان " بر کثف احوال و تجرید از هوا و اعراض از نفس باشد و کروهی دیکر را صلاح لن و عفت دل و سکون و سلامت صدر باظهار" ايشان دیدار دهد تا برزش" شریعت و حفظ آداب

38 ر ی : اه 2 اسلام و حسن معاملت " ایشان بینند" و قصد صصبت ایثان کنند و برزیدن"

۰ .7 و 206 ظ 0 لت آندر 206 ۰ امام ۰ .3 دن .206 ۶۰ متصوقه .1 ۰ 131 .13 ح وود بل 19 از ۰ شده ظ ,0 وی .106 .9 و 1 فتز رحق ظ .206 پس آو ۳ انشا ن باسد ۰ ۲ .18 .07 .17 تایشان 1 با ایشان بل .10 داد بل ۰ لد 13 .14 و ۰ 1 ,29 ۳ 1( وی | زان زان فوم هه ۰ .91 بفتاری با .90 و ۲06۰ "1 .19 ۳ اسرار 5 10 خاطر و .706 9.1 متصوفه .27۰ و .206 ۰ .07۲ .25 أفند .24 معاملات .9و .17 ر ظاهر .۵ه حالص آن 1 :2 کند ۱۲ .4 و ۸06۰ .33 لنمساد .39 ۳ .81

ورزندن ۰ سر ۰ معاملات ورزش

1 1. ۰.

1 5. 306. ۵ ۸ 2. ۰

1 4۰. ۰

۸ 1. ۰

۱۵ / 4. ۰

] 1. ۰

۳

صلاح بر دست کید و ابتداء حال ایثان بر مجاهدت و حسن معاملت بود و کروهی دیکر را مروت انسائیت و ظرف" محالست و حن سیرت بافعال ایثان راه نماید نا زندکانی ایثان سبینند" آراسته بظرف" و مروت ا مهتران بعومت" و با کهتران" فتوت و" با اقران خود "حسن معاشرت" آسوده از طلب زیادت و آرمیده با قناعت فصد صبت ایثان کا کنند و طریق جهد و نمی طلب دنیا بر ری ات وم مه )رات ۳ یاه بان کت ای ی وی کسلطع ور رعوت شن وطلت تراست نی آلعزی بزاد فیدر ی فضل و جتن صص بی علم راه نیاید بافعال ایشان ۳ کار" اهر" هیچ کاری" دیکر" نیست فصد صصت ایشان کند" و ایشان ی ویر" مداهنت " همی کنند و بعکم مساععت با وی ۳ ی کتارنر ازایچ اندر دلهاء ایشان ۳ حریث حق هیچ جر نساشد و بر نها ایثان" از مجاهدت طلب طریقت هبچ" نه و" خواهند" تا خلق مربشانرا حربت دارند چنانك معققانرا" و ازیثان بشکوهند" چانك از خواص خداوند عز و جل و صصت و تصلق بدیشان آن خواهند کی" آفات" خودرا در" صلاح ایثان پنهان کنند و جامهٌ ايثان اندر پوئند و آن جامها* بی معاملت بر کذب ایثان میفروشند" لقوله تعال ی کیثل المار عیل اسفارا شی مثل القوم الذین کذبو بات الله" و اندرین زسانه اين کرود" بیثترند پس بر و بدا" کی" هر چه ازان تو نکردد نو فقصد آن نکنی که" اکر هزار سال" و بقبول طریقت بکوی چنان نباشد کی يل حظه طریقت ترا قبول کند کی این کار بخرقه نیست

1 حرمت با .5 نطرق 1 ند .: طوق بر طریق ۲ طرق ظ معاملات ۲ ۰ 1 .12 01۲۰ .11 ,۵1 "] .10 عشرت ۰ .۵۲ 8.1 و ۰ 1 ۵8۰ 1 ۰ و حومت کنند ور ۵۵ .۱7 ۳ ۰۵ دیگر .206 11 15 .0۳ ۰ فصد صدر لا .:: فصد .9۵ چیز .206 .9۵ .0۲ ۱ هی کشند مواهنت بر هه مدارات و .66 .ه؛ اقامت بر ۰۰ از .۸06 سکونند 1 .7« مصققان 2 .9۵ بانند بر باید 51 بجه به

که ( 0۲۰ ۱) آن نوب زور باشد و لماس عرور و حسرت روز حشر .7106 .31 اندر .50 بار 1 .37 پا .36 تا 35۰ ناد .ده قوم 5 .39 .5 لاه ,62 0708 .2و ونشور

و بعرفد است" چون "کی با" طریقت اشنا بود ورا" قبا چون عبا بود و چون کی" بکانه بود مرع وی رفع ادبار بود" و منشور شقاوت یوم النشور" چنانك آن پپر بزرلد را کفتند لم لا تلبس" الرقعة قال من النفاتق از ی" الفتیان و 2 تدخل فی حبل اثقال الفتوة چرا مرفعه نبوثی کفت از : نفاق بود کي لباس جوانمردان ببوشی و اندر اعت ثقل معاملت" جوانمردان" در نات"

با ترك حمل جوانمردی منافقی باشد پس اکر اين لباس از برای آنست کی تا خداوند ترا بشناسد کی تو خاص" اوئی او" آپی لاس "بثناسد و آکر از بهر آنست کی بخلق نما کی من ازان اویم" اکر هستی ریا و اکر نیستی نفاق و این راهی" صعب" پر خطر است و اهل" حق اجل آند" کی امه معروف کردند الصفا* من الله انصام و کرام و الصوف من" لباس اانعام صفا از حداوند تعالی بینده نعمتی و کرامتی عیان نود و صوف لباس ستوران بود پس حلیت حیلت بود کروهی حیلت"* فربت میکتند و آلچ ی آرند ظاهر می آرایند امد آنرا" تا ازیشان کردند و مشایخ اين قصه مر مریدانرا حلیت و زینت برقعات بفرمودند و خود نیز بآردند" تا اندر میان خلق علامت شود و جملةٌ خلق پاسان ابثان کردند" اکر دك فدم بر خلاف نهند همه زبان" ملامت دریثان " دراز کنند و" اکر خواهند که اندران جامه معصیت کنند از شم خلق نتوانند کرد" در جبله مرقعه زینت اولیا" خدای عز و جل است عوام بدان عزیز کردند و خواص انسدران ذلیل شوند عز عام آن کر یی 7 پوشند" لقاشنترای ‏ تخرفت:وانتدو دل, امن ان ند

۰ د1 ور | .8 آشنارا قبا عبا لود ۰ ال [ .9 بعرده 1 بعرفت بط .1 11۰ جوانمردی 1 .: معاملات . لس بر .8 باشد ۰ .0۲ .6 و طریقت

و دم بلط 0 هم 206 .۱8 وی .4 حخاصه 1 .۱۶ که لباس جوانمردان .206 .12 اندر

۰ .0۷ بل ر ۰ 99 .0۲ .91 ازانند .90 تِِ ۰ .19 و .06 .18 راه 12۰

۰ ,0۲ 1 ,99 بدیشان .9۹ طلعن و .106 .97 که .۸06 2 نکردند گر .26 جد کر ۰ بل 1 ۵ ۰ 3 ۲

۰ . پوستل :1 ,33 آن ۰ .32 عامه بلظ آن حامه ۸ :1 31 و .206 .00 بل

حلق شان

1 1, ۰

۰ .5 پم

7] 5. ۰

1 8. ۰

+46 .2 ظ ۵

1 5. ۰

تست 0 حت که چون آن بپوشند" خلق اندر ایثان :شم عوام" نکند و مر ایشانرا بدان ملامت کنند پس لباس النعم للعوام و جوشن البلاه لضواص عوام را مرفعه لباس نعما" بود و" خواص‌را جوشن بلا" بود و" ازایم ییشتری از عوام اندران رن با میت ار کون و مکی ایآ نز ندارند که" بدان طلب رباست کنند و مر آنرا سیب جمح نعمت سازند" و از خواص بترلد" ریاست بکویند و ذل‌را "بر عن" اختبار کنند تا اين فوم را این" بلا بود و آن فوم‌را آن" تعما" المرفعة فمیص الوفا" لاهل الصفا" و سرنال اسرور لهل الغرور" مرنعه هن وی مر هت ری امن سرورست" مر اهل ظرور را" تا اهل صفا پوشیدن آن از کونین 7 شوند و از مالوفات منقطع کزدند" و اهل غرور بدان از حق موب شوند از صلاح باز مانند" در جیله مر هیدرا سیت صلاح و سیب _ِ". جیله ازان محصول بکی‌را صفا"_بود و یلیر عطا " و یکی را غطا" و یکی را وطا" امید دارم" بصن عبت و مصبت یکدیکر هیه رستکار باشند ازاچ رسول صلعم کفت من احب فوما فهو معمم" دوستان هر کروهی" بقیامت با ایشان باشند و اندر زمر" ایشان باشند" اما باید کی باطنت طلب تحقیق کند" و از رسوم معرض باشد" کی هر که بظاهر چیزها پننده کار" باشد هرکز تعفیق نید و بدانك وجود آدمیت حجاب ربویت بود و ححاب جز بدور احوال و پرورش اندر مقامات فانی نکردد و صفا نام آن فناست و فانی صفت را لباس اختبار کردن" معال باشد" و "با تکلف" خودرا زیتتی ساختن

1 البلاء لشواص بل .6 .00 بر دعمد بل .4 عوام سان ۰ پوسند با .9 .01 بل .1 بگزنند .106 زیعر ظ 13 ریا و ۰ .19 9 0 .۵1 .10 بگاری 00۰ ظ ,0۲ عرور ظ ,9 .0۲ .19 و .۸06 1 .17 الشوور ۰ ۰ .01۲ .18 ابن .14 و بلا [ را لور نت 8 .6 عطا .4 و .۲06 .29 کردند ,2 شوند بر ۵2 ا .و9 5 .90 زمان 5 .31 کروه .30 موم .29 کر ۰ .29 . ,۵۲۱ بآ 08 26 نود 106۰ :عظا 1 صفا 7 حکگردند بر و پسنرکار : نود .#۰ .ند بر 39 .00 وه

د ۱ ۰ ۰ .00 پر[ دود 5

توا نت نامیکن پس جون فناء صفت پدید" آمد و آفت طبیعت از مبائه بر خاست و جعز آنك اورا صوی خوانند" فامی دیکر خوانند" نزديك وی متساوی بود فصل لا مات ات بر اسوان یت او رات سازد و چون اصل" بو

هر کم" پاره شود رقعة بان کذارد و مثایخ را رح و رض اندرین دو فولست کرو کویند که دوختن" رقعدرا ترثیب نگاه داشمن شرط نست بابد کی ازانها که سوزن پر بر آرد بر کشد و اندران تکلف نکند و کروهی دیکر کویند کی دوختن*" 1 فعد را ترئیب و رأستی شرطست و نگاه داستن تضصریب ی ای ار ان مات فاست و مایت دنز عصت اصل باشد و" مناه علی بن عشان السلابی ام وفقنی الله از شب المثایخ ابو القاسم کرکانی رض "در طوس" پیبدم که درویش‌را کترین چه اي ی زرا که گنه ای کر و ان تلد کر بابرگ" که پارة راست ۳ ۳ دوحت وی سل راست بدانر" شضد و "سدیکر پائی" راست بر زمین تواند " زد کروهی از درویثان کی با من حاضر بودند کی اين بکفت چون بدو یه" باز آمدیم" مک اندرین تصرفی کین و کروخی را" از جهلد" اندرین شور" پدید آند و" کفتد ک فقر خود همین است و بیشتر" ازیشان در" خوب دوختن پاره و" بر زمین وه کی اب رن اسان تیا شید" و کم آنلد روی دل من بدان سید بود" حواستم کو سر آن سن وی بر زمین افتد کفتم" بائید تا هر کی اندرین خن چیزی يکوئیم هر يكك صورت ۶۰ ۱ بو باشر اصل شرابط او .6 .هه .4 يا .6در ار پدا .:

۵ از هد که .کم ۲ هد تقریت دد دوخت 12 .02 ۱ دوخت 10 که ۶ ساید را «طوس ,0 .07 1 .ور معاملات ۲ .:: فقرست ظ 17 معاملات داند دیگر پای داند هه تفن .۰« چکونه باید بر .ده آنکه بدائد میکرد ده من .ام مه بر ود کس ده آمدم درویز دروازه هه به

0 اندر .99 سشترین ۱ .02 .97 سرحی 30 حمله ۳ بل .35 کروهی بر .34 کفشمم ۳[ .44 1 ۰ ۲ .43 ,0 1 .42 راست ۰ .41 .0۵۲ بل

[1 8. ۰

1 8. ۰

1 1. ۰

۸ 8. ۰

۰ .1 از

۲۰

بت تسه

خود نکفتند چون نوبت ببن رسید کفتم پارة راست آن بود که بفقر دوزند نه بزینت چون رفعه اکر 0 ك ناراست دوزی راست بود وس راست شنیدن"* آن بود" کی بعال شنود" نه نیت وا بجد" اندران تصرف کند" نه بهز و بزندکانی مر آنرا فهم کند" نه بعقل و پای راست آن باشد که بوجد بر زمین نهد" نه تلهو و برسم " بصصی این من را" بدان" سید تقل ین" کفت اصاب علی خیره" اه پی" مراد" پوشدن مرقعه مرین طایفه‌را نار ی موّت دنبا باشد" و صدق فقر بخداوند تعالو" و اندر آثار یج واردست" کی عیسی بن مریم عم مرقعةٌ داشت کی ویرا بآسیان" بردند و یکی از مثایخ کفت ویر" بخواب دیدم با آن مرقعٌ صوف و از هر رقع نوری می د توا ای جست برین جامةً و کفت ور ار مت ۲ نی هر پار ازین" بضرورتی بردوخته ام حدای عز و جل ار بدل من رسانیده است مر آنرا نوری کدانیده است و نیز پیری‌را" ددم از اهل ملامت بماوراء النهر که هر چیزی کی آدمی را دران نصیبی بودی خوردی و نموشیدی "چیزهائی خوردی" کی مردمان بنداختندی چون لرة پوسیده و کدری اج و گذر نبا ول هی و پوتشس از خرنهائی ساختی که از راه بر چیدی" و ننازی "کردی و" ازان مرقعه ساختی و شنیدم که بسرو الرود پیری بود از متاخران ارباب معانی فوی‌حال و نیکوسیرت و ن بی تکلف که بر عاده و کلاه وی بود کنردم اندران بچه ی و سم رس امین ال لها دافم زر وهای ۳ و مبگذاستی و اندر حکابات* عرافبان بافتم ک‌ دو دروش دودند

1. ۵۲۰ دق و .206 بر .01 ۲ .2 سنوند باشد 5 .۵۲ آید .3 اکرچه‎ ٩

۰ ,18 برآن .4: سین ( ۰ [ .19 نهر 9 11۰ 1 10 کنر و جد بل .عق

آمده ات بت د ۵ ی .19۰ ,0 ,00 ور | ۰ 18 .0۱۲ پل .17 ,18 9 ر حبر دی

خوردنش .#۰ پیری ." پاره ه ازان ۰« درفشید1 »: که او و .92 بر آسیان بابلا وه ۰ چنده نودی .30 حردها 29 آهه بدین ۰ ماند :>اء .95 ه ( جبری ) دودی حکابت ۲ .35 ندان ی 1 3 چه 1 .51 کرده دود .59 کرده

زارت یکی صاحب مثاهدت و دیکر صاحب جاهدت آن یکی در عمر خود" نپوشیدی" مکر آن پارها که" اند" سیاع درویثان" خرفه" شدی و این" صاحب حاهدت بود نپوشیدی" مکر آن پارها که در" حال استفار "کی جرمی کرده شده بودی" خرقه شدی تا زینت" ظاهرشان موافق سیرت" باطن بودی" و اين پاس داشتن حال باشد" و شخ محید بن خفیف رض بیست سال پلاسی درشت" پوشیده و هر سال چهار چهله" بداشجی و اندر هر "چهل روز" تصنیفی بکردی از غوامض علوم حقایق" 1 وفت وی پیری بود از صقان علیای" طریقت 9 پارس نشستی وبا محمد" رکربا کفتندی" هرکر مرقعه نبوشیدی" از شخ تعید پرسیدند کی مه ی رات ای نف گرا میتلم امیش گفت شرط مرتعه آنست کی محید" زکریا در" میان پیراهن سفید بای می آرد" داشتن آن اورا" سلیست فصل" اما ترلك عادت این طایفه شرط طریق یشان باشد " و آلچ ایثان اندر" حال چام" پشمین کنتر پوشند دو" آمعنی است یکی آنكك " پشها شوریده شده است و چهار پایان اندر غارتها از جلی تجای افتاده " و دیکر آنلك کروهی از دعوم خجامه تین را | شعار کرده توش تفت شار ستتعان ا رای ی شفسی نوی آما تانق وی آیدان سیب" روا دارند ی جاه اثان اندر میان خلقی بزرك کشت" هرکی" خود را مانندة ایثان کردانیده اند" و رفح اندر پرشده و افعال ناخوب

.5 نسوشیر .4 حرود ۰ 1 3 هن 06 .9 که صاحبت ملاهده دود ۰ .1 تسوسید بر و آن یی که .9 حرق 20 1 .011 .7 حال ۰ .6 در ویشائرا 100۰( وی ظ .15 ظ .14 .۵0 1 .13 کردن دروشان اندر حال جامهاشان ؛ اندر .1 نردی ۰0 چله ۱ و1 نکندی بکشدی 11 جمله از جله ۱ .:: داشت ۸ :1ظ .16 دیوشده دود .95 حوان‌دندی و .94 دن .106 :: حقسقت و .706 22 و .106 .9۱ ۰ , .30 آورد ۲ .2۰ آندرین 1 اندر .هه بن .2.06 چه چیزاست .2۵ .206 ظ) ۰ و بل .36 مرفعه .95 انسدرین .34 ۰ بر باشد 1 ۰ .۵9۲ 13 .39 انا 71 .31 ددست آن 1 ۳1 آن ۰ 4 ستود ۵ .40 انتاده .39 گروهی ۰ ار .38 معنی راست کرداننده مانند .45 08 کته است .45

1 8. ۰

[1 ۸.

.6 ار

۰ .له بآ

[3 1. ۰0

از یشان پرا آ ورن از ایشانرا ۳۱ صصت اصراد دود زسّی و ۳

بجر .ار انا کی تدانسن:دوعن و مر را لین سشاحین بکدیگر

۰ ۰: 5

بعصی از مشایخ اندر آید و رقعدرا کی اند" جامد دوخته بود خط آن نا دود و ۱ ۳ آن سیخ اورا م#عور کرد و معنی اين آن بود کی اصل صفا رفت طبح و لطایف" مزاجست" و البته کثری اندر طبع نیو نباشد و چنانك شعر ناراست مر ۰ 19 ۰ : ۱ ۰ ۲ اندر طبح حوش تباید فعل ناراست هم طبع مدرد و باز کروج ی آندر هست و ست لاس ۹ نکرده ارو اکر خداوندشان*" عائی او پوشده و اکر بای" "دادست هم پوشیده اند" و اکر برهنه داشتست هم بسوده ۰ 19 1 ۳ ۳ ۰ ۲ اند" و من کی علی بن عثان العلایی ام وفقتی الله این طربق‌ر! پسندیده ام و اندر اسفار" خود همین کرده ام و اندر حکاباتست" کی چون احید بن

5 ۰ داب

هط 22 تک 2 ء 24 حضرویه بزبارت بو یزید رح امد فبائی داشت و چون شاه جاع

بزیارت بو حفص*" آمد ۳ داست و آن لباس مصهود ایشان سود گ‌ اندر

27

اوقات نیز مروحه داستدی و وقت نودی ‏ ی لب جامة پشمین داششدی ‏ یا

س

پپراهن سفید" پوشدندی چنانل آمدی و" نفس ادمی" معتادست" و با

عادات مر آنرا الفتی بود و چون چیزی ویرا" ۳ شد چون طبعتی" شود و چون طح شد ماب کردد و ازان بود کی پغمبر عم کفت خیر الصیام صوم اخی داود بهتربن روزها رورَةٌ برادر ی عم کنند با رسول الله آر ن جحگوده باشد" * ۹ آنلك روزی" روزه داشتی و روزی

سار ۰ .01۲ .5 ردیر ۱ 0 1 3 ساجتمه اند : امد ۱

و3 .13 ساشد ۰ است 7 از 1 لطف ۱ رفتمه پشها 3 : بر 7 ۰ ال [ داد نموتیدند .18 ,۵1۲ پم 1 ِ دروسید 1 دموشید ند 1 .16 داد .15 ر ۰ ان [ زدد ۰.1 جرروده 1 .92 حئابات امد ۲ .9۱ اسعار با شعار 1 داسشت سودند .19 ۰ ظ 80 و 9 ۵۲ 9 نیو ,206 .29 حفض آ حفظ 1 .20 دین .06 ار فا .9 30 مر آنرا .30 بر1 متعاد است بل معنمد ی ۱ .33 را ۰ 1 .30 ازاجه 81۰ سر بگروز فرمود 5 .0 است ظ .39 ممست داود .38 طسیعی بل طعی ۰ عادات بر

۰

دت 0 سس

نداشتی تا نفس‌را عادت نشود" و" وی بدان یوب نکردد و اندرین معنی

6 سس

دوس ری حامد" مرو رو توداست راجج کی جامة ی ۲ پوشیدندی :

۳ 8 ۳6 7 ۳۹ ۵ ۰ ۳۳ 12 ۰ 11 ۵ . 0 , 9 9

چون حال نوزم ۲ آن ۳ از وی بر کشیدی وی نه مر پوشنده را کفتی 13 ۳۹ ۰ و ۰ 14 15 ه ۰ 16

1

ی ی ۳ 18 ره ۶ ی ری تصسیب» رون حرسها الله کی ویرا بلسقب مرید کویند رص در

فان ای وت ای ان ات دشک ایام بیثترین جامهاء ابثان" کبود باشد یکی آنست کی اصل طریقت ایثان بر سیاحت

20

و سفر" نهاده اند و جامهٌ سفید اندر سفر بر حال خود نماند و شتتن وی دشوار باشد" و هرک "یدان طبح کند و" دی رآنك کبود " پوشیدن شعار اصعاب فوات" ۲ ات جامةٌ اندهکنان و دنبا دار جنت است و وبرانهة" مصیبت مفازة " اندوه

رةٌ فراق زده‌کان " و کدوادء" دلا" مریدان چون " مقصود دل اندر دنبا حاصل یت کود اندر پوشدند و برسوك وصال فرو نشتند و کروه و" دیگر ۰

جز تقصیر ندیدند و اندر دل بععز خرابی نه و اندر روزکار از فوت" نه کبود

اندر پوشدند ی الفوت* اد من ات و بر موت عزیزی کبودی 0 و یکی " بر فوت مقصود" یکی از مدعین علم" درویتش را کفت" این کنود چرا پوشیدی کفت از پیغامبر عم سم" ,چیز بباند یکی فقر و دیکر علم و سدیکر"

٩ 11‏ ۲ 3 روزه داستن ۱ کشادن (زنکشادن ۲) تا .۲06 .9 بگروز بکشادی 1 10۰ آزو ۰ وی فرصت 1 نود ظ دوستان 100۰ ۰ دوست نر بر درست لور

.18 لخزفی .17 ما نیز .۱۵۳:06 ی پوشده ظ ۰ .00 ال

سا #9 تِ_ 4 3 ۳ ِ 0

جا مها ۰ پایج .و9 احتباری الا .91 لماسی پر ویر از که ویرا تن ۰ موّید تا موند ۲ ظ ۵0 زج شمز .206 من سر با 97 کردد .20 آن 25۰ سفرها .24 ابشان ۷۹ ۰ ۶ 2 ی گ فراق .91۰ رد ر9 93۰ سراپرده .39 مصست دود ۳( فقوت 1 فقوت ,30 سودی ۰ .40 وف ۰ فرفت بل 338۰ کرد ۰ . .0۱۱ پل ۰ و ۰ 36۰ هسوار ٩5.‏ 3 پوسد و( ۰ ص ( 100۰( 34 دیکری .43 کنود ( 01۰ 9( پوشد ۳۳ موت ی 41۰ وفت

دیگر ۰ ال 47۰ که ۰ 46۰ بی علم ۷ بعلم ار 5

۸ 1. ۰.

1 5. 216. ٩ +

13 ۸. ۰

] 1. 358. ۵

۵ 1 ۸. ۰

۸ ۸. ۰

۰ ۴ 1. ۰

بت ٩‏ ست ششیر شثیر سلطانان بافتند و نه در جا* آن کار بتند" و علم علما اختیار

کردند و" بآموختن تنها" پسنده" کردند و فقر فقرا اختبار کزدند و" این" الت ف 10 ۴ 8 9 10 ۳ 4 ۴ _ هه تقو غنا ساختند من بر مصیبت این سه کروه کبود " پوشیدم" و از مرتعش رح می آید ای ی ۱۰ مها بغداد ي کرت هد نوی دراه

و آب حواست بگی سرون آمر 5 کوزة آب ك ۳ بخورد" دلفین صید جبال سای شد" هیائها فرو نشست نا خداوند خانه یامد" کفت ای حواجد دلم رس آن"" عون نگران" نود مرا از خانةٌ نو شری آب دادن" ء. 21 و 1 ری ی ۱ 2 ره له 4 ._ م 26

نطلت رل این اندر آمد 2 عقد نکر ابن صاحبت الست 2 منعمان

5 6 34 3

بغداد بود ویرا تکرمانه فرستاد" و جامةٌ توش در" شید و" آن" مرقعه بر کشر۳ چون شب اندر آمد مرنعش در ماو" انتناد. و اوراذهنتا دگرارد

و حلوت مثغول شد اندران میاه" دانگ در" کرفت" هانوا مرفعی مرح من بیارید کفتند چه بودت" کفتا بسرم فرو خواندند که بيك نظر که بخلاف ما تکریستی جامةً صلاح و مرفعه" از ظاهرت بر کشيديم اکر بنظر" دیکر بنگری پاس آشنائی از باطنت بر کشيم لباس" که سب پوشیدن آن فرب" خداوند بود بر موافقت*ولیا. خدای وه پوشیده باشند" مداومت " بران مبارك

" اکر بععقی آن زندکانی توانی کرد و اکر نه دین خودرا صیانت باید کرد

۰ .۲ا6 رآ .6 کرده / کروه 1( .۸00 .5 لسند 1 .4 0۲۰ .3 .01۲ .2 فرمودند

"1 .14 امد 13 5 ۹ مسوقت 11۰ اندر .706 ۰ .01 ] 4 هر .206 اثر در روش نکرست و و دروش نکریست و ا .۱:02 وی آب ستد بر بستدو

18۰ آمد 17۰ جنادکه کفته ارر کلی تکلك مشغول ۰ 16۰ و در درونش نگرست

کت مر وی رون کفت و8 ۶ سردند .9 و .106 ۰ کران ۰ ۸ .19 جر .30 بگردند و ۶ .۰۲ 2 وی 1 .97 کوید ۰ ام .26 دادمش .99 زبی با .4۰ .0 .23 کش‌دند ۰ وی 35 .0۲ پوشدنر .33 حوب اندر وی 92 فرستادند 1 .91 آن صفوت ۰ :1 3 دود .42 کد 104 ۰ لور .40 مان نا و ردها 1 مار .37 پوشند ۱ اندر 49 باشد .47 .ت۵ ود لیاس ظ .42 نظری پر سنظری لا .هه

"1 رضا ۰ .50 پوشده باشد ۲

و اندر جامهٌ اوللا خبانت روا ناشد کي مسلمانی بر تحقیق باشی بی دعوی

5 ۰ ۰ 0 5 0 بر تگذیب ما پوسیدن 9 3 دو ِ راست 1

یکی منقطعان دنبارا و دیکر مشتافان حضرت" مولی را" و اندر عادات مشایخ رف ست" چنان 0 کی چون مریدی #عکم تبلد" تعلق" بدیثان کند مر ورا" به سال آندر سه معتی ادب کنند اکر بعکم آن معنی فیام کند و کویند طریقت مرین را قبول شکند" یکمال "جضدمت خلق و دیکر سال" بغدمت حق و سدیکر" سال بیراعات" دل خود" خدمت خلق آنگاه تواند کرد که خودرا اندر درجهٌ خادمان نهد و همه خلق‌را اندر درجه محدومان"" نعنی بی

18 9 ۰ ۲ ۳ وی تاو هتر از خود" " داند و حدمت جیله بر حخود

واجب داند" و خودرا بدان" خدمت "فضلی ننهد بر دیکران کی آن" خسرانی عظیم " وعبی ظاهر وغبنی فاحش " بود و از آفات زمانه اندر زمانه یکی "بلاء بی‌دوا" اشت و خدمت حق جل جلاله آنکاه تواند کرد کن هید حظهاء خویشی** از دنیا و عقی یکل " منقطع "تواند کرد" و مطلق مر حق را سعانه و تعالی اتف زد ای وی و توهش هت بای تفت ۳5 یاه درجات عبادت می کند نه وبرا می پرستد تا باساب دنیا چه رسد و" مراعات دل آنکاه تواند کرد .کی" هیتش معتیح شده باشد وهبوم ختلف" از دلش بر خاسته آندر حضرت نس" لا اتتراقم فقلت ماه دار ونچون انش مه قاط انورمرند سل رو تا ناو مردد را 1 عقیق دون نقلید " مسلم ناشد 0 آن پوشنده کی مرید را وا آمد ‏ ه ق اه مرصه : مرقع برنظ ول * نباید داشت .:

دیگر .14 ۰ 1 .13 تییگند .19 ها ۰ .11 مر ویر ۰ روی .206 .9 زرد 1 ۰ رل .91 ,۵7 .20 .00 بل .19 ۳ ۰ ال 18۰ معدمان .17 و .06 .16 مراعات ۸ .15 بر معرومان حود .24 ادران .93 دارد نو ( .۵2 با ) جنانکه حدمی مسکند .29 حار حود بل .31 .01 .30 3 .0۲ .99 ظاهر .9 جزائی 1 و ادن فصل می‌نهد که ( .0۲ ) نا وبرا از درلی جبزی می + 0 0 .39 حود را 1 40 مسدارد ,0 آلست ظ و دیگر ۰ .36 حود را می پرستد نه وبرا و

پیشاننده باید (.ت۵ ل) .ده شود .42 اورا ۰ .4۱ .00

| ۰ ۰

۸ 2. ۰

۳

1 ٩‏ وود

13 1. ۰

بت مرقصد" پوشد باید" 1 مسمقیم العال بود" 21 از جیلة راز و شب طریقت کذشه باشد و ذوق احوال چشیده و مشرب اعمال بافته و قهر جلال و لطف جیال دیده و" باید کي بر حال مرید خود مشرف" باشد کی اندر نهایت

۱ 8 ۱ ها خواهد رسید از راجعان" با از واقفان با از بالغان اکر داند کی روزی

۰ ۰

ازین طریقت باز خواهد کشت یکوید تا ابتدا نکند و اکر بیبند ویرا معاملت

۴ 2. ۰

: 9 5 ی 10 ۱ فرماید و اکر برسد ویرا پرورش دهد و مثانخ این طریقت طبیان دلها اند و چون طنیب بعلت بیبار جاهل بود بییاررا بطب خود هلاك کند ازاچ ۳ بٍ : ۹ و و ۷ او وا ۳ 19 4 .4 1 ۳ ی علت وی سازد لقوله عم الشیخ فی فومه کالشی نی امته پس انسا عم کی خلق را دعوت کردند بر بصیرت کردند هر کی‌را بدرجةٌ وی بداشتد شیخ ۱ ۱ 5 13 ِ را نیز دعوت بر بصبرت نابد کرد وهی کرت | عذاء او باید داد تا مراد دعوت حاصل کردد" پس چون تالفی" اندر کبال ولایت خداوند مر مریدی و ات تال تفت فسات فرصت فد تا نو بط پرشیدن مرعد پوشیدن کفن بود که امید از لت" حیات منقطع کنند" و دل ۱ ۵ ۱ 23۰۰ ۱ 24 هد ور 1 از راحت " زندکانی پاك کردانند" و عبر خود بعبله" بر خدمت حق جل جلدله وقفف 4 و بگلت ۳ هوای حور" ۳ اه 92 آنکاه آن ىو 29 ۳ 0 . 31 ۰ 32 ه 9 14 ویر موس تن حلعت عزیز کند و وی اعق آن فیام داید و بگزاردن ِ ب ن 86 ۵ ی ده 6 م - 3 اين .۸06 : احوال 1 .5 دیکر ,6۰ :1 .4 باشد پوشاند .9 مرفح مرقعی ظ .: او .1۶ او ۰ حدرلث 10۰ او را 1 .01۲ 1 .9 باشر 900 ۰ وی ۰ 72۰ شرف بآ .6 .18 مربدرا ۱ مربدان را (1 .17 حداوندی 18 تابالغی با :6 شود 14 ,0۲ 1 .13

جیله .4: کند راحات .9۶ کرداند ۰ لدات .2 پوشاند ود کند .مه زا

.31 آن ۰ .30 او را ۰ کگند و .2 بان 7 ند .0 حخدلث لر

و .206 وه 0 و ند ده داد :: و نواعت .۸06 نات ۸06۰ ظ ۰ ۰

مات

بت داضت ۱ فان وی سا تاه ان کات ما قل این" کفتها نیست کی کثف مغلقهاست از مراد این طربقت و بهترین" شارت هه ات اي رفص کدی کی ای ری و رجا و دو تیریز از فض و سط و کر از خلاف نفس و کریبان از بقین"" و فراویز از احلاص و ازدن نیکوتر آنك 2 از فناء موانست و دو آسین از چفظ و عصمت و دو نیریز از فقر و صفوت و کیر" از اقامت اندر مثاهدت و کریبان" از امن اندر حضرت و فراویز" از قرار اندر صل وصلت چون باطن را چنین مرقعه ساختی ظاهررا نیز یکی" باند ساخت و مرا ورن کاس مه ی ام ای ار موی اللواشت بو نوم آن مریدرا باید" اما چون" این" مرفعه پوئید اکر اندر غلبةٌ حال و قهر * و جون باختبرو تمیز در اندر شوط این طریقت تب مسلم نیست مرفعه داشتن و اکر بدارد چنین " که یکی

از مرقعد دار ان زمسانه" بظاهر بی باطن پشدکار" شده و ی اندر خریق ثیاب" "آنست کی" ایشانرا از مقامی بمقامی دیکر نقل افتد اندر حال ازان جامه بیرون آیند مر شکر وجدان مقامرا و جامها* دیکر لباس يك مقام بود و مرقعد لاس جامع" مر کل مقامات طریقت و فقر و صفوت‌را و برون آمدن ازین "جامه و" آنبرا کردن" تبرا" بود از همه" هر چند که"

۳ ت 23 7 5

9 این ۰ 1 0 ۵ قل ار 1 علو 7 متصوفه را ۱ . است .۰7 .1

دوحتل بل کرسی و209 1 ۸ ظ1 .9 کرکاه .8 قبه شا رأت بل 14۰ کمرکاه .13 صه .19 نف ار دعين 11-1 و .706 طْ ,10 دوحت 1 (کرسی 5 18 ۰ : .1۵ یاب .:: پاك ۲ .16 خشتیی ۰ :1 ریاس ۲ رس رظ 1 ,29 مر در ۰ 21 ۲۵8650۰ ,0038 06089 ۲۵ ۸ 2 پل ,90 الیودانست "1 ,19 دی نیز یئی (جون 1۱0۰ 1 ۰ 97۰ دود .26 او را ۰ . ,01۲ .94 ات ۰ 98۰ آن اشان ۰ ثبات 1 30 این معتی است اشارات .۲۵6 پسنده کار از ایشان نود

و 4 3 له وق نان 1 .39 جم له .39 است .۸06 .32 آن نود که جون این نه 06 870

۸ 5. ۰

1 1. ۰

1 1. ۰

۲ ۸. ۰

۸ ۸. ۰

ات

جای این مستله نبود که اندر باب خرق و کثف حماب" السیاع می بایست" اتجا اشارتی کردم بدان مقدار که اين اطیفه فرو نشد و حایکاه ابن حک را تفصیل دهم انشاه الل ع نت بر که اند که ان مه را چندان سلطنت" باید اندر" طریقت کی اندر بیکانه نکرد بجشم شفقت آشنا آردد و چون جامة آندر عاصی دا" از اولباء خدا" کردد" وفتی ‏ در خدمت" ثیخ خود میرفتم اندر دبار آذربایکان" مرقعد‌داری دو سه دیدم سر خن گفنم متا وتو وی خاتهای ‏ رتم ری روا تب برزکر حکندم" دران" افکند شیخ بدان التفات .کرد و بر خواند اولتك نها مع ایشان "چه ب از ما تم لا

فضیعن شدند "فرمود کی" پیران ایشانرا حرص 3 ابثانرا حرص دنیا جیح کردنست" و حرصی از حرصی" اولیتر نیست و دعوت ی امر کردن هوا پروردن است"" و از جنید می آید مج باب الطاق" نرسائی دید" سکن تاجیال کفت" بار عدانا این را در کا ر من بل سعت نیکو آفریدة چون زمانی بر آمد ترسا بيامد" کفت ابها الیخ شهادت عرضه"" کف تن نهادت غضه زد لمات شواو بل از ارلناه عدای هی و از سیخ ند سیاه مروزی ‏ رح پرسیدند کی پوشیدن مرفعه کرا سم بود طفت انیا 3 میلکت خداوند تعالی باشد" چنانك اندر جهان

هیچیز نرود آن روز" از احکام و احوال الا که ویرا" آکاه کنند" پس مرفعه «

75 حود ۰ تشنند 1 0 باب ۰ ۳ .3 0۵۲.۰ 1[ .2 7 افش 13

با 1 بر ۶ کامن ۰ 6 19 .011 .11 دوشد ۷ ۰ حون .9 حقیقت و .100 .8 سلطائی

۱" 7 1 .17 آن .01۲ .15 ازو داعان بر آزرباجان ۱ آذ بایعان نا .14۰

شده اند . بو بعرمتی از .20 .15 ده 2 0۲۶ عد چیزی اندران 18 ترا

:28 بدیدم .97 الطلق ۰ _ دود .95 حوص ص : .9۰ کردد با حخردن "1 .99 ی .29

نود زد 00 3 شلد 39 تابر .۵7 انا .9 برمن عرض 30 در آمد و کفتم کند ‏ .31 اورا ۰ . .01۲ 3850

۲ ۱ م23 ۰ ور 0 ی سیت صاعان و لامت نیگان و لباس فقرا و متصوف است و در حقیقت

2 ی دا ۰ ۵ 8 حِ فقر و صفوت پش ازین سجن رفت و اکر کی مر لباس اولیا را الت جیع ‏

و ار 2 1 ّ 7 با 5 و دیا و پیش افت حود سازد مراهل انرا بدان زیانی بیشتر ندارد و بالله التوقیق باب" اختلاثهم" فی الفقر و الصفوة" اما علمای این" طریقت را اندر تفضیل فقر و صفوت خلافست نزديك کروهی فقر آمامتر از صفوت و بنزديك کروهی صفوت 0 شب ۳ 2 9 م.. 10 ی ی 7 ۳ نمامتر از فقر آنان که فقر را مقدع بر صفوت کنند کویند فقر فنای کل نود و انقطاع و 11 ده 6 ۳ ۰ ۱ اه ۰ ۳ کردد و" اين مستله بفقر و غنا باز کردد و پیش ازین درین" من رفقست" و 7 ده 2 0 و 1 12 تِِِ- باز ابان ِ صوفوب ۳ مفدم هیر کونند فهر ۶ مو<ودسی اسم بدبر و صفوتن صفاست از کل موجودات و صفا عين فنا بود و فقرعین غنا پس فقر از اساس مات وصفو بای لو ای ی نا کت وین ۰ 20 ات ۱ 21 ۵ ۵ زمانه و هر کی بر وجه لب عبارنی می کنند و بر تگدیکر فولی رت ین ت۳9 ۱ با ۳ ی و 1 ارند و اندر تفصیل ۳ و تاخیر فقر و صفوت حخلاست و عبارت معرد ادراك معانی برداختند" و حدیث حق بنداخت" نفی هوارا نفی عین معوانند و اثبات مرادرا اثبات عين میدانند پس موجود و مقصود و منفی 9 شک . ی نات و مشت جیله ابشانند دقیام نفس و هوای خود و طریقت منزهست از ترهات مان ی سای الا ار یز ال امیس ات فانی کردد و عبارت " ازان معنی" منقطع" چانل نه شرب ماند و" نه ذوق ساشد "ازانکه سازد (.0۲ بآی) مه و 206 4 01 3 رفنه است .9 متصوده وان مقدار کفایت باشد مر اهل هدایت را که اکر بشرح آن مثغول شوم مراد آزین تنصوف .8 ش شفصل ااتلاهمت ۶ ۶ ۳ دک را دک 190۰( بو کنات بر تباید 1 اندران .0۲ ۸ .13 أست ۰ ال .12 ونژ ۰ ]1 ,11 .00 ۸ .10 .0۲ .9 ۰5 ۳ ,90 اسدر ین ۰ مقامات بل .19 اسم پدیرد ۲۱ بجر که .16.۰ رتست 9 1 .96 سرداععت ۸ سرداحته .وه حلاف 4 99 فول مسحگند .9۱ 31۰ درجات کعلی نا .29 نود .206 بر 2 مففود ۱ظ .2 سنداختند 1 سداخته ۰ ۸ .34 شود 106۰ .38 معانی .33 عمار ات

ِ

] 5. ۰

۰ .له ال

۰ .1 هر

۰ ظ . ۵

۱ 1 4. ۰

۲ 1. 2,

۳

۳۹

مت 4 مت ۰1 را مه ۵ 9 ۰ ح هو ۰ 6 ای ه ۰ 6 هم نو فیح و نه قهر و نه و و" نه مصو آنگاه ابشان نامی طلند ضرورتی " تا بران" معنی" برسند" کي اندر اعت اسم بخ ی اس رت 10 > 12 ۱ 13 ۳ نامی را کی معظ تر باشد سزدیل ابشان بران درسند. و اندران اصل تقدم و تاحبر رو اس که تور کوند که آن مقدم 5 این مقدم کی تقدیم و تاخیر اندر تسیات" واجب کند پس کروهی را نام فقر مقدم تر نبود شاف ممظم تشر بو ازانچ تصلقثان" بکدازش" و تواضع بود و 13 19 کروهی را نام صفوت مقدم نمود ِ معظم " رو د " ازایچ برقع ون ات ور آوات تزدیلل بر" لود و مرادشان" و دو لسیبه اعلام حواستند ی ازان معنی کی عبارت" ازان منقطع شود" و" با یکدیکر اندران باشارت تفن میکفتند و کشف وجود خودرا اتمام " اعلام کردند مرین کروةرا اختلاف نبفتاد اکر" عبارت" از فقر آرند" با از صفوت باز اهل عبارت و اریاب اللسان" ۳۳ زا 34 و ی 5 ۳1 تحقیق آن معتی بی‌خبر بودند اندز رد عبارت خن رفت یکی را فا کردند و یگی‌را موخر و" اين هر دو عبارت بود پس آن کروه رفتند با حقیق ۰ ۰ . 8 1 معانی و این کروه ماندند در" طلست " عبارت و در جسله چون کی‌را آن معنی جح نود و" مر آنرا فلا دل خود کردانیده باشد اکر اورا فقبر" خوانند رو 1 1 با صوفی" هر دو نام اضطراری باشد" مر آن" معنی را که اند ان و اين اختلاف از وقت ابو الصن" شیعون باز است رح که وی چون" در وت ۳ 48 ی ی له و رس کثفی" بودی ‏ کی نعلق سقا داشتی فقر را بر صفوت مقدم نهادی و باز جون ۰ 1 .8 01۲.۰ د[ .4 ۵۲۰ ظ ,3 و نه سکر 1 ی هن ۰ .2 .۵1۲ پل .1

.11 کی نامی را نا 10 سوشند معانی 0 دران 1 ندان ز 1 ضروری .* ۳ تعلق ان سدان ۰ دل انشان .15 0 .14 اندر دن .18 9 .19 معحائی بازد! از .99 رفح 1 9 و .206 ۱1 .90 معظم در .19 دل اشان 1 .19 نگذاردش ان .17 .29 ۲ تمامی را 7 دود .96 عبا رأت 1 .25 دلشان 94.1 مراد ابشان .23 نزددل

.15 معالی له سان را 9 عبارات ۲ .39 کردند .11 آن معنی ۸06۰ 30 اکرجه

نود 9 این .۸06 .41 فقرا .0۲ 1 30 طلب با .38 اندر ۰ 0۷۰ .36 نوده اند نود ند .وه کف ۱ ۸ کاه .4 تک ۰ .00 1 .44 این .19

پا اندر معلی "بودی که تعلق بفنا داشتی صفوت را بر فقر مقدم داشتی* اریاب معانی آن" وقت اورا کفتند که چرا چنین می کوئی" کفت" طمع را اندر فنا و تکونماری مشربی تيامست و اندر بقا و" علو نیز همچنان چون من اندر سل ی باشم کی تعلق آن بفتا" باشد صفوت را" مقدم کویم بر فقر چون اندر ۳ بی دام کی تعلق آن ببقا باشد فقر را مقدم کویم بر صفوت" " کی فقر

3 »ه

نام فناست و صفوت زان بقا تا اندر بقا روبت بقا از خود فانی کردانم" و اندر تا ریت فنا از خود فانی کنم تا طبعم از فنا فنا باشد" و از بقا ها امد ورانی ان ار رو عبات خریت اما هقی وا شانه دب شود" از خود فانی" نود و هر فانو* که آن ای شود از خود ناقی نود و فنا اسیست کی مبالغت اندران محال باشد تا کی کوید که فا ننا - کی" این مبالغت از نفی اثر وجود آن معنی تواند ی تا نی ای هی تست و تفرین ما بخاضن .ابا شاء فنا هیعیز نباشد بعز تکعب اندر عبارتی" بییعتی و این" ترهات اریات اللسانست اندر وقت پرسش عبارت و مارا ازین جتسن سنائیست" اندر کتاب تفا يت او یو هوس کودکی و نیزی احوال کرده‌ايم اما اندرین

کتاب بعکم احتیاط" احکام آن بیارم انشا اللع ول ات و .شا

فقر و صفوت معنوی ام ۳ از روی تعرید دنا 111 دست ازان و آن خود چزی دیکرست و حفیقت. آن بققر و سکنت بز ای وهی ارات تسد اللد کفته اند > ق قیر اضر از سین ِ

تست وت و وت سس نت توت تست وی .

ل‌

۰ .7 مشرت چون .5 مکنی .4 اندران . هادی ۰ ,0۲۲ بل .1 شود کنم ۵ و .206 11 جد ه عر صفوت : فقررا ۰« سقا * کامل و .6ه و 100 بل .وو تباشد 91 هم ۰ 3 .90 تباشد ۰ 01۰ .18 بقا .17 هم ۰ .10 ۷ ره عنارت وه وه و و 9 شود زر اه رن مه نان بل .23 حدست بو موون مد ازللعا که وه تعلی بل بعد آن .206« تعنست

۳۰

۸ 1. ۰

1 1 ۰

۲ 1. ۰

۰ .8 ظ

1 3. ۰

[ 1. ۰

۸. ۰

۲۰

۷/۸

صاحب معلوم بود و فقبر تارلك ءصلوم فقر عز باشد و مسکنت ذل و صاحب معلوم اندر طریقت ذلیل باشد کی پیغبری کفت" تعس عبد الدرهم" و تعصس" عبد الدینا و تعس عبد الحميصة و القطيفة و تاركك المصلوم عزیز باشد کي اعتماد صاحب البعلوم" بر معلوم بود و اعتماد بی معلوم" بر خداوند تعالی و چون صاحب معلوم را شغلی افتد بمعلوم رود و چرن تاركك معلوم "را شغلی افتد" تخداوند تعالی رود" و باز کروهی کفته اند کی مسکین فاضلت" یتنس کت اللی اش مازو ای سنا ر امن اف

زمرة الساین چون پخبر عم مسکندرا" باد کفت" یا رب ببرلك و زندکانی مرا از مساکین دار و چون فقررا یاد کرد کفت کاد الفقر آن یکون کف و" فقیر آن بود کی متعلق سبی بود" و مسکین آنك منقطع الاسباب باشد و اندر شریعت بزديك کروهی از فتها فقیر صاحب بلغه بود و منکین جرد و ننزدياک ۳ مین صاحب بلغه بود و فقیر محرد پس ایتعا"" اهبل تقامات ‏ سکن | وم ادن ان اتشاای ‏ باشاری ‏ قفیتا هر ار

عنهم متصلست آنك فقیر معرد بود و متکین صاحب بلضه" فقر فاضلتر از صفوت و تزدیكل آنك مسکین معرد دود و فقیر صاحب بلغه" صفوت فاضلتر از فقر" اینست احکام اختلاف ایثان اندر فقر و صفوت برسیبل اختصار و الله اعلم بالصواب اب ی" ة کررهی از مایغ" طریق مامت سپرده اند و مر سلامتر اندر خلوص عبت تاثیری" عظیست و مشربی" تمام و اهل حق صوصند بیلامت خلق از جیله عالم خاصه بزرکان اين امت کثرهم الله و رسول عم کی مقتدا و امام اهل حقایق" بود و پیشرو تعبان | برهان حق بر وی پیدا

الدنبا 1 الد راهم ره و۵ ظ.ب الدنا اتا ج لغعن .کم اظ العلوم لو :12

۰ لب ] .12 د ود با[ 1 .0 .10 01۲۰ ,8 د ود .آل .# تارك معلوم 1 تارك المعلوم 5 7 معلوم م 106۰ .19 لیا .18 داشد 17۰ ندادن معی .10 1 ۸ .18 مسکین .11 راک .13 اش

1 نود .106 .24 .08 بالط دود ۳۱ نود و ث ۰ 29 با احلای :2 حلای ۲/۲ .90

حتق 0: مشرب مسرت 3 .90 تاثیر بلط .28 طربقت ۰ 0 ۵0۰ .26 آست ۰ 25 دود ه

0 نیامده بود و وی بدو نیوستد" بنزديك هید نیکنام بود و بزرك و چون خلعت دوشی در سروی افکندند خلق زان ملامت بدو دراز کردند" کروهی کفتند کاهست و کروهی کفتند شاعرست و کروهی کفتند کاذست و کروهی کفتند ۱ بلاشت علامت کنندکان ترسند وله تعالن و لا عافون لربة نم دلک فصل له وه سنج و اه رم له و نت بر خدای عام جل جالل هت هر که بصویت وی کنق عا ‏ تل بازیت کنوو ۲ کرداند و سر ویرا از مشغول کشتن بملامت ایشان نگاه دارد و اين غیرت حق باشد که دوستان خودرا از ملاحظةٌ غیر نگاه دارد تا چشم کس بر جمال حال ایثان نیفند و از ریت ابشان مر ایشانرا" نکاه دارد" نا جمال خود نبینند و بخود مجحب نشوند و دافت گجب و تکبر اندر یفتند پس حلق را تز ایا کات ام مایت ای فرا حت وت رسد در يشان مگب کونیده تام اشنا بر هر" چو مکنند مامت میک "اکر ید" کنند" بیدی و اکر نيك کنند " یتقصیر کردن و اين اصلی فویست اندر راه خدای عز و جل کي هچ آفت و ماب نیست آندرین طریق" صعبتر از آنلل کی" بخود مججب کردد"" و اصل تحب از دو چیز خبزد بکی چاه" حلق و مدح ایشان و آنلك" کردار بنده" تعلق را پیند افتد بر خود"

وت پسز ۱ ِ ۳ شانشه .داند ندان مجعب شود و دیکر کردار کی

مر کی را" پسند افتد بر وی کنند" بدان مججب شود "

لا( من شضر حود اين راه 2 خود بر بست تا معاسلنثان اکرچه ۶۰‏ 612۳ و 08 .5 01۲.۰ [] و .10 3 و 100۰ 2 نود ۰ .1

کند از کنند 11 ی دا ردد با 9 و ۰ .8 او .1 چنین رفته است ( ٩‏ قنوظ) حود را املامت مىکنند ۰ ۲ :01.۰ پل[ مسکنند 1 ۰۰ 0۲۰ أل | .14 کشد ار ۰ دهر .12 آن 00۰ 1 ۵ شود 19 0 بر .13 طرنقت .11 میکنند ملامت مبکنند خود را ا.16 .90 او را بر 71 هر کس را ۲ :9 و او .24 کشد ۱۸ کند 8 وی 92 حنان ِ

و 06۰ 1 و حود را سالسته (بدان .100 1( داند 7 رو ۰

1 8.

1 1. ۰

1 1. ۰

۲۰,

۸ 1. ۰

۰ 1 .1 د[

۰ .که 1[ ۳

۱۵ ۲ 5.

نت , ۷ نت

يك بود خلق نسندیدند" و ی ت‌شاو" اکرجه بسیار بود ابشان" از "حول و" فوت خود ندیدند" و مر خودرا نسندیدند" تا از ععب مصفوظ بودند پس آنك پسندیدة حق بود خلق ورا" نسندند" و آنك کریدة تن خود بد حق ورا نگزیند چنانك ییا خلق تیور

و ملاکه ۳ نسندیدنر" و وی حود را | سندیر؟ جون رده فشیو. اسان " مر ورا لعنت بار آورد و آدم‌را هرز سندیدند و کفتند الععل فها من یفند فیها و یسفل الدماء" و وی خودرا سند ند کی رننا ظلینا با لیا انشا از کی پسندیدة حق بود نع کف فنسی

اه ‏ وهیما - ای وا وی یا افیییار د تا خلق عالم بدانند کی مقبول ما ور خلق باشد ومقبول خلت "تور ما رم ملامت خی عیام دوتتان منت رامع اندرای: انار فولسته مشرب اولیا" وی کي آن علامت فرست و همچنانل همه خلق ِِ‏ خرم باشند ایشان"" ر برد خلق خرم باشند و اندر اخبار سید مختار آمده است علیه السلام و از جبرئیل عم عم از خدای عز و جل کفت اولیائی لعت قبائی لا بعرفهم غیری الا اولیثی" اما ملامت بر سه وجهست " یکی راست رفتن و دیکر فصد کردن و سدیکر" تلد کون صورت ملامت راست رفتن آن بود کی یکی کار حود مکند و می 3 و معاملت مراعات مکند حلق اورا اندران ملامت میکنند و این راه خلق باشد اندر وی و وی از جمله ۰ : تعاهدت انشان ۲ عاهدات اشان بل . نو پسندد 1 نه پستددد بلزظ ۰ بل نسشدندند و او را 7 له پندند 1 : ند ۸ : احوال ظ » آنرا پسشدید فول کردند ۱۶ بر پسندیدند اظ ود ها ناه از ویرا ل .10 و و 22 6 7 07۳8 ۱ 28 2 0720 و1 آلس‌ان بر .۱۶ حلق و بر 8 :9 پسدی ار پسند ۲ ناپسندی نا وی ظ 114 تسه ,20 موون

3 سو .۸06 1 .2 علامت ‏ .:: علامث ۸06 1 حدای .1و ۳ بِ و وی ۲

2 دین ظ : و .206 بللثا 30 سیوم ۲ دیگر انا » وجه باشد ۰« فصل .7۵6 معاملات و معاملات ,| ۵۲ .5۵ پرورد

ذارغ و صورت ملامت فصد کردن آن بود کی یگی‌را جاه بسیار از خلت پدا آید و اندر میانةٌ ايثان نشانه کدد و دلش بعاه ميل کند و طعش. اندر ایشان آویزد" خواهد تا دل خودرا ازیشان فارغ کند و بعق مشغول کرد" قا ی ای ری وا هد خرن وا خر زر ندارد و خلق از وی نفرت ارند و ابن راه او بود در حلق و حلق 3 وی فارغ و صورت ملامت تولد کردن ان بود کی بکی‌را کفر و ضلالت طبیعی کریبان‌کر شود" تا شرلد شریعت و متابهت آن بکوید و کوید" این" ملامتیست" کی من میکنم " و اين راه او بود" اندرو" اما آنكك طریتق وی راست رفتن دود" و یدق نفاق و دست بداشتن" ریا وبا از ملامت خلق بالك نباشد و اندر هیده احوال بر سر رس خود باشد" دهر نام 1 حواندش وبا" بی باشر؛ و اندر" حکابات ِ بافتم ۳1 ِ ابو طاهر حرمی رصی [ ی روزی بر خری" نشته بود" و مریدی آزان وی عنان خر وی کرفته بود اندر زار همی رفت" یکی آواز داد که اين بیر" زندیق آمد آن مرید چون آن سن شنید از غیرت ارادت خود فصد" رجم آن مرد کرد و اهمل بازار نیز" جیله شوریدند " شخ کفت مر مربدرا" اک خاموش باشی من ترا چیای آموزم کی ازین من باز رهی مرید خاموش نود" چون بخانقاه" خود باز" رفتند اين مریدرا کفت. آن صندوق بار چون" نیاو رد" درزها" نامو" بردن کفت و پیش وی افکند" کفت نگاه کن از "هید کنی" بین نامهاست کی فرستاده اند یکی مضاطبةٌ شیخ امام" کرده‌ست و یکی سیخ زکی" و یکی شین انشان ۰ از ۶۰ شرع را آعدران 1 ۵ هه و206 5 و 206 2 میان

و ی ۲ ی ۲ ۰ ۳ .13 که ۰ .12 ویسان کرد 11۰ آن 1 ازان .10 از .۸06 [ .9 اندر .8

.18 اسدر وی و17 بودی ظ .16 میحگ.ویم بر ۱ طربق ال 94 ا۵ 1 2 همه .206 22 و .06 .21 از 0 .20 باورزیدن .19 اندر دین 1900 99 .0۲ ود و اندر نازارهفی رفت ۰ و حر ا 96 حکابات ۰ 1 .95 0 تعانگاه تا زد شد و34 ۵ 206 3 بر شور ندند ۵ له 3 05 بر .30 طولم نهاد و .4۱ نام طٌ .4 ودران صندوق نامها نود ۰ ۳ .39 .01۰ .38 کر ۰ .37 .0۲ ط

۰ ال .44 الاسلام حطاب 43 هر کی 1 هر یی آن .42

۰ .له 1

۸ 1. ۰

۰ و3

1 5. ۰

۰ .8 بر

۸ 8. ۰

ی زاهد" و یکی شیخ الریین" و مانند این" این" هیه القایست نه اسم و من" این 20۷ هر کن* بر جسب اعتقاد خود "سن کفته اند و" مرا لقبی نهاده اند اکر آن چا بچاره نیز بر حسب عقبدت" خود نی کفت و مرا لقبی نهاد" اين هیه خصومت چا انکیعتی و" اما آنكك طریقش" قصد باشد اندر ملامت و نرلد جاه و ریاست" و دست آبداشتن مشغولی خلق" چنان بود کی روایت "آرند از" امیر المژمنین عثمان" رضی الله عنه کی" روزی از خرماستانی ازان" خود می آمد اندر حال خلافت" حزمةً هیزم بر سر.کرفته" و وی چهارصد غلام داشت کفتند با امیر البومنین" چه حالنست" کفت اربد آن اجرب نفی

مرا غلامان هستند که ت_ ۳" ۳۳۳ نفس خودرا تعربه کنم تا جاه خلق اه کار ار درد این حکایت صرتع ات ۷۳ ماامت او ۳ معنی حکایت" است" از امام" ابو حنیفه رضی الله عنه" آنها که ذکر وی آید بباید طلیید اندرین حعتاب و نیز از ابو بزیرگ می آیرث ری الله عنه ۳3 0 حعاز می و اندر دائ در افتاد کی بایزید" آمد مردمان شهر جمله "پیش وی" باز رفتند و" باکرام وبرا شهر "در آوردند چون" ببراعات ایثان مشغول" شد" از حتی باز ماند و پراکنده کشت چون ببازار در" آمد فرصی از آستین رون کرفت و خوردن کرفت جیله از وی بر کشتند و ویرا تنها بکذاشتند" و این اندر ماه

1 1 4 و رمصان نود نا مربدی که با وی دود آمر مربد را" ندیدی و نك

ابن ۰ .01 .7 9 ۰ نو .۸06 ال .5 02۰ پل .3 آبن ۰ للم 9 .0۵8 13 .1 ۵ ] ۳ ۰ ا وی ث ۳ داستن از ر باست ۳۹ مثغولی حلق .13 طردفتش ظ و۱ 00 ۱ نو .۸06 ۰ اعتقاد نهاده ۰ و .806 .۱9 حرماستان ۰ .01 1 ۰ دن عفان ۰ .16 کرده اند که .15

۰ سم کار .20 اور .29 و لکن ممحعواهم له من .21 مسکنند ۱ .9۹ تض ای .29 ابن ۰ .21 .93 نظامی ۰ با .32 و ۸06 .21 اعظم ۰ .30 آرند 29 حکانی 1 .9۸ ندارد .97 اندر .40 .39 نوی .3۹ ایو ید ۲ ۳ ری ۰ .3 آمدم ۵ .33 سفر .106 .34 آرند 4 ید ر آورد .4 اند ر .3 و وه دل ۰ 11 ( .00 ظ) آرند و (.۲* 9( وی ,0 ۱ وه ک ۰ 1 .48 ولر و او مسافر با 1 40 کذاشتند

یت متله از شریعت کار نستم" همه خلق مرا رد" ردند و من کی علی بن عشمان الملایی ام وفقتی الله می کویم کی اندران زمانه" "مر ملامت‌را" فعلی می باست مبتتکر و پدید آمدن" بچیزی لاف" عادت اکنون اکر کی خواهد وه مار کر و ی پا ها ار فا ی ان برز" هید خلق کار ورا" منافق و مرائی خوانند اما آنكك طربقس" تلد بود" بات تست چزی پودست کب و کوید که" طریق ملامت می برزم" آن ضلالتی" واخج بود" و آفتی" هرن هوسی" صادق چناناد اندرین زمانه سیار" هستند مقصود بت از رد خلق ِ ابثانست" ازاچ ضصت بایدر کو کت ی مقمول باشد تا فصد رد ابشان 3 و بفعلن پدیدار 1 که انشان 3 فول ناکرده را ۳ دک ۰ بهانه باشد و " وقی مر با ی ۳ ۳ مبطل کت افناد روزی وی بصاملتی خراب" پدید" آمد و عذر آن" ملامت آورد یکی مر ورا" کفت" اين هیچیز" نیست ویرا دیدم کی نفبی " بر آورد کفتم ای هکذا" اکرمی طریق" معاملت کنو" و اندرین درستی" ان انم بان ور سل را اگم هه و هن وی تا از انز بآ مت سای نیش مج ان فصن نو بدعوت" مانشده‌تر از ملامست و هر که خلق‌را دعوت کند بامری کند" از حق" مر آنرا برهانی باید و بیهان آن حفظ سنت بود چون از تو ترك فریضّه ظاهر می بینم و تو خلق را" دعوت میکنی این کار از دا اسلام بیرون" باشر فصل بدانك مذهب ملامت را اندرس طریقت آن سیخ زمانه * رو .106 7.۱ برخلاف آمدند نذا : ملامت را » .1 < آزاد ان« ستم .13 طریقتشس ۱:1 ,8 مر ترا بر تمامی تورز ۱0 و .206 .9 تم نطوع 1 .206 سباری .0 هوس جر آفت باشد .:: صلالت وم آين .106 .ید باشد مصنف کوید که اورا ۰ ۰۰ ایشان دود .106 ,) ۵۶ که مقصودشان .9 هیچ بچبزی ۰ که ۰ 30 مر آورا *: معنی .۸06 زاين 1 *: پدیدار .۶7 خراق 1 .0 بدعوی 3.۱1 و .706 1.1 دوستی .9 ملامت میکنی .:: دعوی : هذا:: نفس 3 .59 می .206 بدآن .206 .4۱ و ,206 ۱ظ .4۵ تاه 131 .39

۰ 1 .1 بر ۵

1. 0 ۱۰

0 رال ۳

1 1. ۰

.1 ار ۱۵

خود ابو حمدون تصار" نشر کزدست و" وبرا اندر حقيقت ملامت لطایف بسیارست و ار مق وخ اللواعله مس اند کفت الادیم رت البلامه سلامی دیش بداشتن" سلامت بود و چون کی فصدا بترك" سلامت خود بکوید و مر بلاهارا فان ید رالات ات ملد ترا کوش امد کفت لا و طلب مل‌را" تا برد خلق از خلق نومید کردد و طبعش الفت خود ازیشان بکلد هر چند ازیثان کستدتر بود بعق بیوسته تر" بود پس چم روی هید خلق عالم بدان بود و آن سلامتست" مر اهنل ملامت‌را پشت بدان بود " تا همیثان" خلاف هبوم بود و همت‌شان خلاف هیم اندر اوصاف خود وجدائی باشند" چناند احمد بن فانلك روایت کرد" از حسین" منصور کی اورا ره کر افو ال ای ات و ند الله ید اتعازمتی سفت اف اش اف ام دیا است مات ,اما طرش بکویم رجا" البرجة و حوف التدربة نرس قدریان و رجای »رجیان صفت ملامتی بود و" اندر نحت این" رمزیست بدانك #بچ چیز این طبع از درکاه خداوند تعالی نفورتر ازان نکردد کی بعاه خلق و آدمی‌را آن" مقدار پینده" باشد که کی " کوید نیکو مردیست واورا بستاید" وی جان و دل بدو دق ای از یف ای مانه سس ان ماه سار یف خطر دور باشد و اندرین کوششن مر طالب‌را دو خطر باشد" یکی خوف حعات خلتق و دیلر بح فعلی که حلق بدان" فعل وی برو" بزوکار کردند و زبان ملامت بدو دراز کنند ۵« روی آنك با جاه ایشان بارامد و نه بولگ" آنك

1 ترلد ۰ فصلد ۲ .5 از ( می آرند که ,۵۱ 1 .2 «صاری ل ذصار ! 1 13 باشد ارت الم 1۱۰ لموسد: بل .۱۵ مال را حال 1:1 .+ راحتهای حود .18 وجدان اللدات 7 دن ۰ .16 آرد .15 باشر 1۱۱ بر ۸01 | هم سان در بثا همتشان ۸ معی .94 الر] .93 مخلق است .22 .0۰۷ .9۱ ؟ .100 وی .19 هم انشانرا ۰ ال .30 بران ۰ پش آید ط وب ستود .27 پر ۱۱۲ ۵ه بدان .25

تركك بر مرك .: ملامت خود

نت یثانرا ببلامت خود بز‌کار کند پس ملامتیرا باید کی تخست خحصومت دئیائی ی از خلق منقطع کند" بدایچ ویر" کویند و" مر نحات دل‌را فعلی کند و کر ری فد بات تا تن 3 خوفش" اندر معاملت" چون خوف قدربان داشد" و رجاش" اندر معاملت ملامت‌کنندگان ی مرجان باشد" و اندر حقیقت درستی هیچیز خوشتر از ملامت نیست مازانك" مللمت ۳ ند ال کی آير ماستت.و دوست را جز در سر کوی دوست کذر تباشد و اغیاررا بر بر دل دوست کت نباشد ان الملامغ روضة العاشقین و نزهة ات و الیربدین و محصوصند این طافه از ثقلین باختبار کردن مللمت ثن از برای سلامت دل و هچ کس را از خلایق از مقربان" و کرویان و روحالبان تا اش رخ ودهایت رو از ام تین بر ان عادو تهاویی اعان خی کر بوده اند این مرتند ده " بعز کروه هی را آزین امت 3 سالکان طربق انقطاع دلند" اما ردیل من طلب ملامت عبن ربا نود و ربا عین تفای" ازایچ مرائی" داش و ی شا ول کر متصلاین کلف راهی رود که خلق ورا" رد کنر" و هر دو کروه اندر خلق مانده اند و از ایشان برون کذر ندارند؟" تا ,یکی بدین معاملت توروان. آمده است و ب؟ و بدان معاملت و درویش را 7 حدیث حق" بر دل نگذرد و چون از خلق دل کسته بود آزین هر دو مععی تارغ بود " و همچیز پای‌ند وی نیاید" وقتی مرا با یکی | ملامتبان ما ورا* اللهر صصت اناد" جون منسط شدم اندر صعبت و /

حقش ال .8 اور ,7۰ ۵۲ .6 داشد ۰ .5 اندر .4 0۱۰ بالر .3 او را .2 و .206

۰ ال .15 سرود بل .14 ازاعيه دود .12 رجاش .11 نود ۰ معاملات 1 نمود هب ! نمود .10 ار طالبان حق »: دست ۱ روحانبان را 5۲۱ حق کنتر اور برأهی .93 شلف ۰ 22 نود ۰ 1 .2 دل باشند (باشد ۲) .9۵

33۰ ناشد .33 و حود .30 پدیر « کردند ار کذ کذرند » « کنند آو 7 و .10 .34 و .06 ظ

۲ 1. ۰

۱۱

۰ .زر ۸

۵ .18 .2 ظ[

۰ و1 1

.1 از

۰ و (1 ۰ .8 زر

۰ با

را اخی مرادت اندرین افعال شوریده چه چیزست" کفت سپری خلق اندر خود کفتم اين خلق بسارند و تو عمر و روزکار و مکانت ن لیایی نا خلایق را اندر" خود سبری کنی همی حود را ی

متفوال از رهی و کروهی بوند" کی تخل مثغول بوند" پندارند که خلق نس بدیشان مشغولند ی ترا می لمیند نو حود را ی 9 آفت روزکار و از دیدة تست" ترا با غیر چه کار کی‌را که شفا از لحتما" باید طلید او" از تناول طلبد" از مردمان نباشد و باز کروهی مر" ریاضت " نفس‌را ملامتو" کنند تا بخواری خلق نفس‌شان ادب کرد و داد خود از وی ییایند کی خوئتر وقتی مر ایشانرا آن ود کی قس خودرا انندر" بلا و خواری یایند" و" از خواجه" ابرهیم ادهنم رح روایت" آرند که یکی 9 تست هرکر خود را دمراد خود رده آدیدی کفتا" للی دو با

دیدهام" تکنار در ام جامة" خلق داشتم و موی دراز کشته" و بر حالو" بودم" ۳ کثبی" بر من فسوس و خنده‌سای می 0 و ای کف نا آن آن فوم"

مرو بود که هر زمان بیامدی و موی" موی تا را ِ ی

3 ۱ 9 0 نشته بودم و کس اندران جا را داش ۳

اند با و 39 و " : 1 2 7 ۱ ۲ ِا حود شاد همی دودمی تا روزی ۱ ۳ نان سید ۳ دای لود + 2 49 : : ۲ 7 93 ک روری ان ره بر حاست و لور من دول ارداحتی ۲ دبار را ۰ 4 یا تب َ نارای عصم بره" " فراز رسیدم و سر‌مهاء زمستان مب غلبه کرده لود ۳ مرفعط دور تاشندر .7 مشخول در[ .نا 3 حال .۸00 .1 حلق را کفتا 1 : اد 1 1 :: و داشد 8 جون 06 اه با 00 10 تودند آ ۶ ا حلق ([و .206 بان) رآ ] مارفت 0 ,19 بفس ۰ 1:1 .18 برأی 1 او ۰ .16 اورا .15 احتمام دیده کفت .9 او را حگایت و مج یه اب و آن ۰ 1 .90 احتیار :3 محلم و3۵ 0 و ح و م۵ 30 ۵ ود حاأ 9 ,0۲ ,۵7 ۰ از .9 ف‌ رن ی ۶ ۰ .01 [ .39 سی [, سو ول "1 39 سر .106 7 ما .36 هی .3 حمله ۰ 6 .34 دود ۵ ام بلط برهی ظ .45 آن ۰ را اران1 یا رأن ۳01۰ 4 کرده 1 کرد 1 49 ,0۲ ٩۵.‏ .0۲ .4۱ شنت .206

وا زر کر دور ۲ ۳ رسیم" مر اند اعا نگذاشتند و دک میعر و سدیکر *حچنان عاجز آمدم" و سرما بر نن من فوت کفت با تون کرسانه اندر آمدم و دامن خود بدان ۷ اندر تنم دود آن / من بر آمد " جامه و رويم سیاه شد آنشب" بیراد خود رسیده بودم" و مرا کی علی بن عثبان العلابی ام وفقنی الله وقتی" وافعةٌ افتاد و" سار حاهدت کردم امید آنرا که واقعه حل شوده‌نشد" وقتی پش ازان مرا ازان جنس وافعنٌ افناده بود یکور" شیخ با" بزید رحمة الله علیه مصاور نشته" بودم تا حسل شد*" ابن بار یز فصد آنعا کردم و سه ماه بر سر تربت وی" محاور" بودم" ب‌ روز سه عسل مىگرد ۱ امد کشت ان اه افص نشد بر خاستم و فصد" حراسا ن کردم اندر نی بدیهی 1 انفاهی شرد و اع ۱ صصووه وشن مهو ی ۳ و آلت اهل رسم با من هیچ" نبود بعز بع عصا و رکورٌ شم آن" - کت اعت/ صو تن حقیر نمودم و کس مرا ندانست ایشان بعکم ۳ میگفتند با یکدیکر کی اين از ماو ات کی ار ایام میم از فد ازاست نماد ا ون او شش هرا ی پا ندید و اود‌تواهی تشرد بو

مرا بر زمینی خشلل آینشاندند و نانی" سبز کشنه پیش من نهادند و بسن بوی اباهائی کی ابشان می خوردند می رسد" و با من بطنز" سنان می کفتند 1 ز بام الا" چون از طعام تارغ شدند خریزه *:عور دند و پوست" و ی بر یکی ودنگری (.:* ظ و بدیکری) و سه دیگر و .206 .3 امتعر ذ شده نود .1

۱ تاباتون ظ تا تون ۲ تا نتواندر, » دل : شدم ۰ .0 (سد‌دیکری 1)

بروضد از 18۰ و .106 14۰ ,01 13 ,13 اران ۰ 7 .19 سر .۸06 ۰ و ۰ .10 برتن بل 1 در .22.07 تا حل (شود .206 1)نشد و .91 ده ,706 20 او شود .1۶ ده 17 آتو .16

.91 فراز ۰ .96 سبی یش ار سمی شش ۲ سم بکیش 1 ۰ سفر .106 .2۸ .05

تشاندنر .07 .91 دودند 1 .50 که انشا ن کفتند که ۰ 99 آين ۲ 98 حیز.206

0 بان .9 از من بر شدند 1 نام .93 و آن ۰ .39 .38 نطره ب نطر ن .31 میکشیدم ( میکشيدیم ۲)

1 1 ۰

1 1. ۰

08۰ .2 ظ

۸ 2. ۰ ۲ 5. ۰

1 ۲. ۰

مت با ۷ ات می انداخت" بر وجه طبت حال خود و استغفاف ایشا ن دل فرو می حوردم و" ميکفتم بار خدایا اکر نه آستی که جامةٌ دوستان تو دارند و الا من ازیثان این تکشی" هر چد که آن طعن ابشان بر من زنادت مشد "دل من اندران خوشتر همیکشت نا بکشیدن ۲ ان بار " وافعة من" حل شد و اندر وقت بدانستم 1 مشایخ رحمهم الله جهال را از برای چه اندر مبان خود راه داده اند و بار ايثان از برلی چه میکشند اینست احکام ملامت بتیامی "با تعقیق آن 1 پیدا کردم 3 ال الوقیق طرفی یاد کنیم از احوال اي ابشان" از صعابه ک 0 اندر معاملت*" خدوه "ایثانند و" انفاس و قواد. ایثان اد" اندر احوال ازپس انیا از سابقان اولین از مهاجر و انصار رضوان اه علیهم نا تاکیدی بود مر اثبات مراد ترا انشاء الله عز و جل" تعالی آمنهم شبح الاسلام و بعد از انیا بهترین انام کی" "حخلیفةٌ پیغمبر بود امام و سد اهل محرید و " پیشوای" "اریاب تفرید و از آفات" نفسانی" بعید" ابو بکر ين" عبد الله بن عشان الدنی ری اللوغنه کی وبا زامات سشهوست و ات وتیل طاهر انیور معاملات" و حقایق و اندر باب تصوف طرفی از روزکار وی کفته شده است و مثاییخ ویرا مقدم ارباب "مشاهدت داشته اند مر فلت حکایت و روایتش‌را و عیانص اللو غی‌هقدم یاب صاهدت ‏ سرصلانی, و معاناش ۱

.6 دلم 13 5 تکشیدمی وه من و من بدل توجه‌ظ ۶ می انداح‌تد 2 و ۰ ,11 ,۵1۲ .10 ۵۱۲ پآ .9 هعقیی دمن بء بر من 11 آن ۰ 1 .07 دز ذکر آمبر .06 .1 .0 :: ایشان اندر ۰ معاملات و 14 دوده اند ور ۵۲ از م8 ط8ز ۱ 220۱۵9 لا هانر6مده[] المومنین دو نکر صددق ۷[ ۳ موم ۱18061018۶ اه ۵0۱6۵۲۱0۵ ۵۱ ۲ از حبر ۸ .19 ۵۲.۰ ام .18 ,291010808 06۵ ۳۱۸6۲۰ 0 و ممهم 8 111101۲۱ "1 انسانی 0 ار 24 لا از شاهنشاه انا و اه 9 له و و۵ 2 بلاق با الانام نهر ,30 01۰ بلم .89 و .۸06 .28 .0۲ .27 امیر المومنین ۰ .90

ست ۱۷/6 ند

اندر اخبار صعاح مسطورست و اندر میان ال علم مشهور کی جون وی بشب نباز کردی فرآن نرم خواندی و چون عمر نماز کردی بلند خواندی رسول عم زژ ابو بکر سید" که چرا نیم خوانی کفت اسیح من أناح ازج میدان که از من عایب نیست و ننزديل سیح وی نوم" و بلند خواندن یکسانست" و وم کفت اوفظ الوسان" و اطرد الثیطان این نشان از معاهدت داد و آن ۳ ز مشاهدت و مقام گعاهدت اندر جنب مقام مثاهدت حون

قطرةً بود اندر بعری و ازان بود کی پیغسبر کفت عم و هل انت لا حستة من حسنات ابی بکرپس چون وی" حسنهٌ بود از حسنات ابی " بکر کی عز اسلام بدو بود نظر کن تا عالمیان چکونه باشند از وی می آید" که کفت دارنا فانية و احوالتا عاربة و انفاسنا معدودة و کسلنا موجود سرای ما کذرنده‌ست اصوالها ‏ اسفرر عا تین ها ها نعیار و ی ما طاهر تن عمارت سرای فانی از جهل باشد و اعتماد بر حال عاریتی از لله و دل" ابر انغاس" معدود نهادن از غفلت و کاهلی را دین خواندن از غین کی آنچ"

عاریت بود باز خواهند و آچ کذرنده بود نباند" و الچ اندر" عدد آیر" برسد و کاهلی‌را خود دارو بست نشانی" داد مارا ری 1 عنه کی دنیا و دنیائی را" چندین" خطر نیست کی "خاطررا بدان" مشغول باید کردانید کی هر کاه کی بفان ی" مشغول شوی از بافی معصوت کردی چون نفس و دنیا ماب طالب آمد از حق دوستان وی" از اعراض کزدند و چون دانستند ی عاریت است" عاریت آزان "دکر کس" برد" تص از مللك کسان کونه کردند و هم از وی می آید" که کفت اندر مناجانش رضی الله عنه له اسط لی

هر دو دکست ‏ ۰ خواندن .۸0 .: اناجبه .4 پرسد .3 1 اندر وی .14 ۰‏ قد آرند د؛ ابو .۱1 عمر .10 ۰ ٩.‏ نشان .100 و | ی النانم 0 .7 آخر ۰ .90 در .19 ی .18 از ۰ 1 .17 انفاس 1 .16 دل ر 18۰ لود .20 خاطر بدیشان .۰۶ جندان دین‌رال ۰« دین نا ۶ نشان 91 ارند ,2 دست 706۰ 131 .31 کسان ۰ و 06۰ بل ,99 او ۶ لبق تعالی

۳۰

4. ۰

1 ٩. ۰

۸ 1. ۰

3 بل

۲ 1. ۰

1 1. ۰

1 5. ۰.

تِ ۰ پم سح الا و زهدنی" فها تفت کفت دنیا بر من" فراخ کردان" آنکاه" مرا از آفت آن نگاه دار و اندر آعت این" رمزست لحی خست دیا بده تا شکر 1 ۰ 51 ی 1 ۳ ا هب 0 آن بکنم ایگاه توفبق آن ده با ۳ رای نوات ازان سدارم و روی آزان بکردانم تا هم درجة شکر و انفاق بافته ناش و هم مقام صبر وتا اندر فقر مصطر

هت کی نباسم ۳ فقر مرا باختیار باشد و اين ردست بران پیر مصاملت کی کفت آنك

فقرش باضطرار نود تمامتر ازان نود" کی باختار" کی اکر باضطرار نود او صنعت فقر نود و" اک باختنا ۱ و و وا میت مهن منقطح لود ده اران رود" کی شکلف حود را درجی سازد کوتم" صنعت 2٩‏ ر ظاهرتر آناه نود و انفرعال عا ارادت ان ادلی یو سود شدای

۰ ۰ "1 ۷ : ۲( ۰ ۱ ۵ 1 1 ۳ رس 2 فص که و وا شوت : انم و دریت وان اند ور ان دشاسش: نر

8 اه ی جر 1 ۱ ۰ ۰ 9 . ۱ آنكل در" حال فقر خواست غنا بر دلش مستولی شود و چندان فصل کند

۰ 20 ۳ " ۱ پوهی ۱ ان ۳1 اور از برای درم کانه بدرکاه ظلمه و سلاطین باند سرد صعت فهر آن نهنر" ۳ از عنا بفقر افتد نه آنك اندر فقر طلب رناست کند و صدیق اکبر رضی الله عنه مقدم هیه خلایقست از پس انییا و روا نباشد کی کس" قدم

ی ۳ زا 04 ی ی ی ون ۰ 2 ۰ 8 .1 ۱1۵ پش وی هد مقدم کردانید فقر باختبار را بر فقر باضطرار و جمله مشامح

۲ 1. ۰

۰۳ 96 28 3 كثٍِ 9 30 ۳ معصوت.. ‏ بدرلن اند ا آن تكك پر کی باد کردیم مت و مقالتش را و رد

در وی تیا وردیم" آنگاه موکد ری ار 3 ۳ او دلیل واصع کرد و رهری از وی روادت کرد ک ی ورن ویر بعلافت سعت کردند دی ری ال عنه پر منبر شد و خطبه کرد و اندر میان خطبه کفت و الله ما کنت حریصا

۰ ۵ معنی ۰ نا نع کفت 6مد ۵ ند ومد ۲ ۶ ماع عنها .کم چ . 6 زکويم 1 .14 .01 ,13 ,01 1 2 وی ۰ .1 ۱ .10 نود ۰ 9 .01 .8 هم آلر .7 انب ظ ۰« حال .06و ون اندر ود ستاند .:: .0 ۸ عمل 6 فقر .15 ک 171 و ظ .206 .یو اندر ۰ ,93 9 نود .91 حانه و 1 حخانه و مقالانش را ا. و206 مذهت 204 زبرین ۲۲ .9 ِِ .20 کرداند کر وی مسکند "1 .34 بقول ۰ .39 # ۳ د .32 وردیم و ۰ .01 پلم1 .80

می آرد با

علی الامارة بوبا و لا للة قط و لا کنت فیها راغبا و لا سالتها لد قط فی سر

ای وتا ی شاه ماع بفدای کی ی سره بیس و نبودم و هرکر روزی و شی ارادت ‏ آن بر دم کذر نکرد و مرا بدان رغبت نبود و از خدای تعالی در مخواستم رن علائیه مرا" اندران راحت نیست" و چون نده‌را خدای 9 جل بکبال صدق برساند و جمل تمکین مکرم کوداند" منتظر وار د هفق باشد تا بر چد" صفت آدد وی بران می کذرد" اکر فرمان آید فقیر باشد و اکر فرمان باشد امپرباشد اندرین تصرف و اختیار نکند چانلك صدیق رضی الله عنه اندر ابتدا کرد" و اندران نیز بعز تسلیم نبرزد" چنانك وی اندر اتها پس اقتداء اين طایفه بتحرید و تمکین و حرص بر 7 و تسنی یلك رباست بدوست از بعد آنلل امام دین هید مسلمانی" وت عام و و امام اهل این طریقت ویست خاص رضی االه عنه و" منهم سرهنكك اهل ایبان و صعلولد اهل اجان امام اهل تهقیق" اندر بر عبت غریق" ابو حفص عمر بن اعطات ری الله عنه ک لی ویر کرامات مشهورست و فراسات مذکور و خصوص ۱ اطایفت" اند ری ار اندرین ی کا فال عم تن پنطق علی لسان" عبر ح حق بر زبان عمر سغن وید و 3" عم ند کار ی اللمم معدئون فان يكك" فی امتو" فعبر اندر "امتان

2 دئان تودنتد و ار تن امت اس یش نید توت درین*"

ی ۰ ی ۸ 3 م - ۰ 94 3 وی می آبد" کی کفت العزلفراحة من خلطاء السوء عزلت راحت بود از

هینشینان بد و عزلت بر دو کونه بود" یکی اعراض از خلت و دیکر انقطاع ازیثا

۰ 00۰ ,8 صفت منکردد وجه بل کند و .5 فقر با .4 اندر ۵0 ظ و ۵9 .1

الط .14 امبر المومتین ۰ بل 13۰ و .7100 ۰ .01۲ پل .11 مسلمانان "1 10۰ اورزد 1 نورزدد ظ ,20 مهم ۰ 3 .19 ممهم ۰ 1 ,13 اللسان بر .17 دفابق ی ۰ 1 .15 دود .106 دردن بر .93 اندرین .93 آن 10۰ :نماسد ۳ ساشد ۱ .21 زمان پشن 1 زمان پش

باشد « . ارند نوان 1 وان .2 بش آزدن 1 دردن 81

0

و ۲

13 8. ۰

۸ 8. ۰ 1 ۸. ۰

۲ 5. ۰

11 3.

1 3 0

۸ 1. 84

۲ 1. 0

۱۵

۳۰

ی ۳۳ و اعراض از خلق" کزیدن جلی غالی بود و نبرا کودن از صصبت اجناس بظاهر و آرامیدن تخود" برویت عیوب اعبال خود و خلاص جستن خودرا از محالطت مردمان و ايمن کردانیدن خلق‌را از بدی" خود اما انقطاع از خلق بدل بود و صفت دلرا بظاهر" هیچ تعلق نباشد چون کبی بدل" منقطع بود از خلق و عصت الشان وبرا هچ خبر نباشد از مخلوقات کی اندیثةٌ آن بر داش مستولی کردد آنکاه ابن کس اکرچه در مبان خلق بود" از خلتق وحید بود و هیتشس ازیشان فرید بود" و اين مقامی پس عالی و بعید بود و راست انش تین توف وین الله اه و از استعرلی نها داد رو وی تظاهر اندر میان ولبت امارت" و خسلافت نود و اين دلیل واصع است کی اهدل باطن اکرچه .بظاهر با خلق آمبخته باشند" دلثان بعق آویخه باشد و اندر" جلاً حال" بدو راجع پاشند" و آن مقدار بت کی با خلتی کنند از حق لا شند و از حق تعالی بدان صبت با" خلق نکردند" کی هرکز دنیا مر فوات ه زا یا تیهوی رال ان مها ی نان خر کتسضن له عنه دار است علی البلوی بلا بلوی مصال یعنی" سرائی که اساس آن بر بلا و بلیت" بود محال باشد کی هرکز از بلا خالی بود و عمر رضی الله عنه از خواص اهل و" اصصاب رسول عم بود و آندر حضرت حق تعالی بهید افعال" مقبول بود نا حدی کی جرئیل عم اندر ابتداء عهد اسلام عبر بیامد و رسولر! کفت با حید قد استیشر اهل ااسیا* الیوم باسلام عبر پس اقتداء این طایفه بلس مرفعه و صلایت"* دین بدوست از بعد آنكل وی عیله" انواع مر" "خلق عالمرا" امامست رضی الله عنه و منهم و نیز کوهر" کچ حیا و اعبد

» باشد : آندر : بیدل ۲ .: با ظاهر بر .: با خود و آن .206 ظ .1

.14 احوال 8 در .19 ناسر 1 .11 حلق بامارت .10 مقام 1 .07 ظ .: باشد دتساهمر ‏ وه از وا تج ود وه 1 ۱7 شکرند 1 نگرند آظ .18 .0۲ .15 اد همه .206 الط .96 اندر هیده اندر ۰ 29 همه آفعالش 22 .0۲ .2۱ نلوی .20

۰ .97 حلق را .96

ست وان امل صفا و درکاه رضا" و ول 3 متیکن بر طریق" مصطه اما ی ابو غیرو" عثمان نن عفان رضی الله عنم ک وبا فضایل" خوبداست و مناقب ظاهر اندر ی الا بن رباج و ابو فتادة ری 1 عنهیا روایت آرند گ رور عصرت الدار ما بتزدیل عتمان ۳ ری 1 عنه چون غوغا بر درکاه وی "جع شدند" غلامان وی سلاح بر داشتند عثمان " کفت هر که سلاگ بر نکیرد از مال من آزادست و ما از ترس خود بیرون آمديم حسن بن ۳۳ مارا در راه پیش "آسد با وی باز کشتیم و نزدیی"" عمان اندر آمدیم وا ری ال عنه د کار 0 و چون حسن اندر آمد" سلام کفت و ویرا بران لت نعزیت کرد و کفت با امیر الّینین من بی فرمان نو با" مسلمانان شمشیر نتوانم کشید و تو امام تومی مرا فرمان ده نا بللی این قوم مت عشان کفت ویرا با این ای ارجج و" اجلس فی بت ی با بو الله دامره فلا حاجهة لا ی اهرای" الدماء ای برادرزاده" باز کرد و اندر خانةٌ خود بنشین تا فرمان خداوند و تقدیر وی" چه باشد کی مارا بجغون ریختن مسلمانان حاجت ثیست و این علامت تسلیم است اندر حال ورود بلا اندر درجةٌ خلت چنانك نمرود آتشس بر افروخت و ابرهیم را عم اندر پل معنیق نهاد جبرئیل عم آمده و کفت هل لك من حاجة کفت اما اليك فلا و هیچ حاجت ندارم" کفت پس از خدای خواه کفت خسی مین بعال" مرا آن س کی او متداند کی بین چه میرسد و او ین داناتر از من آیین او داند" کی" صلاح من در" چه چیزست پس عثمان" با" خلیل" و" غوغا ای آتش و حسن

.6 عمر 1 .8 معلی طریق .3 رن 1 .3 ند رکاه پآ .9 حصرت ۰ .1

ظط .یر حصرت ۰ ۳ ,11 .01۲ 1 .10 شد عوعای 1 .9 فواند .: دود .10۵

و .7100 .15 مشود دن علو ۰ .13 کم که ۳ بدائیم که 1 با بدانیم کو ۰ 23 .0۲ 1[ من ۰ .91 احراق ثا ۰ .۵۱1 أم .18 حقی ۰ در ۰ .0 [ در .204 ۲ .:: است مىداند ۰ سوال .202 9 و 206 ۵ ند عن ۸ب جرشل لود اندر متعنیق ,6 32 ۵0۰ زر .31 ایعای ۱ ایعا ۳ ۸06۰ .30 اند .9« دل من جدو

اجتیاع ۰ .33

۵ 2 .5 ظ1 .408 .5 1 ۰ .1 1[ .2069 ۸ ۱۵ ۳۰

[1 2.

.0 .1 ظ ۵

۸ ۸. 87

2 نسح 1 ۰ : 4 و

هلاك و نحات‌را" تعلق دقا نود و هلاك را نفنا و آندرین معتی پیش ت #سقتم تن اقترا بن طایفه ب ال و حات" و تلم سس ۳9 و شریعت و # وی آندر دوستی ظاهرست و 1 التوفیق و منهم"

0 82 : ِ ات 10 ۳ راد مصطفی و غریق خر بلا و حریق نار ولا و مقندای اولیا و اصفیا "ابو اگحسن علی ین ابی طالب کم الله وجهد" و اورا اندرین

3 بح 18 ظردقت شانی" عظیم و درجتی رفح ی ۳ اندر دوت عبارت از اصول حقایق حظ ۳ داشت ا حدی ؟ و جشد رحمد الله ۳ سب | ۳ الاصول و البلاء عل ی ألمرتض ات فا در اصول و ر بلا کشند. ن علی - ۱ ۱ ۱ ۱ 18 -_ مرتضاست رضی الله عنه نع " اندر علم معاملت ابن طریقت علی ۳ ۲ 9 2 :

ست رضی الله عنه ازانك" علم این طربقترا اهل اين اصول کویند و معاملاتش" یله" بلا 9 می آرند کی یکی ننزدیك وی آمد کی مرا و ی اس تن سععی ار فطل ت و ولدك فان یکن اهلك و ولدلك من اولماء الله" فان ن الله ا بضیع اولیا" و * کانا ۱ اعداء اللر فما هل و شغلل لاعر نگر ر شغل رن و ای .94 دی اش ۲ ات ۲ فرزنذ را" مهم توبن" ۰ حود نکردائی ک ۶ ر ایشان | ز دوستان حداند چل جلاله وی " دوستان خودرا ضایع نکرداند" و ار دشمنان خدایند" عز و جل . اه ۳ 2

اندوه دشینان" خدای چو مت داری و تعلق این مدثله بانقطاع دل بود از 7 لرلیت 1 لرست ۰ بعققت .: جان .4 کفته ایم .3 عات 8 9 اندر 1 درجه ۶ ان ۱۶ و مهم ذکر نا ۰ جومله .206 .10 .0۲ باب .9 برادر و نز .706 .18 امت‌ام ما .2060 .17 در حق وی 100۰ زکوید 1,۱ .186 وفت عبارات ۰ دود .14 93 ور افت زا حود ۰ : حجمله ۲ .:: معاملات طر دقت .90 اراچد معاملات سعانو بعنی .24 ۲۲ و فان اولتاء 1 .96 تعالی .۸06 .95 اععل 1 .9۹ کن وی له 1 یو حخدا 1 .2 نکند وه حدای هترین ۲ 9 فرزند .90

۰ 7 جوا

7 1 رن ۰ 2 ۱ 2 دون حق جل جاله ی وی حود تشدیان خودرا چنانل خواهد مىدارد ۳ ۳ 3 ۷ یسم هرکاه کی لین نو صادق دود چنانل موی عم جر شعیب را" عم در حالو هرچه صعب‌نر دگذاشت و خداوند تسلیم کرد و ابراهیم هاجر و اسیعیل را بر

۱ ۲ 6 / ۱ داش علیهم السلام و دوادی غیر دی زرع درد و لعداوند جل جلاله تسلیم کرد و مر ایشانرا آکر شغل خود نساختند و همه دل در" حق تعالی ستند دا مراد دو جهان" پر آمد اسدر حال د. بی‌مرادی لیم موز عداوند

غریوسجل وماتوتت این من قدانلن بغل کف رم له ی ام سابل ۱ هر دل که درا ب ی دنیا وبا دروش ور و هت" 1 ن شادی تادقی و حشفت ۳ نفقر و صفوت بر ان 9 پس اهل این طریقت اتدا ندو کنند گ " حقایق عبارات و دفایق اشارات و ریز" از معلوم دنا" و نظاره اندر تقدیر خی ۲ اطایف کلام وی دش ازانست کی بعدد اندر آید و مذهب من اندرین کتاب اختصارست و بالله التوفیق ۳ فی ذحگر انستهم ای اقا ای ور اقحل شت ماش عم آنان کی بطهارت اصل " حصوصن رگ هیر یکی را اندرین معائو قدمی وا و جیله فد اين طایفه بوده اند" خاص و عام ابثان و من از روزکار کروهی ازیشا. ن طرفی بیان کنم انشاه له عز و جبل ,بنهم جکربند » تن دل مرنضی و قرة العبن زهرا ابو صد السن بن علی کم الله وجهه" ویر اندرین طریقت نظری" تبام بود و" اندر" دقایق عبارات" حظی" وافر تا" لو بال اندر 81 7 ۳ 6 حالی.: سعیت ظ .4 صاف با .8 و ,06 1 2 0۲.۰ .1 مررسایل را .10 حکم وا حلم 1 .06 اسانرا, ایشان 51 .۸06 :دو جهانی.ه 1 این ار .6: ای ۱ 1 :1 هستی نگند دروشی 1 .0۲ بر و آخرت ۰ .21 بعر رد 1 و آند .19 و 7 18۰ وی ۲ .17 اين معتی تسام سود ۵ .26 صوص ۳ .28 ازلی ۰ ,01 آأم .93 حقسایق ظ 92

این معنی ۰ .39 اندر ین ن ۰ .01 آ .30 نظر .99 و .107 29 نودند ۳ است حدي ۰ .34 حظ 1اظ 13۰

۰ مق ][

٩, ۰‏ ظ

۰ .5 از[

۸ 1. ۰.

] 1. ۰.

رب که کفت. اندر حال وصیت" علک بعفظ السراثر فان الله تعالی مطلع علی الضمایر بر شیا بادا" بعفظ اسرار کی خداوند تعالی دانندةٌ ضمایراست و حقبقت ین" آن بود کی بنده مخاطبست" بصفظ سر با حق" همچنانان بعفظ ید "از ضالفت جبار" پس حفظ اسرار از" التفات باغبار بود و حفظ اظهار ضالفت جبار و "می آید" کی جون قدریان غلبه کرفتند و مذهب اهل" سس اندر جهان پراکنده شد حن البصری" رضی الله عنه بصن بن علی رضی الله عنهیا نامةٌ نبشت" " و کفت سم 11 الرحمن الرحیم السلم عليك با بن رسول کین اما بعد فانک معاشر نی هاش کالفله لمارية نی الم" و مصایح الدجی و اعلام الهدی و الثشة القادة لین من تبعهم محا کفينة توح لشعوزة ی بعول الیها المومنون و عو فها التسکون قیا قولث با دن رسول الله صلی الله علیه عند حبرننا ی القدر" و اختلافنا فی اللستطاعة لتعلینا"" بیا تاکد علید رايكگ فانکم ذرية بعضها من بعض بعلم الله علیتم و هو الشاهد علیک و انتم شهداء الله علی الثاس و السلام ترجه" معنی این آن 9 13 ی سلام خدای بر تو ناد ای آفرزندزادة رسول" روشنائی چشم او" رحمت خدای بر شیا باد و برکات او" شا جلکی نی هاش چون کشنیهائی روانند اندر درباها" و ستارکان تاننده‌اید" و علامت" هدایت و امامان دین هر که متایع شیا بود نحات باند چون متابعان کشتی نوح ک‌ بدان مات بافتند مومنان و تو چه مر" کی با ال رخا اندر تحیر" ما اندر قدر و اختلاف ما" اندر استطاعت تا ما بدانیم کی روش

ب 99

نو چیست آندران و یا درحت پیغامبرید علیه السلام و هرکز منقطح مخواهید کشت

سس

۰ .8۵ آسرار .7 ۰ بل .6 معنی .۲08 .5 ناد .4 ۰ 9 وصتش ۶ که ۰ 3 .1 سر ۲ هر لمی دا 14۰ نوست .13 دصری 12 ,01 همی آرند .0؛ ۰ پسر دجمسی ۰ .0۲ .18 علمتنا .1۲ القدرة 1 .16 انعه 8 .18 هر ای بن, نی تانشد ه .99 دریای ژرف ۶ و د برکات او دما ناد که .نه. و .06 .20 ( صا 1 )

اندران 6 ,29 آن 4 .28 حبرت ۲,۲ حبریت ظ .97 اي ۰ .۵۷ .26 علامات .94

علیتان بتعلیم خدایست عز و جل و او نگاه دارنده و حافظ شماسث و شا زان خلق چون نامه بدو رسید" جواب نبشت" المواب" بسم الله الرحین الرحم اما بعد فقد انتهی الی کتابك عند حبرتلل و حبرة من زعمت من امتنا

و الذی علیه رایی ان من لم بقین بالقدر خیره و ش" اج من حمل الیعاصی علی الله فقد ثعر ۱ ن الله لا بطاع ناکرا و لا تعصی" تعلة و لا بهیل العناد من الیلکه لکنه آلمالك لیا ملکهم و القادر علی ما له درم فان اتتمروا بالطاعة لم یکن لهم و و لا ا۵م زانط فان " انوا البعصية و شاء آن بسن" علیهم فبعول بنهم و ینها فعل و آن لم بفصل فلیس هو حیلهم علیها اجبارا و لا اللبهم "آباها اکراها" باحتعاجه علیهم ان عنم ۱ مها و جعل هم السبیل ای اخذ ما دعاهم اه و نرلا سا نهیم عنه و لله الجیز البالغة و السلم ترجیه" معنی اين آن بود کی انم" نبشته" بودی از حبرت خود و آنك ‏ میکوئی از امت ما اندر قدر و چ رای ما" با" متقیست آنست کی هر که بقدر خير و شر از خدای ایمان نیارد کافرست و هر که اندر معاصی بدو حواله کند فاجر بعنی انکار تقدیر مذهب قدر نود و حوالت معاصی بخدای مذهب چبر پس بنده تختارست اندر کنب خود ببقدار استطاعتش" از حدای عز و جل و دین" میان جبر و قدرست و مراد من ازین امد بیش ازین يك کلمه نبود اما جیله بیاوردم کی سضت فصیح و نیکو بود و این جله بدان آوردم" کی وی رضی الله عنه اندر عسلم حقایق و اصول بدرجی بودست کی اشارت حسن بصری با مبالفتش اندر علم " پدو بودست" و اندر حکابات یام کی اعرابی از بادیه در" آمد و او" بر در سرای خود

ار .8 بعضی ۲ بطالع با 7 من الله تعالی .5 ۰ ٩‏ نوشت * وی .۶۰06 و ,106

( 11610016150 ) م..1۱ سعیا 1 ۱ را 1 .10 علیه فد رهم فی‌ملله اش ااملل ۰ .01 مآ, ,17 منکیهم ‏ جه ها ۰ بآ ,13 و آن ۰:2 سنعا 1 و ردیم ۲ باو ردم ۱ .4 ما .106 ,9و ان 2 درآن ۰ من ,20 | زانکه .19 نوسته

حسن صری از حمسن اد .217 فنن .20

۲ 2. 508, ۵

۸ 1. ۰.

۳۰

1 ۸.۰ ۰

۰ ۲۰ ظ

1 5. ۰

۱۵ 11 1. ۰

۸ 1. 0.

نشته بود اندر کوفه اعرابی ویرا دشنام داد و مادر و پدرش‌را" وی بر خاست و کف اغای رای کته ان این ها بشته با ایس اند قاس

ژ

چه رسده است و وی میکفت تو چنین و مادر و پدرت چنین چنین" خن رضی الله عنه" فربود غلام را تا نك ندره" دار یرون آورد و" گفت با اش مها ار ان ایا هن ی ارو 2 دریغ نداربیی" جون اعرابی این سضن بشنید کفت اشهد الک اين رسول ال ملق له سم کی دهم" کر پر پشیری ون اب ریت حلم تو آندم و اين صفت مسفقان مشایخ باشد رضُو ن الله علهم کی مدح و ذم خلایق" بنزديك ایثان یکان آشده باشد" : ند و اه اعلم و منهم و نیز شم آل مد و از بل علایق مود سید زمن خود ابو عبد الله السین بن علی بن ای طالب رضی الله عنهیا از مسققان اویا بود و" قبلا" اهل بل" و قنیل دشت" کربلا و اهبل این قصه بر درستی حال ری دک " ظاهر بود مر حق را | متایع بود" چون حق مفقود شد شیشیر بر کثید و نا جان عزیز فدای شهادت خدای عز و جل نکرد نبارامید 3 رسول‌را عم اندر دی نشانهائی" دود کی او بدان تعصوص بود چنانك عمر بن التطاب رضی الله عنه روایت کذد" کی روزی بنزديك پیغیبر عم اندر آمدم " ویر دیدم" " حسین را بر پشت خود نشانده بود و رشن اند ر دهان خود کت و بل سر رنه ۲ تا حسین می رفت" ووی عم از پس" * حبین بزانوها ی حون ار آن بدیدم کفتم نعم اعیل" تن با با" عید اللد پخییر کفت عم نصم الراکٍ هو با عم و ویرا کلام لطیفست اندر طربقت حتی و

باتك ۸06 زج هه روج کشت مگر . سر .۲06 .9 و حسن را .1

۲ ۰ كثٍِ ۰ ۵ ه و ۳ ۳۹ من .13 نداستیمی ۱ نداشتی 71 .19 جرراین ۰ پدو داد :6 10 سیم ۶ بدر آز 9 02 0 صمفا 37 ۵ قدوه ۱ ار نود« حخلق :1 میذ هم .14 .28 مبراند .7 که .6میر .96 آمدیم 1 .96 کرد نشانها .وه و .م2 ظ 92 حلق

ایا و ون ۲ و وه ( 3 00 29 عقنت

۱ رس ۵ و 9 . رموز سیار و معاملت نیکو" از وی روایت آرند" کفت اشفق ااخوان عليك دینك سغیق‌ترین" براد 1 تو بر نو دین نوست | زاج نعات مود اندر متابعت ج 0 ۱ ما ی بت مشفقان بود و شفقت آن بر خود بداند و جز بر متانعت آن نرود و برادر ن‌ آن نود که صییِ تباید و در شفقن نندد؟ و اندر حکابات باقتم ؟ ی روزی مردی نزديك وی آمد و 0 با فرزند رسول حدای عز و جل مودی" 1 مارا رزقی در راهست تا ببارند سی بر نامند 1 صرد" 9 از نزد معاوده اندر هر صرٌ هزار دینار" و كت معار یه ۳ نو عدر می حواهد 11 + 13 ۲ ۲ 1 - 14 . و میگوید این ی ۳ ی کهتران راب کن نا بر اثر این ئییا ر نیکوثر داشته آید سین ری الله عبه اثارت " کرد ۳9 دان درویشس ده یر" [ پچ صره ندو دادو"! ۳ ,عذ رها ارت و س دبر ماندی و این ۳ خر عطائی نود کی دافتی و م ها جات الم مداشی, بر انتظار ندادیمی ۳ را معذور دار ما از اهل دلائیم ۲ ّ هید راحت* دنبا باز ماند ه 1 و مرادهاء واه حود ی کرده ام" ۲ ندکای نمراد دیگران می ۱ 27 ۱ ۳ ۳ ۳ تاید کرد و اوق مشهورتر ازانست"" کی بر هیچ کس 0 ونیده پاش و ال اعلم و مهم و یز وارث" بوت و چراغ امت سید مظلوم و امام روم" زین ٍ_ ۲ ِ الاوناد" ابو سا و وی بن ای ۳۹ و نطق" ِ_ِ از وی یه 3 سعیدنرین دنبا و آخرت کست پسو .7 اشان .0 ابشان .8 مشفق تردن .4 کر ۰ .3 و ۲00۰ . معاملات .1 .13 مقدار اندر ۶ که ۰ ۱۱ دود .206 .10 1 دار ۰ « من [ من مود ۲ .20 عدر ‏ داد هر .۸00 .: ۳ ,6 .0۱۱ .18 آن .14 تباید کرد .206 1) ازان ۰ .90 کرده ۰ .0۲ .24 مأنده .939 راحات ۶ نفرمودمی .2 من دانستعی

.24 العسین 1